دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
---------------------
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به
يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را
چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه
بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
عمر حقیقت به سر شد .......عهد و وفا پیسپر شد
نالهی عاشق، ناز معشوق .......هر دو دروغ و بیاثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد .......قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن ، دین بهانه شد..... دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب ......زارع از غم گشته بیتاب
ساغر اغنیا پر می ناب .....جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن .....از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن .....ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهی دلکش بزن، ای یار دلنشین!.... ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهی من پرشرر شد .....کز غم تو سینهی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد


ای منجی اسیر!


شلاق جلاد هر چه بر گرده نسل ما وحشیتر
...فرود میآید،عشق تو را در سینهها فروزانتر میکند و تنور شکنجهگاهها هر چه
تافتهتر گردد، یاران تو مصممتر میگردند ای برادر دلیر!
هر خونی که از سینهی شهیدی بر سرزمین ما میریزد، نام توست که نقش میبندد و
داغ هر شکنجهای که بر پشت و پهلوی اسیری مینشیند، مهر توست که شکل میگیرد.
آسمان آفتابی و شستهی وطن ما را ابرهای تیره دل و خونبار قتلعامها و جنایتها
فرو پوشیده است اما در قلب این آسمان خون، بالای چهرهی ملکوتی و قهرمانی تو ای
بیدارکنندهی ملتها به ما که همچنان در تندبادها دست در دامن تو زدهایم، طلوع
خورشیدی را نوید میدهد که به زودی بر سرزمین تبدار و غم آلود ما دامن خواهد
گسترد و لانهها و کمینگاههای دیوان آدمی خوار و پاسداران پلید شب را در برابر
تشنگان انتقام خواهد گشود و حکومت سپیدی و روشنایی و پاکی را به جای سلطنت سیاهی و
تیرگی و پلیدی بر پاخواهد داشت.
بخشی از پیام دکتر شریعتی به دکتر مصدق
دکتر احمد صدرحاج سیدجوادی، از بنیانگذارن نهضت آزادی ایران و وزیر اسبق دادگستری، در نامه ای به رییس قوه قضاییه به انتقاد از وضع موجود این دستگاه پرداخت و خواستار انحلال دادگاه های انقلاب، تقویت دادگستری و آزادی زندانیان سیاسی شد.احمد صدر حاج سید جوادی پست هایی نظیر دادستانی تهران، وزیر دادگستری و کشور و همچنین عوضیت در شورای انقلاب را در سوابق خود دارد.
به گزارش «میزان خبر» متن کامل نامه صدرحاج سیدجوادی به شرح زیر است:

بسمه تعالي
حضور محترم حضرت آيت الله آقاي لاريجاني
رييس محترم قوه قضاييه جمهوری اسلامی ایران
با سلام و تحییات معروض می دارد:
قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران كه قسمت عمده آن، يادگار خون شهداي راه آزادي و استقلال كشور و ميثاق مشترك ملت ايران و حاكميت برخاسته از انقلابي اصيل و مردمي است، احقاق حقوق عامه و گسترش عدل و آزاديهاي مشروع و همچنين نظارت بر حسن اجراي قوانين را از جمله وظايف دستگاه تحت امر جنابعالي قرار داده است. بديهي است كه وظايف و مسووليتهاي رييس اين نهاد كه در كسوت مجتهد جامعالشرايط بايد برخوردار از صفات تقوا، عدالت و بيطرفي باشد، آنچنان سنگين است كه هيچ انگيزه مادي و دنيوي پذيرش چنين باري را توجيه نميكند و اولين اقدام در گسترش عدل و آزادي براي مردم ايران، انحلال دادگاههاي اختصاصي و تقويت دادگاههاي عمومي و جزايي دادگستري و انتخاب قضات دانشمند و بيطرف براي حذف بقاياي مانده از رژيم ديكتاتوري ( ستمشاهي ) بوده است و بايد توجه داشت كه اگر تشكيل دادگاههاي انقلاب در بدايت امر ( انقلاب ) ضرورت داشت بعد از يك سال آرامش كشور و ختام انقلاب ديگر ضرورتي به وجود آنها ديده نميشد.
اصليترين خواسته ملت ايران در قيام مشروطيت كه اين روزها حتي امكان برگزاري مراسم يكصد و چهارمين سالروز پيروزي آن براي جمع كثيري از فعالان مدني و سياسي كشور وجود ندارد، ايجاد عدالتخانه بود. ملت ايران به درستي دريافته بودند كه تنها يك قوه قضاييه بيطرف و فعال ميتواند موجبات آزادي، دمكراسي و عدالت را در كشور فراهم نمايد؛ متاسفانه اين خواسته، هرگز فراهم نگرديد. در جريان شكلگيري و گسترش انقلاب اسلامي 1357 نيز به رغم كثرت قضات شريف و فرهيخته، عدم استقلال مديريت كلان دستگاه قضايي از جمله دلايلي بود كه بر آتش اعتراضات دميد و موجبات فراگيري جنبش را فراهم آورد.
امروزه نيز متاسفانه افزون بر مشكلات و نارساييهاي عمومي، نارواييها و تجاوز صريح و آشكار از عدالت و بيطرفي در كليت دستگاه دادگستري به چشم ميخورد. نظير تطويل دادرسيها، رفتار غير انساني با متهمان جرايم عمومي در بازداشتگاههاي نيروهاي انتظامي و امنيتي و وجود قوانين تبعيضآميز پيرامون حقوق زنان و بعضي از اقليتها كه در تعارض آشكار با قاعده ( كلامي و فقهي ) لطف و احسان الهي و برخي آيات قرآن مجيد است. در وقايع اعتراضات مردم پس از انتخابات رياست جمهوري اخير، مظالمي از سوي دستگاه قضايي روا شده و احكامي صادر ميشود كه وجدان هر فرد عدالتجو و آرمانخواهي را به لرزه در ميآورد.
وضعيت تاسفبار قوه قاضييه تا بدانجاست كه به رغم وجود اسناد و تصاوير فراوان كه امروز در سراسر جهان به نمايش گذاشته شده است، صدها نيروي لباس شخصي و بعضاً نيروي انتظامي كه در خيابانها به هزاران نفر مردمي كه تنها جرمشان طرح پرسش " راي من كجاست؟ " حمله كرده و با چماق و باتوم و اسلحه سرد و گرم آنها را به خاك و خون كشانده و شهيد كردهاند را كسي مورد پيگرد قضايي قرار نداده و در عوض، روزنامهنگاران و فعالان سياسي، دانشجويي، كارگري، حقوق بشري و هزاران نفر مردم عادي كه از وضعيت جاري ناراضي هستند را در محاكماتي كه نه از قانون در آن خبري هست و نه از عدالت و انصاف، به حبسها و محروميتهاي طويلالمدت محكوم ميسازند.
براي نمونه خلاصه يك دادنامه را عرض ميكنم. اولا در ابتداي دادنامه نوشته است:
شاكي پرونده : گزارش ضابطين قضايي. كه در هيچ يك از مواد قانون آيين دادرسي كيفري براي ضابطين قوه قضاييه، وظيفه شكايت در پروندهها منظور نشده تا چه رسد به گزارش ضابطين كه چند برگ بيجان شاكي شدهاند. ثانياً نوشته شده متهم ] كه استاد دانشگاه و متخصص فن بوده [ مخفيكاري ميكند. يعني تفتيش عقيده او را انجام ميداده. بعد هم حداكثر مجازات در ماده مورد استناد شاكي پرونده را كه شش سال حبس و 74 ضربه شلاق است مورد حكم قرار داده است كه در كمال بيگناهي متهم، رييس دادگاه انقلاب هم شاكي، هم بازجو و هم قاضي عادل و بيطرف !! پرونده بوده است.
رياست محترم قوه قضاييه!
در شرايطي كه وفق ماده 62 مكرر قانون مجازات اسلامي بيشترين ميزان محروميتهاي اجتماعي آنهم در خصوص جنايتكاراني كه به قطع عضو محكوماند پنج سال بيشتر نيست، قضات دستگاه تحت امر جنابعالي بر اساس كدام مجوز قانوني روزنامهنگاراني مانند سركار خانم ژيلا بني يعقوب و يا آقاي دكتر احمد زيدآبادي را به سي سال و يا محروميت مادام العمر از فعاليت مطبوعاتي محكوم ميكنند؟
پاسخ به اين پرسش ضروري است كه معناي بازداشت موقت چيست؟ امروزه كساني بيش از يك سال است كه با قرار بازداشت موقت در زندانهاي ايران به سر ميبرند. آيا اين مصداق بارز تحميل مجازات بدون حكم قضايي و آيا به معناي نقض غرض و غيرموقت بودن اين احكام نيست؟ ماده 32 قانون آيين دادرسي دادگاههاي عمومي و انقلاب در امور كيفري شرايطي را براي جواز صدور قرار بازداشت موقت برشمرده است كه هيچ يك در خصوص متهمان وقايع اخير صدق نميكند و جالب است كه بدانيد برخي قضاتي كه معلوم نيست بر اساس كدام فضيلت، شايستگي رسيدگي به پروندههاي معترضان را دريافتهاند و از جمله رييس يكي از شعب دادگاه انقلاب ابايي نداشته كه در حضور متهماني كه در اعتراض به صدور قرار بازداشت موقت براي رسيدگي مجدد پروندههايشان بدانجا ارجاع شده است بگويد كه: « شما مشمول هيچ يك از شرايط ماده 32 نيستيد و چون بازپرس شما درخواست تمديد و يا تاييد قرار بازداشت را دارد من هم آن را تاييد ميكنم. » در واقع ايشان در مقام تاييد نظر و نه تجديد نظر قرار داشتهاند.
بند «د» از ماده 46 قانون آيين دادرسي دادگاههاي عمومي و انقلاب در امور كيفري، سابقه اظهار نظر ماهوي در امري را از موجبات عدم صلاحيت قاضي برشمرده است و حال آن كه قضات انحصاري رسيدگي كننده به اين پروندهها بارها و بارها چه در جريان دادرسيها و چه پيش از آن اظهاراتي را بيان ميكنند كه حكايت از فقدان بيطرفي ايشان دارد. استنادات مكرر قضات ياد شده به نامه منسوب به رهبر فقيد انقلاب در خصوص نهضت آزادي ايران در جلسات دادرسي و استفاده از اين نامه براي بازداشت و يا صدور احكام محكوميت اعضا و منسوبان خانوادگي اين حزب، افزون بر آن كه اعتراضاتي بر آن نامه وارد است، نشان از عدم بيطرفي دادرس دارد. امروزه سه تن از اعضاي شريف نهضت آزادي ايران آقايان مهندس فريد طاهري، مهندس عماد بهاور و اميرحسين كاظمي ماههاست كه به اتهام عضويت در اين حزب و به استناد نامه ياد شده در زندان اوين و در شرايط دشوار به سر ميبرند و حتي بنا به گزارش خانوادهها از امكانات درماني نيز محروم هستند.
رياست محترم قوه قضاييه
ماده 121 قانون ياد شده صراحت دارد كه جلب متهم به استثناي موارد فوري بايد در روز به عمل آيد. آيا براي جنابعالي رياست اين دستگاه، اين امكان وجود دارد كه از بازپرس دادگاه انقلاب سوال فرماييد كه بر اساس كدام علت فوري، جلب آقاي دكتر يزدي در ساعت سه نيمه شب هفتم دي ماه 1388 صورت گرفته است؟ و اصولا قرار بازداشت ايشان چه مبناي حقوقي داشته است؟ آيا بيم فرار و يا امحاي اسناد و مداركي كه تماماً بر روي سايتها منتشر شده است، امكانپذير بود كه نياز مبرم به بازداشت ايشان و آن هم در آن ساعت از شب باشد؟
ماده 37 قانون ياد شده صراحت دارد كه قرارهاي بازداشت بايد مستدل و موجه بوده و مستند قانوني و دلايل آن و حق اعتراض متهم در آن قيد شود و ذيل همين ماده، اعتبار زماني اين قرار را يك ماه قيد كرده و به موجب آن در هر بار تمديد قرار بازداشت، حق اعتراض و رسيدگي مجدد براي متهم وجود دارد؛ بسيار به جاست كه رييس محترم قوه قضاييه از تعدادي از اين قرارها شخصاً بازديد كرده و ببينند كه آيا در متن قرارهاي بازداشت به جز عبارت كلي " اقدام عليه امنيت ملي " و يا نظاير اين جمله، متن و استدلال و يا توجيه ديگري به چشم ميخورد يا خير و نكته ديگر آن قضات و بازپرسهاي دادگاه انقلاب بر اساس كدام مجوز قانوني، قرارهاي بازداشت دو ماهه صادر ميكنند و در موارد بعدي نيز نه تمديد قرار به متهم ابلاغ ميشود و نه متهم از حق اعتراض مجدد برخوردار است؟
حضرت آيت الله لاريجاني
مجموع نارساييهاي دستگاه تحت امر شما در حدي نيست كه در اين مجال بگنجد. در حال حاضر صرفاً از باب امر به معروف و نهي از منكر و به عنوان فردي كه بيش از هفتاد سال در كسوت قضاء، وزارت دادگستري و وكيل دعاوي و همچنين فردي آشنا با فقه، كلام و فرهنگ اسلامي و آشنا با زير و بم قوه قضاييه، به جنابعالي مشفقانه توصيه ميكنم كه در نظر داشته باشيد كه اختيارات گسترده اين مقام كه حتي رسيدگي به جرايم رييس جمهوري و طرح عدم كفايت اين مقام را نيز وفق بند 10 اصل 110 و اصل 140 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران شامل ميشود، ايجاب ميكند كه در مسير مصالح مملكتي و منافع عمومي ملت ايران در ضرورت انحلال دادگاههاي انقلاب ( چون سي سال است انقلاب تمام شده ) و تقويت بيش از پيش دادگستري و آزادي كليه زندانيان سياسي اقدام موثر و پافشاري كاملي كرده و نام درخشاني از خود در تاريخ اجتماعي ايران به يادگار بگذاريد و حداقل عدم صلاحيت دادگاههاي انقلاب در رسيدگي به اتهامات معترضان به نتايج اعلام شده انتخابات گذشته را اعلام فرماييد و يادآوري ميكند كه بهكارگيري افرادي با سوابق اشتغال در وزارت اطلاعات مانند آقاي محسني اژهاي علاوه بر آن كه رويهاي نامناسب است، شايبه دخالت قوه مجريه در قوه قضاييه و عدم استقلال دستگاه قضايي را شدت ميبخشد و انحلال معاونت امنيتي دادسراي دادگاه انقلاب از طرف جنابعالي در همين راستا بوده است.
در خاتمه يادآوري ميكند كه حاكميت قانون و استقلال قوهقضاييه مهمترين و اصليترين خواست ملت ايران در يك صد سال اخير بوده است و ضامن و مسوول تحقق اين خواست، خود قوه قضاييه و مسولان و مقامات قضايي هستند و چنانچه اقدامات و عملكرد مسوولان اين نهاد و قضات دستگاه، وجدان جامعه را اقناع نكنند، ديگر نميتوان از مردم انتظار رعايت قانون را داشت و فراگير شدن قانونگريزي، صدمات و لطمات جدي به پيكره نظام جمهوري اسلامي ايران وارد خواهد كرد. جنابعالي به اين واقعيت توجه داشته باشيد كه چنانچه آحاد ملت ايران نتوانند از طريق مراجع قانوني اعتراضات خود را به نحوه مديريت كشور ابراز دارند، هرگز بدان معنا نيست كه خواستها و مطالبات خويش را كنار نهند و در آن صورت چه بسا كه حرجي بر ايشان نباشد. بنابراين از طرف عده متنابهي از مردم مظلوم و ديكتاتورزده ايران و همچنين از طرف فعالان سياسي و اجتماعي ناراضي از وضع سياسي و اجتماعي فعلي جامعه ايران از محضر مبارك تقاضا نه بلكه استدعا دارد كه ضمن نظارتي جديتر بر دستگاه تحت امرتان و مخصوصاً در پروندههاي معترضان به انتخابات سال گذشته و بالاخص آزادي كليه زندانيان سياسي كه آرماني جز آزادي، مردمسالاري و حاكميت عدالت و قانون و استقلال و پيشرفت مملكت و آسايش جامعه ندارند را فراهم آوريد و با توكل بر تاييدات خداوندي و پشتيباني ملت شريف ايران از رسيدگي به جرايم كساني كه كشور را در وضعيت بحران شديد امنيتي، اقتصادي و سياسي قرار داده و با تملق و چاپلوسي به آلاف و اولوف رسيدهاند تعلل و كوتاهي نفرماييد كه بالاخص امروزه قانونگريزيهاي مجموعههاي دولتي و ريخت و پاشها و مفاسد مالي تا سازماندهي نيروهاي لباس شخصي در سركوب و حتي گشودن آتش مرگ بر مردم بيگناه به حدي قابل تامل است كه بيتوجهي بر اين جنايات، علاوه بر آسيب بر ساختار نظام جمهوري اسلامي ايران، ميتواند كيان مملكت و امنيت و منافع ملي و مصالح مملكتي و جايگاه بينالمللي كشور را نيز به مخاطره جدي افكند.
بيش از اين مزاحمتي ندارم و توفيق جنابعالي را در انجام خدمات براي مصالح مملكتي از خداوند قادر و آگاه به همه امور مسئلت دارم.
احمد صدر حاج سيد جوادي
عضو سابق شوراي انقلاب و وزير سابق دادگستري
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستاناش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من - باری- همه از مردن در سرزمينیست
که مزد گورکن
از بهای آزادیِ آدمی
افزون باشد...
يک دهه از سکوت سرشار از ناگفتههای شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ايران، میگذرد؛ و ما هنوز همچنان همه در انتظارِ چيدن سپيدهدم آزادی و عشق و انسان از لابهلای عاشقانهها، شبانهها، سرودها، غزلهای ناتمام، هجرانیها و ديگر نجواهای او روزان و شبان را يکی پس از ديگری در نبودِ او تجربتی مکرر داريم.
شاعری که عشق مضمون اصلی آثار اوست، سرايندهی ستايشگرِ عشق به انسان، آزادی و عدالت اجتماعی. شاعری که هماره ستيز بیامان با آزادیکُشی، اختناق و سرکوب جوهرهی کلام اوست، و ساليان خود همه به پاسداری از حرمتِ قلم و بيان سپری کرد.
حتی عنوان آثار و اشعار شاملو از دغدغههای بیدريغ او- عشق، آزادی، انسان، بهروزی مردم و ارزشهای انسانی- حکايت دارد: آهنها و احساس (۲۹-۱۳۲۶) که در لهيب آتش برافروختهی فرمانداری نظامی وقت ضبط و سوزانده شد؛ مرثيههای خاک (۱۳۳۰) که بارها به تيغ سانسور گرفتار آمد و، شرحهشرحه از دلِ خاک، جوانههای آن در سبکِ نوِ هوای تازه (۳۵-۱۳۲۶)، باغ آينه (۳۹-۱۳۳۶) و لحظهها و هميشه (۴۰-۱۳۳۹) سر برمیآوَرَد و او را در مقام شاعری بزرگ برای هميشه در پهنهی سخنسُفتهگی و سخنسنجی جاودانه میسازد.
آنگاه عشق و انسان و آزادی بار ديگر در پيکر آيدا در آينه (۴۳-۱۳۴۱)، آيدا، درخت و خنجر و خاطره (۴۸-۱۳۴۵)، ققنوس در باران (۴۵-۱۳۴۴)، مرثيههای خاک (۴۸-۱۳۴۵)، شکفتن در مه (۴۹-۱۳۴۸)، ابراهيم در آتش (۵۲-۱۳۴۹)، دشنه در ديس (۵۶-۱۳۵۰)، ترانههای کوچک غربت (۵۹-۱۳۵۶)، مدايح بیصله (تا ۱۳۶۹)، در آستانه (۷۶-۱۳۶۴)، و حديث بیقراریِ ماهان (۷۸-۱۳۵۱جلوه میکند و به اوج کمال و شکوفايی میرسد.
اما شاملو، در کنار اين همه، از طريق پلِ ارتباطیِ زبان به مرزها و عرصههای ادبی و زبانیِ فرهنگهای ديگر نيز ره میپويد و بر مخاطبان و علاقهمندان راه مینمايد: غزلِ غزلهای سليمان را بازسرايی میکند، هايکوهای ژاپنی را به ارمغان میآورد، از زبان لنگستون هيوز اعماق سياه آفريقا را درمینوردد و دردها و رنجهای تاريخی آن را با صدايی رسا فرياد میزند. ترانههای ميهن تلخ را از زبان يانيس ريتسوس و ديگر گرفتارآمدگانِ حکومت سرهنگان يونان بيان میدارد؛ و از زبان گارسيا لورکا در ترانههای شرقی افشای چهرهی قدارهبندان و پاگونبهدوشها و مرتجعان را بازمیسرايد. در تمامی اين آثار گويی تمهيدی انديشهورزانه در کار است تا اين شرايط را با اوضاع زادبومِ خويش همخوان بيابد و به بازسرايی آنها بنشيند، ناگفتهها را از دل سکوت طولانیِ مارگوت بيکل بيرون بکشد و به چيدن سپيدهدمان عشق و آزادی برخيزد.
شاملو شعر را برای مردم میسرود، مردمی که ستمبارهگان و زورمداران هماره در درازنای تاريخ تسمه از گردهی آنان کشيدهاند و ردّی طولانی و عميق از زخمهای شلاق بر گونهها و پشت آنان نهادهاند؛ پس به افشای ستم و سياهی دست برآورْد. شاعری که هرگزش هراس از مردن به اقليم او راه نبود مگر «مردن در سرزمينی که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد»؛ شاعری که فقر را بهدرستی نقطهی پايان هر گونه شرف و عزت میدانست: "دريغا که فقر چه بهآسانی احتضارِ فضيلت است"، اما هرگز "نوالهی ناگزير را گردن خم نکرد."
"نان را در سال بیباران"، چون يارانه، "جُلپارهيی به رنگِ بیحرمتِ دلزدگی و به طعمِ دشنامی دُشخوار و آغشته به بوی تقلب" میديد؛ هم از اينرو ترجيح میداد چنين نام و "نانی را هرگز نبويد و نپويد و نچشد، و گرسنه به بالين سرنهادن را گواراتر از فرو دادن آن" میدانست. ستم و خودکامهگی را نيز احتضار و مرگِ آزادی و انسانيت میخوانْد؛ و اين همه را مايهی نکبت و حقارت و وهنِ انسان! زيرا انسان نزد او چنان جايگاهی داشت که بهصراحت سرود:
در غيابِ انسان
جهان را هويتی نيست !
پس گريهی سلاخانِ دلسپرده به قناریهای کوچک و به مسلخِ بردنشان، و کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و ياس در معرکهی دستافشانی و پایکوبی و گردنفرازیِ پس از پيروزی را دگرگونه سرودی ساخت زيبِ اِفشای سيمای کريه و صدای انکرِ ستمکاران و سياهانديشان. گرچه با خشم و درد حتی "کريه" و "انکر" را صفاتی ابتر میدانست زيرا بهتنهايی گويای خونتشنگیِ آنان نيست، گويی برای توصيف دقيقِ آنان بايد همهی واژههای پلشت را به خدمت گرفت!
در تعريض به نابکاران تاريخ که خود را دوستدار و مهرورز و غمخوارِ مردم معرفی میکنند، "دوست داشتن" را "بسودهترين کلام" میدانست و معيار سنجش انسانها را "آنچه دوست میدارند:"
رذل
آزارِ ناتوان را
دوست میدارد
لئيم
پشيز را و
بزدل
قدرت و پيروزی را
پس بيهُده نيست که "دهانِ بسته" را حکايتِ وحشتِ فريبکار از لو رفتن، و "دستِ بسته" را بازداشتنِ آدمی از اعجازش میديد، اما خونِ ريخته را حرمتی به مزبلهافکنده و مابهازای سيرخواریِ شکمبارهگان و رجالهگانِ قدرتمدار.
. . . و از نگاه او، در هجوم درد و اندوه، شادیِ لبخند تنها بهرهی کسانی بود که بزرگترين جا را به خود اختصاص نمیدهند و جای کافی برای ديگران دارند، و کلام و کلمهی عفو بر زبانشان جاری است.
برای گرامیداشتِ ياد احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی، در دهمين سالگرد درگذشت او، روز ۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۴ بعدازظهر آرامگاه او را گلباران میکنيم.
کانون نويسندگان ايران
۳۰ تيرماه ۱۳۸۹
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است
...زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش میکشتند که خرابکار است
امروز توی دهناش میزنند که منافق است
وفردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
صهیونیستها میکشند که فاشیست است
فاشیستها میکشند که کمونیست است
کمونیستها میکشند که آنارشیست است
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند
و میکشند و میکشند و میکشند
و چه قصاب خانهیی است
این دنیای بشریت...
احمدشاملو
تا گذر تاریخ ایران به انقلاب سال 57 برسد جمعی از پادشاهان و رجال این سرزمین رانده شده از موطن خود نفرین می کردند بی خبری و عوامی را. اگر محمد علی شاه مستبد بودند که پشت شیخ فضل الله ایستاد تا احمد شاه تنها پادشاه دموکرات تاریخ ایران، از رضاشاه که دانشگاه ساخت و امنیت آورد تا فرزندش که گمان داشت غرور باستان را بازیافته و سرزمین اهورائی را احیا کرده است. همه اینان چون رانده شدند طلبکار بودند از مردمی که قدر نمی شناسند و این را گفته و گاه نوشته اند.
اما سلسله طلبکاران مغبون به شاهان و امیران و مدیران آن دوران ختم نمی شود.
در جریان انقلابی که به نظر می رسید نود و اندی مردم با آن بودند کسانی از خود مایه گذاشتند تا به مردم بگویند از استبداد چکمه [اشاره به رضاشاه و احیانا حضور سپهبد زاهدی در کودتای 28 مرداد ورنه شاه آخرین به نظامی گری شهره نبود] به استبداد نعلین مبتلا نشوید، همه شان در انفجار خشم و کین به خون غلتیدند، اگر در تهران بودند مثل قطب زاده یا در پاریس مانند شاپور بختیار. کسانی که خواستار انقلاب آرام بودند مانند مهندس بازرگان تحمل نشدند که یک دوره مجلس را به پایان برند، کسانی هم که معتقد به تندی و قاطعیت بودند به گونه ای دیگر حذف شدند. چنین بود که از انقلاب نیز جمع کثیری طلبکار مغبون برای مردم ماند که دلیل ها داشتند برای رنج ها که کشیده اند و کس قدردانش نیست.
جنگ شد، هزاران و صدها هزاران جان دادند و میلیون ها پاره های تن و خانه و سامان دادند. از میان آنان کس نگفت حق من کجاست اما آن ها که در چادرهای مخصوص و با گارد رفتند و یک شبه استاد فنون نظامی شده بودند و پیدا نیست که چه خسارت ها از سر بی اطلاعی شان وارد آمده طلبکار آمدند و اگر تند رفتند در طلبکاری ناگزیر به جمع مطرودان طلبکار اضافه شدند.
جنگ تمام شد، ویرانی بسیار بود و کشور کارها داشت. جنگیان به گوشه رفتند و نسلی صدا شدند که باید بسازند، و چنان ساختند که می دانستند، اما دیر نماند که سراغشان به زندان افتاد. کلنگیان به زندانشان انداختند اما مردم نیز عادت نداشتند به دفاع از مدیران خود. قرار تاریخی این نبود. چنین شد که این بار گروهی مدیر و خبره و نخبه یا راه سفر بستند یا به جمع دلشکستگان افزون شدند.
و مردم با شوق به خیابان ها ریختند وقتی درزی باز شد. دوم خرداد بود. جمعی از جنگیان و نخبگان اهل ساختن هم چنین دیدند به مشارکت ریختند و نسلی شادمانی گرفت، رقیبان این را تاب نداشتند پس غوغائیان را به میدان طلبیدند و تیربار و موتور سیکلت که ابزار انقلاب و سال های نخست مبارزه با مجاهد و توده ای و فدائی بود باز به میدان آمد این بار برای زدن سعید حجاریان و چون صحنه شلوغ شد سعید دیگری هم در زندان رفت و اسدلله لاجوردی در راسته مس فروشان. و هر یک از این تیرها و کین ورزی ها باز هم حساب بدهکار بخشی از جامعه را بالا برد، بستانکاران را افزایش داد.
و تازه این بخشی بود که در میدان مانده بودند در داخل، پنج میلیونی که به سختی و هزار مشقت خود را از وطن رانده دید، هر جا که بود کم داشت چیزی، هر کدامشان که رحیل بستند در تشییعشان یکی نفرین کرد به آن ها که ایرانی ها را اینچنین آواره کرده اند و مخاطب نمی توانست یکی دو تن باشد، بخش دیگر جامعه بودند.
و این حکایت سی سال گذشته است و دلشستگان بسیارند و هر کس شادمان است و در دل طلبی ندارد از هموطن، خبر بد را نشنیده است. یا هنوز باورش نکرده است. اینک نوبت رسیده است به سابقون. میلیون ها دلشکسته آقای هاشمی هستند و حالا باید ببننند که خانواده هاشمی هم به سرنوشت همان ها دچار شد و تازه از تخم درآمده ها می نویسند باید فرزند او [اولین رییس مجلس و همان که از اولین لحظه انقلاب همراه رهبر بود و مغز منفصل وی] توسط اینترپل دستگیر شود. و این زمانی است که فرزندان شهدائی مانند دکتر بهشتی در زندانند و جماعت جلو مرقد مانع سخنرانی نوه او [خمینی جوان]. و دیگر نه چپ ایمن است نه راست، نه میانه، نه سردار جنگ، نه آن که شهر ساخت، نه مذاکره گران سخت کوش، نه سفیران تیزهوش و نه حتی روحانیون که قرار بود استبداد آن ها حاکم است و هنوز نیز برخی از تحلیلگران خارجی بر همین خیال اند.
از این شادمانان که می بینی پیاده نظام چه در غلامی روان بخش باشد و چه الهام بخش با آشپزخانه متملق هزاره سومی، چه رسائی چه کوچک اوف، روزی دست و پا شکسته و دلشکسته به کنجی رانده می شوند، مگر آن که هنری مانند مسعود ده نمکی داشته باشند در وصله پینه هندی، و باری کس به دادشان نخواهد رسید که نردبان را جز شکستن و سوختن پایانی نیست. کسانی که در خود توان مدیریتی سراغ دارند مانند محصولی و ثمره هاشمی [یادتان باشد] در ویترین می مانند و سرشان خواهد شکست و حسرت قبل از ظهور هزاره سوم را خواهند خورد.
اینک مانده است یک محمود و چند اسفندیار و منوچهر و مهدی، حتی گمان نبر که سرداران که در درون می سوزند و به فرمان چاره جز صبوری ندارند، به راستی با اینانند. این جمع پریشان را تنها ترانه "فتنه" زنده و با هم نگاه داشته است، چندان که کوک این ترانه به هر ترتیب در رود، هر ذره ای به جائی پرتاب خواهد شد و نشانی از این گرد بر دامان روزگار نمی ماند به جز...
و عجب این که اینان تاریخ نخوانده اند گویا، نمی دانند درس ها را، گمان نمی برند که بر سرشان چه خواهد آمد. و عجب است که از شدت جهل و خودخواهی گمان دارند تاریخ برایشان راه فراری گذاشته است که برای شاهان نگذاشت و برای مدیران دادگر نگذاشت، برای انقلابیون آرمانخواه، برای میانه روان عدالت جو، برای کارافرینان، برای سرداران و آن ها که زخم ها را التیام نهادند هیچ مفری نگذاشت اما برای اینان می نهد. ای عجب غافلان نشسته در خانه های نئین.
باز جمعی دلشکسته و طلبکار مغبون از این غائله می مانند که نوحه خوانشان اگر آهنگران نیست حاج منصور ارضی که هست، میلیون ها هستند که روزی به صحبت در خواهند آمد که چگونه رای نوشتند و به کدام حیلت صندوق گرداندند و به چه جشنی مردمی را به سخره گرفتند. به صدا در خواهند آمد که چگونه جان گرفتند و جان دادند و قدرشناس نبود، اینان همه طلبکار خواهند شد چون که سهم نستانده اند. بدهکارانشان هم لابد ساده دلانی که کاغذهائی در دست دارند که بر آن ها نوشته زودبازده، هدفمند، سهام عدالت، زمین های استیجاری و... و باید به سرنوشت اینان اندیشه نکنیم چرا که بر آن ها که بارگه داد بودند چه رسید که بر اینان برسد.
آرامگاه رضاشاه کجاست، باغ طوطی می گویند پاساژ شده با پله های برقی، پس به جای گورها بنگر و بدان که این قوم نه ناصرالدین شاه داشته، نه قوام السلطنه، نه تیمسار زاهدی، نه حسنعلی منصور، نه آیت الله شریعتمداری، نه آیت الله منتظری... نقش شاهان هم قرارست از کتاب ها شسته شود، رهبر نهضت نفت هم آیت الله کاشانی بود و اتاقکی که مدفن دکتر مصدق است هم بگذار تا از گذر روزگار خود بریزد. سنگ گور شاملو هم شکسته، قاتلان پروانه و داریوش فروهر در خیابان می گردند یا در مجلس شورا عربده می کشند، آن که بر سینه محمد مختاری و پوینده نشست و داشت 21 نفر را به دره می انداخت مشاور دستجات غیرتخواه موسوم به دانشجوی بسیجی است [در عکس دیده شد که روسای سابق را کیف انگلیسی می خواند و در خیابان نماز می خواند] چه کس حتم دارد که اینان پیش از آن که به سرنوشت محتوم دچار آیند مرقد آیت الله خمینی را باقی خواهند گذاشت همان جا که فرزندش احمد هم کنار وی خفته چگونه خواهد ماند با جمعی که به دردانه او رحم نمی کنند.
و تنها یک شادمانی از این سرنوشت در دل هاست: هر چه رخ می دهد در پسله نمی ماند، به طفیل فن سالاری ارتباطات، به همت همین تلفن همراه و دوربین و خودنویس های گیرنده تصویر و صدا، به شادمانی آن که در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم هیچ یک از این طفیل ها ناشناس نمی مانند، زجر نامشان به فرزندانشان می رسد. سعید عسگر به کدام سوراخ بخرد که بتواند خود و خانواده را از گزند نام و بدکاریش مصون دارد.
گیرم می مانیم با جامعه ای که همه طلبکاریم و کس حاضر به پذیرش بدهی نیست، چنان خوش حالان و بدحالان در هم می تنیم و چنان زمین را شخم می زنیم و چنان در بیابان ها ریل می کاریم و دشت های ابادان را ویران می کنیم و آب را بی هدف از این سو به آن سو می بریم که قصه مان را خواهند نوشت. قصه قومی که گنجی زیر پایشان کشف شد در 1907 و با آن گنج قرن جادوئی بیستم را به نیمی به ساختن و نیمی به ویران کردن سپری کردند و چون چاه های نفت به ته می رسید، همه غرور و فریادهایشان که می خواستند جهان را از نو بسازند همچون آواری بر سرشان فروریخت.
مهندس عبدالعلی بازرگان در نقدی به نامه کدیور خطاب به سید حسن خمینی از تلاش وی در جهت تطهیر آیت اله خمینی انقاد کرده نوشت آنچه امروز بر سر ملت ايران مىآيد، ارتباط مستقيم با انديشه فقهى و سياسى خمینی دارد و افزود سايه سياستهاى خمینی بيش از سى سال است سرنوشت يك ملت بزرگ را زير چترسياه خود گرفته و آزادى و امنيت را از اين مرز و بوم سلب كرده است.
راه و مدرسه بنیانگذار انقلاب؟؟؟؟

جناب آقاى دكتر محسن كديور
با سلام و تحيت، نامه مشفقانه و ناصحانه شما به نواده بنيانگزار جمهوري اسلامي را كه از تعهد و مسئوليت ملى و دينى شما ناشى مىشد، خواندم و محتواى آن را با توجه به شرايط فعلى جنبش و موقعيت مخاطب و نيّت تاثيرگذارى، كاملا مثبت و مفيد ارزيابى كردم، هرچند نكاتى به نظرم رسيد كه خواستم با شما درميان بگذارم تا اگر مصلحت دانستيد، هم چنان كه نامه شما سرگشاده بود، با درج عمومى آن در "جرس" موافقت كنيد، شايد اين گفتگو براى سايرهموطنان خالى از فايده نباشد.
درسرآغاز نامه مرقوم داشتهايد:
"وقايع ۱۴ و ۲۳ خرداد تهران زنگ خطرى بود كه خبر ازسقوط ارزشهاى اخلاقى و موازين اسلامى در ايران، آن هم در حق بازماندگان و بيت بنيانگذار جمهورى اسلامى مىداد".
به نظر بنده اين زنگ خطر از همان آغاز انحراف انقلاب ازاهداف اوليه آن، بيش از سى سال است اتصالى پيدا كرده و مدام آژيرمىكشد! اما يا سلطهگران كر شده و صداى گوشخراش آنرا كه با منافع تماميت طلبانهشان تضاد دارد نمىشنوند، يا ما به آن خو گرفته و عادت كردهايم!؟
از همان روزى كه شعار:"حزب فقط حزب الله ، رهبر فقط روح الله"، آرمان "همه با هم" را به "همه با من"، تبديل و مسخ و منحرف كرد و سياست سربازخانهاى ِ: دولت يكدست، مجلس يكدست، دانشگاه يكدست، ادارات يكدست و... دست اقليتى را برسرمايههاى يك ملت دراز كرد، اين زنگ خطر نواخته شده بود. با اين تفاوت كه حملات شرم آوراخير به بيت و بازماندگان بنيانگذارجمهورى اسلامى، سرايت ستم را به محور خودىهاى سابق و سير صعودى غيرخودى كردنها نشان مىدهد.
درباره بنيانگذاراين نظام نوشتهايد:
" او نظام شاهنشاهى ۲۵۰۰ ساله ايران را با يك انقلاب مردمى سرنگون كرد و نظام تازهاى به نام جمهورى اسلامى پايهگذارى كرد..."
بدون آنكه خواسته باشم نقش مبارزات شجاعانه آقاى خمينى با استبداد شاهنشاهى درسالهاى ۴۱ و ۴۲ و نيزتأثير قاطعيت و اعتماد به نفس و استحكام ايشان را در رهبرى مبارزات ملت ايران در ماههاى منتهى به انقلاب بهمن ماه سال ۱۳۵۷ ناديده بگيرم، به خوبى مىدانيد كه انقلاب اسلامى ايران محصول مبارزات يك قرن ملت مظلوم ايران از زمان نهضت مشروطيت به بعد مىباشد كه حداقل در شش دهه اخير، از جريان نهضت ملى ايران، به رهبرى دكتر محمد مصدق براى ملى كردن صنايع نفت واخراج چپاولگران انگليسى گرفته تا مبارزات مسلحانه چريكى چپ و راست، طيف گستردهاى از ايرانيان درسه نسل، بارمصيبتهاى آن را به دوش كشيده و هزاران شهيد و دهها هزار زندانى و شكنجه ديده تقديم داشتهاند تا اسب زين كردهاى در دوران تخريبى انقلاب براى تهاجم البته توفندهٔ آقاى خمينى عليه استبداد سلطنتى آماده گردد.
جمله به كار رفته در نامه شما ناخواسته و برخلاف باورتان، همان ادعا و ادبيات رسانههاى رسمى را تداعى مىكند كه بنا به فرهنگ شاه يا شيخ پرستى تاريخى، دستاورد تلاشهاى يك قرنِ يك ملت را به حساب جارى بنيانگذار انقلاب، يا نهضت روحانيت وابسته به ايشان، واريز مىنمايد.
جنابعالى به نوهٔ بنيانگذار جمهورى اسلامى توصيه كردهايد دربرابر تحريف "راه و مدرسه" ايشان و ميراث معنوىاش سكوت نكند. مگر خط امام غير از"راهى" است كه دانشجويان پيروش امروز در زندان و يا بيرون از زندان، چنان شيوههائى را متعلق به دوران گفتمان انقلابى مىدانند و عموماً به راه ديگرى مىروند!؟ و مگر مدرسهاش غير از همانى است كه امروز آقاى مصباح طابق النعل بالنعل اداره و تدريس مىكند!؟
البته برخي از خوش بينان همچنان به فرازهائى از گفتار يا كردار ايشان كه تأييد كنندهٔ مردم سالارى و مهرورزى است استناد مىكنند. اما شما خود بهتر مىدانيد امثال تناقض آشكار ميان شعار: "ميزان رأى ملت است"! با نظريه ولايت مطلقه فقيه، كه نقش مردم را فقط دركشف ولى فقيه!! و تحقق بخشيدن به قدرت سياسى او مىداند و مىتواند نماز و روزه و حج و احكامي ديگر را بنا به مصلحت نظام!! و حفظ قدرت تعطيل كند، صدها تناقض و تغيير رأى و برنامه وجود دارد كه هرشخص و جريانى مىتواند برحسب سليقه و سياست خود به آن استناد نمايد. اگر قرار بر ارائه سند و استناد به رويه و راه باشد، حاكميت فعلى و نيروهاى سركوبگرآن دست به مراتب پرترى دارند و به راحتى مىتوانند ادعا كنند "راه و مدرسه" امام همين است كه ما عمل مىكنيم.
به تعبير امام على(ع) درنقد يكى از خلفاى پيشين:
"از دنيا رفت و مردم را سرگردان در راههاى گوناگون رها كرد. به گونهاى كه نه گمراه راه مىيابد و نه ره يافته بر درستى راهش يقين مىآورد! (نهج البلاغه خطبه ۲۱۹ يا ۲۲۸).
مىدانم كه نوشتن نامه براى تأثير گذارى بربيت و بازماندگان نمىتواند زبان ديگرى داشته باشد و جز استناد به جنبههاى مثبت چاره ديگرى نيست، اما نامه سرگشاده، گيرندگان بىشمار ديگرى نيز دارد كه چه بسا برداشتهاى متفاوتى از قصد و نيت نويسنده بكنند.
اين قلم كوچكترين تمايلى به نفى و ناديده گرفتن فضايل فردى اشخاص نداشته و هيچ فايدتى ازاينكار براى ملت نمىشناسد، اما مسئله آقاى خمينى مسئلهاى شخصى نيست، سايه سياستهاى ايشان بيش از سى سال است بر سر اين ملت سنگينى مىكند و سرنوشت يك ملت بزرگ را با تاريخ و تمدنى درخشان زير چترسياه خود گرفته و آزادى و امنيت را از اين مرز و بوم سلب كرده است.
مىدانم كه نبايد ساده زيستى، سربلندى، سازش ناپذيرى، شجاعت و تعلق خاطر او به مستضعفان را ناديده گرفت، اما حسن نيت و قصد خدمت كافى نيست، سعه صدر، صداقت دروعده وعمل، صبر و تحمل در برابر مخالفين و رعايت عدل و انصاف درباره آنها، آگاهى و شناخت به مقتضيات زمانه و درك حقوق مردم و حاكميت ملت نيز از ضروريات شخصيتى است كه مىخواهد سكان كشتى طوفان زدهاى را به عهده بگيرد.
چگونه مىتوان نوشت: "كارنامه ايشان دربردارنده خدمات بزرگى به اسلام، تشيع و ايران و نيز چند خطاى نه چندان كوچك است"، در حالي كه اكثريت مسلمانان، شيعيان و ملت ايران چنين امرى را باور ندارند.
حضرت على(ع) هنگام اعزام مالك اشتر براى فرمانروائى مصر فرمود:
اى مالك، بدان كه تو را به بلادى فرستادهام كه پيش از تو دولتهاى دادگر و ستمگرى ديده و مردم به تو با همان چشمى مىنگرند كه تو درباره رهبران پيش از خود مىنگرى و در باره تو همان را مىگويند كه تو درباره آنان مىگوئى، جز اين نيست كه مردمان صالح را از آنچه خداوند بر زبان مردم جارى ساخته مىتوان شناخت".
آيا گريز فوج فوج فرزندان اين مرز و بوم از اسلام و بيزارى آنها از چنين قرائت خشنى ازدين، كه كوچكترين نشانهاش بى تأثيرى مبارزه با بدحجابى پس ازسه دهه مىباشد، خدمت بزرگ به اسلام است؟
آيا به باد دادن حرمت مراجع، سلب اعتماد بسيارى ازمردم از مبلغان دين و ترويج تعصب و قشرىگرى و احياء جهل و خرافات دوران قاجارخدمت بزرگ به تشيع است؟
آيا آوارگى و مهاجرت ميليونها نفر به شرق و غرب عالم، اصرار بر ادامه جنگ بىحاصل دو ملت همسايه مسلمان، پس از آزادسازى خرمشهر، با كارنامهٔ يك ميليون شهيد و مجروح و خرابى شهرها و تباه شدن سرمايههاى دو ملت بزرگ به نفع ابرقدرتها، كه ازهمگى آنها امكان داشت با حسن تدبيرجلوگيرى به عمل آورد خدمت بزرگ به ايران است؟
آيا پيمان شكني با مردم در وعده هاي قبل از پيروزي انقلاب و پيمان شكني با كارگزاراني كه شروط آنها را براي قبول مسئوليت پذيرفته بود، خدمت به مردم است؟
چگونه مىتوان اعدام مخفيانه و بدون وكيل هزاران زندانى موقت را به جرم "سر موضع"! و دگرانديش بودن، با جمله: "خطائى نه چندان كوچك" توصيف كرد؟ در مكتبى كه كشتن يك انسان مساوى كشتن همه انسانها شمرده شده است، آيا هرگز واژه "عظيم" هم مىتواند بيانگر اين جنايت باشد؟
ملت ايران در انقلاب باشكوه خود نظام استبدادي را سرنگون كرد تا از فردسالاري تاريخي نجات يابد. آيا زنده كردن همان شيوه ها درشكلي گسترده تر با استقرار"نظام ولايت مطلقه فقيه" و مسلط كردن بخش طرفدار و تسليمى از روحانيت بر گرده مردم، در همه شئون سياسى و فرهنگى و سه قوه مملكت، به عنوان نمايندهٔ امام! و تبعيض طبقاتى و تشديد تفرقه و تشتت ميان ملت خطاى عظيمي نيست؟
آيا مخالفت با فقه پويا و متناسب با نيازهاى زمانه و حمايت از فقه سنتى با تاكيد برشعائر و تجليل و توسعه ظواهر مذهبى، به جاى توجه به عمق و اساس دين خطائى فقط "نه چندان كوچك" است؟
جناب آقاى دكتر كديور، شما نيك مىدانيد وضعيت امروز ايران، بدون آنكه خواسته باشم نقش مردم و فرهنگ استبدادى را ناديده بگيرم، بدون هيچ ترديدى، خوب يا بد، محصول و منتجه سياستهاى آقاى خمينى است. آنچه امروز بر سر ملت ايران مىآيد، ارتباط مستقيم با انديشه فقهى و سياسى ايشان دارد. تجربه ولايت مطلقه فقيه كه تبلور تئورى آقاى خمينى است، هرچند كسانى را به قله قدرت و ثروت رسانده، اما نزد اكثريت ملت ايران آشكارا شكست خورده است.
اگر به مردم سالارى و ضرورت حاكميت ملت برسرنوشت خويش و آزادى و حق انتخاب مردم باور داريم، موانع بنيادى اين آرمان را نيز شايسته است به شفافيت بيان كنيم.
از ديدگاه دينى نيز، اگر به تواتر و تأكيد از پيامبر و پيشوايان مذهب نقل شده است كه امت اسلام تنها با اتكاء به "كتاب الهى و سنت پيامبر" مىتواند به سعادت برسد، و مصلت دين و دنيا تنها در قبول حاكميت ملت است، دراينصورت چه ترديدى در نفى مطلق راه حلهاى مبتنى بر فقاهتهاى فردى كه براساس تبعيض طبقاتى و توليت مطلقه يك فرد بنا شده است وجود دارد؟
به باور اين قلم ريشه اين مصائب، شرك شخصيت پرستى و تفرق وحدت ملى است و راه نجات در توحيد كلمه و كلمه توحيد خلاصه مىگردد.
با تشكر از حسن توجهى كه به اين نقد مىفرمائيد و با عذرخواهى ازتلخى تصديع آن.
عبدالعلى بازرگان (ششم تيرماه ۱۳۸۹مصادف با ميلاد امام علي)

بسم الله الرحمن الرحیم
ملّت بزرگ و شریف ایران
یک سال از حضور با شکوه و پرشعور شما در انتخابات ریاست جمهوری دهم گذشت. حضور پرشور شما در آن انتخابات، گواه تمایل تان برای اعمال حق تعیین سرنوشت خود در امور مملکت تان بود که متاسفانه عده ای بر اساس تئوری ای که مردم را ناصر حکومت و ولی فقیه می داند نه ناصب آن، به جای شما تصمیم گرفتند و رای خود را به نام شما خواندند. یکسال از چنین انتخاباتی گذشت و در این یک سال، فراز و نشیب بسیار دیدیم. دیدیم که چگونه اصحاب قدرت پرده حجب و حیا را دریدند، و هزینه این بدنامی را برای حکومت اسلامی خریدند و شهروندان این مملکت را که از رای شان می پرسیدند در خیابان ها به شهادت رساندند و بسیاری را به خاک و خون کشیدند و زندان ها را از فرزندان این نظام و انقلاب پر کردند. آنچه در این یکسال غایب بود “حقوق ملّت مندرج در فصل سوم قانون اساسی” بود و آنچه جای آن را گرفته بود پا فشاری اصحاب قدرت بود بر بکارگیری زبان زور و شکستن تمامی حرمت ها. ما اما به رغم تمامی این تلخی ها و سیاهی ها همچنان امیدواریم که قطار خارج شده از ریل قانون اساسی، انقلاب و امام به راه اصلی خود بازگردد و خطاکاران توبه کنند و راه گفتگو و تعامل هموار شود.
ملّت بزرگ و شریف ایران
یکسال پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم و گذر از مصائب و تلخی های این یکساله بیش از هر چیز لازم می دانم سپاس، تشکر و تقدیر خود را از خانواده های معظم شهدای حوادث یک سال گذشته که در مظلومیت تمام حتی نگذاشتند مراسمی در شأن عزیزانشان برگزار نمایند، اعلام کنم. اینجانب ضمن همدردی با خانواده های شهدای عزیز از خداوند برای شهدای این راه، رحمت و برای بازماندگان آنها نیز طلب صبر و اجر می کنم. به مجروحین عزیز هم که در کنار جراحت ها و آسیب ها حتی حق درمان در آسایش نیز از آنها سلب شد، ادای احترام می کنم و در مقابل این همه استقامت و پایداری آنها سر تعظیم فرود می آورم. و نهایتاً از خیل کسانی که به ناحق و برای خفه کردن ندای حق طلبانه این ملت مظلوم و بزرگ، به جای مجرمین واقعی به زندان افتادند، به نیکی یاد می کنم. این روزها زندان های کشور پر است از یاران انقلاب و امام، و اندیشمندان و فرهیختگان و جوانان و آزادی خواهان و همچنان امیدوارم مقامات قضایی کشور در جهت احیای دستگاه قضا به جای صدور کیفر خواست های سیاسی و ابلاغ احکام دیکته شده، زمینه رهایی و آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی را به زودی فراهم آورند.
ملت حق خواه و آزادی خواه ایران
تا یکسال پیش با وجود اختلافات فراوان در شیوۀ اداره کشور و تعطیل یا تفسیر به رأی قانون اساسی توسط برخی حاکمان، وحدت و انسجامی نسبی میان همه جریان های فکری و فعال سیاسی و آحاد مردم و مسئولان نظام وجود داشت. اگرچه عده ای به حقوق مردم و آزادی های مشروع آنان بی اعتنایی می کرند و حقوق اقوام گوناگون ایرانی و اقلیت های رسمی دینی و مذاهب و فرق مختلف اسلامی را نادیده می گرفتند و از هتک حرمت و توهین و تحقیر اقشاری چون جامعه زنان و جوانان و اعمال خشونت و رعب و وحشت علیه آنان ابایی نداشتند و فضای یأس و سرخوردگی در جامعه ایجاد می کردند و فشارهای سنگین و غیر قابل تحملی بر حوزه های علمیّه و دانشگاه های کشور وارد می آورند تا حوزه و دانشگاه را مطیع خود سازند ولی آنچه در انتخابات ریاست جمهوری گذشته اتفاق افتاد از همه آنچه پیشتر دیده بودیم فراتر بود. به کارگیری تمام امکانات مالی، رسانه ای، نظامی و بسیج جهت مصادره رأی مردم و اعلام نتایج انتخابات به صورت مهندسی شده و ظالمانه و در عین حال ناشیانه، و توهین و تحقیرهایی که از آن پس نسبت به مردم و جریان های حاضر در صحنه به عمل آمد و از همه بدتر بی اعتنایی نسبت به معترضین و اعتراضات، اتفاقات جدیدی بودند که در چنین وسعتی در سه دهه گذشته در این مملکت رخ نداده بود. بدین ترتیب اگر تا یکسال پیش وحدت و انسجامی نسبی در کشور حاکم بود، بعد از غارت رأی مردم به وسیله مجریان و ناظران در سایه زور و سرنیزه، ادامه چنان وحدتی غیر ممکن می نمود، آنچنانکه کاندیداها و هواداران ایشان و آحاد مردم نیز نسبت به این ظلم آشکار و بزرگ اعتراض کردند و آنچنانکه به یاد داریم تمام مطالبه آنان در ابتدا در شعار زنده و جاوید ” رأی من کجاست؟ ” تبلور یافت. متاسفانه اما مسئولان مربوطه به جای توجه و رسیدگی به این مطالبه حداقلی و به کار گیری قانون و عدالت، به خشونت و ایجاد فضای امنیتی و بازداشت و شکنجه و آزار معترضین و تشکیل دادگاه های فرمایشی و صدور آرای کلیشه ای روی آوردند و هزینه ای سخت و جبران ناپذیر را بر نظام، کشور و مردم تحمیل کردند. بسیاری از رجال و شخصیت های با سابقه حوزه دین و سیاست و انقلاب را کافر، ملحد، محارب، اجنبی و خود فروخته معرفی کردند و چوب حراج بر تمام سرمایه های مادی و معنوی این مملکت و انقلاب زدند.

ملت عزیز ایران
همانطور که می دانید و پیشتر هم اشاره کردم در یک سال گذشته پرده حجب و حیا از سوی کسانی که خود را وابسته به مراکز قدرت می دانند دریده شد و پیاده نظام این جریان در رسانه ها و سایت هایی که از پول نفت و بیت المال ارتزاق می کنند چنان آتشی بر خیمه نظام و انقلاب زد که ترکش های آن به همه خدمتگزاران و انقلابیون از جمله بیت معزز حضرت امام و نوه عالم و اندیشمند ایشان حاج سید حسن خمینی و دیگر مراجع بزرگ شیعه نیز اصابت کرد. سامان دهی عده ای از مواجب بگیران در ۱۴ خرداد و شکستن حرمت بیت امام در کنار مرقد ایشان را دیدیم و سیل محکومیت این فعل ابلهانه از سوی مردم و علمای بزرگ و مراجع تقلید را هم به نظاره کردیم. در مقابل واکنش مردم و علما اما یک روزنامه که حریمی اهریمنی دارد و هیچ چارچوب و حد و مرزی برای گستاخی و فحاشی قائل نیست همچون گذشته در دفاع از رفتار اوباش پیاده نظام، به توهین مضاعف به نوه امام پرداخت گویی بدان دلیل که جرم آن عزیز ایستادن در کنار ملت بود. این روزنامه اهریمنی به همین مقدار بسنده نکرد و با ساختار شکنی عجیبی به حریم مراجع نیز وارد شد و آنان را به سبب آنکه توهین به بیت امام را محکوم کرده بودند مورد پرسش و تهدید قرار داد. این روزنامه مراجع را متهم به ملاحظه کاری کرد و از آنان پرسید که ” کدام ملاحظه می تواند با دفاع از حریم اسلام و انقلاب برخاسته از آن برابری کند؟ ” باید تاسف خورد بر کسانی که کمترین درک و فهمی از آموزه های اسلامی و انقلابی امام نداشته اند و ندارند و با این حال می خواهند درک آلوده به قدرت خود را با زور و زندان و تهدید به دیگران از جمله مراجع بزرگ و محترم شیعه تحمیل کنند. حال آنکه مرجعیت شیعه دارای تاریخ و جایگاهی رفیع و حافظ آیین محمدی در ایام غیبت است. آنها اما مراجع را نیز مطیع قدرت خود می خواهند و از همینرو پیاده نظام خود را به بیت مراجع می فرستند تا آنها را به بصیرت دعوت ............
دکتر عبدالکریم سروش در نامهای که امروز منتشر شد، آیتالله خامنهای را به خاطر سخنرانیاش در ۱۴ خرداد اخیر سرزنش کرد و آنرا خطابهای پرخطا خواند. سروش، «خود علی خوانی» رهبر جمهوری اسلامی که خود را در «محاصره دشمنان» میبیند را کج خیالی و قیاس باطل عنوان کرده است و مینویسد که «مالیخولیای دشمن ستیزی» رهبری قوت بیشتر یافته است.

متن این نامه به شرح زیر است:
فتور در قوه ناطقه( و عاقله؟)
آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی ای بیخرد تر از من، از دست چون بهشتی؟
تا صورتت نیکو بود افعال زشت کردی پس فعل را نیکو کن اکنون که زشت گشتی
آقای خامنهای
نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصدو هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابهای پر خطا بود. لغزشهای ذهنیو زبانی در آن موج میزد. نشان از فتور در قوه ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سیساله پس از انقلاب به چالاکی از همه سخنوران پیشیگرفته بود، آن روز سخت آشفته و نا توان مینمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق میزد مرکب سخن رام نمیشد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون میجستند و بر شاخ زبان مینشستند. داوریهای باژگونه تاریخیحفرههای کلام را افزون تر کرده بود و خطیب از یکیبر نیامده در حفره دیگر میافتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علیبا آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علیدر محاصره دشمنان میدید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضا ن عهد ولایت پنداشت.
معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن میگفت نه سخن خوب میگفت.نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیتهای خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقشهای مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام ،حق و باطل را در نزدیکیو دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
آقای خامنهای
وقتیبر سر کار آمدید، در خیال، شریعتیغرب ندیدهای را میدیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمیداند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. میگفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالبا تاریخ نمیدانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهلترین کسان برای ریا ست اند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی ،شما را به سؤء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیرو زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد ودست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبیتاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجره خبیثه استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامیرا تلخ نکند. به دعا با خدا میگفتم ایرانیرا از هلاکت و سلطانی را از سؤء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمیرود. سالها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تاثیر بستم، اما "از قضا سرکنگبین صفرا فزود" و بیمار رنجور تر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ و دغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرمهای جاسوسی و ناموسی برای ناقدان میتراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را میخرید و نقادان را میدرید ورقیبان را سر میبرید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:
هر درونی که خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد؟
پس در وعظ و نصیحت بسته شد امر "اعرض عنهم" پیوسته شد
پس به حکم خدا و خرد ،اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
سؤء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد.ولایت معنوی که از ابتدا نداشت،ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم میداند، تاریخ را هم کج میخواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمیراند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بیپناه ،ایستاده است تا کیفرمان "هبوط" در رسد و راهی زمین شود.
و اینک ای "رهبر معظم" ! من به شما میگویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمیشنوید؟
خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا باندام ریاست را از تن بیرون کندو چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگیکند و برادر کشیهابیل و قابیل را ببیندو راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم ،خطیبی باقیمیماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند ،مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در" مسجد کرامت" تردد کند و به شکرانه سلامت "درویشان بینوا را تفقّد کند".
یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جایره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان ،که مشاطگان قدرت اند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
--------------------------------------------------------------------
اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتیجعل خبر کرد و مرا "مرتد" شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش دراز تر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان " استرداد ارتداد" صادر شود. چون میدانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شوون ولایت میداند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتا اگر فقیهان و مراجع باشند ،نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت ،تحمل نمیکند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند.با خود"حافظانه" میخواندم:
بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا همه کرامت ولطف است شرع یزدانی
من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفتهام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعیبیفضیلت و بیایمان چنین ریشخند فقاهت میکنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. "ولیٌ امر مسلمین" باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بزهای لنگ پیشاپیش گلٌه میروند و بر تر از سلطان، فرس میرانند و خادمند و مخدومی میکنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند.هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند."صبا گر چاره داری وقت وقت است".
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا :خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
عبدالکریم سروش
خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی

امروز 29 خرداد 89 سیوسومين سالياد دکتر در سکوت و تأمل برگزار شد. سکوتی وزين که هيچ پارازيت هوشمندی نمیتوانست آنرا بشکند. سکوتی سرشار از ناگفتهها و بزرگداشتی گوياتر از هر سالگرد پر سر و صدای ديگر.
سیوسه سال پيش در چنين روزی پيکر بیجان علی شريعتی را که اندی پيشتر از ظلمت زندان سکندر پريده بود، نقش بر زمين يافتند. جان او که گویی برای هميشه رخت بربسته و تا ملک سليمان رفته بود، اما هر بار به ميان جامعه ی ما و نسل های جوان و حقيقت جوی ما بازمیگشت، فرود میآمد و ققنوسوار در هر پروندهی فکری و اجتماعی اين مرز و بوم دوباره زاده میشد و حلولی مکرّر و حضوری مدام مییافت. بدينسان شاهدی که برای «آزادی و عدالت و معنويت» شهادت داده بود، ديگر به نماد "نهضت" در برابر "نظام" بدل شده بود. نادر روشنفکری بود که نام و يادش اينچنين در دلهای مردم جایگرفته و خانه کردهباشد و کلمات و تصاويرش بر سر و دوش امواج ميليونی مردم حمل شده باشد و در فقدانش يک صدا سروده باشند: «...آغاز بيداری!...». پس دشمنان آن سلمانِ ابوذروش، مدافعان استبداد و استثمار و «استحمار» (خصم اصلی)، اگر او را در چهره ی تک تک تشنگان آزادی، گرسنگان عدالت و جويندگان آگاهی و معنويت بازنمیشناختند، زودتر مرده بودند. و بدين گونه بود که شريعتی محل همرایی و اجماعی ظاهری شد، ظاهری اما سرشار از متناقضنماها.
براستی در ميانه و ميدان همهی "من"های دروغين، پيام نهایی و بينش پنهان در پس آن "منش" راستين کدام بود؟ بزرگی يک انديشه را نه با انديشههای انديشيده و بيان و مفهوم شدهاش، که بیشتر با ظرفيتهای مسکوت و "نيانديشيده" ماندههایش میباید سنجيد. و شريعتی را که متفکری بود دائم السفر، در سیر و صيرورتی مستمر و در گفت-و-گوی مدام با خود و با ديگران، از «حرفهایی که برای نگفتن» داشت، میتوانستی شناخت. وفاداری به يک مسير فکری از نخستين نوشتهها، مانند "ابوذر" تا آخرينشان همچون "حُرّ"، اين توهم را دامن میزد که گویی بر يک نقطه ايستاده و گامی به پيش برنمیدارد. از نشانههای بزرگی يک تفکر هم البته یکی همين خصيصه است: بر سر موضع خود ايستادن و يک ايده را مصرّانه تا اعماق کاويدن و يا يک ستاره را تا به عرش آسمان پیگرفتن. منحنی خط سير فکری "شمع"، شريعتی-مزينانی-علی، هنوز هم در پژوهشهای ژرفکاوانه بروشنی لازم ترسيم نشدهاست. آنچه اما مسلم مینمايد اين که دورهی آخر حيات و آثار هر متفکر پختهترين و آخرين حرف های اوست: طرح تثليث «آزادی، برابری و عرفان»، و انسانشناسی و هستی شناسی فلسفی-کلامی «يکتایی و یکتویی» از آخرين پيام های او بود. در اين دوران پس از زندان، به خلاف تصور رايج، شريعتی بیش از پيش در آرمان و انديشههایش ريشهای و راديکالتر می انديشيد: در "عرفان"، همچون درون مایه ی ايمان دينی، در گفتگو و مواجهه با فلسفه های جديد اگزيستانس غرب، سنت عرفان عملی-شهودی و مشرقی-خراسانی (در قياس با عرفان نظری-وحدت وجودی مغربی) را در شرايط مدرن و پسامدرن فرا-ملّی از نو تجربه و احياء می کرد ؛ در "عدالت" به طرح مجدد "جهتگيری طبقاتی اسلام" با رويکردی سوسیال-دمکراتيک و پالايشگر رسوبات طبقاتی و فئودالی-بورژوایی از سنت حقوقی-اقتصادی اسلام در پرتوی توحيد میپرداخت ؛ و مهمتر آن که، پيششرط هر توسعه، استقلال، عدالت و معنويت خواهی را «آزادی، خجسته آزادی» می خواند. چه، آزادی در نگاه او نخستين نمود خلقوخوی خدایی انسان و خويشاوندی او با خدا بود. ماهيت انسان همان وجود او، و وجود او را نحوهی فهماش از شيوههای ممکن وجودیاش شکل میدهد. «هر دانستن من يک نوع با تو بودن من است...پس بگو هر لحظه کجایی، چه میکنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟»(2, 129-130). آگاهی بدست نمی آيد مگر به ميزان آزادی، یعنی امکان فاصلهگيری از تعيّنهای طبیعی، تاريخی، اجتماعی و روانی (چهار زندان). و در جامعه وجود شایسته و با کرامت آدم و مردم، بشر و شهروند، چگونه پاس داشته میشود؟ با شناسایی آزادی و حقوق ايشان در فکر و بيان و تجمع و ..، و فراسوی همهی حقوق او، حق انتخاب. در نگاه "شمع" نيز، همسخن با رزا لوکزامبورگ، «آزادی همان آزادی مخالف» يا دگرانديش بود. «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هيچ حرفی را باور نکنيد!»، از آموزه های جاودان شريعتی بود و خواهدماند. همچنانکه «بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عريانی خويش بگشايد اما کوری را ... هرگز!» و صدها پيامک ديگر که اینروزها درست و غلط رد و بدل میشوند.
اينها همه از محکمات درهم تنيده اما روشن آموزههای شمع اند؛ و اما متشابهات و پارادوکس های او کدامها؟ اساسا آيا شريعتی يک "انديشه"ی انتزاعی بود يا يک "راهکار" انضمامی؟ انديشمند به قول سعدی الزاما اهل عمل نيست. آيا شريعتی راه تحقق "آرمان"هاي بلندش را هم به ما می آموزاند؟ چه نسبتی ميان "عقلانيت انتقادی" (لازمهی تحقق یک جامعهی توسعهيافته ی قانونبنياد) از سویی و عرفان و معنويت مورد نظرش از ديگر سو برقرار میسازد (بهويژه در قالب دين و مذهب و بالأخص در برابر شريعت و فقه)؟ و به چه معنا تأکيد بر عرفان، با توجه به اين که یکی از عوامل انحطاط تمدن و فرهنگ اسلام و ايران را حاکميت نوعی باخودبيگانگی صوفيانه و خردستيز ارزيابی میکند؟ «در هر مسلمانی يک "بوعلی" و يک "بوسعيد" زندگی میکند؛ زندگی؟ نه، جنگ.»(13, 366) چگونه آزادی دموکراتيک و عدالت سوسيالیستی را لازم و ملزوم توصيف میکند، حال آنکه تجربهی اقتدارگرایی در اقتصادهای دولتی و ليبراليسم سياسی اقتصاد بازار به ظاهر عکس آنرا نشان میدهد؟ و از اين دست پرسشهای جدی و بهرحال رایجی مانند اين ها که آيا نظریهی "بازگشت به خویش" همان "هويت گرایی" است يا به عکس، با طرح "بازگشت به کدام خويش" نسبت به هويت ملی، مذهبی و مدرن "ما" رويکردی انتقادی دارد؟ «هرکسی دو نفر است... و شرق و غرب را در "خویشتن خود دارا است. وانسان عبارت است از یک "ترديد"، يک نوسان دائمی.»(13, 366) "ايدئولوژی ساختن دين" آيا به دين و دنيایمان آسیب نمیرساند، و يا آنکه منظور از این نظریه يا پروژه همان نقد همزمان سنت موروثی و تجدد تقليدی از دو منظر دين و ايدئولوژی است؛ و مراد از ايدئولوژی همان "تئوری انتقادی" و نه " نظام يا سيستم عقايد"، همان "اتوپی" در برابر ايدئولوژی در تعریف مانهايم و ريکور؟ و بالاخره تئوری رهبری فکری-عقيدتی از دههی چهل تا پنجاه، یعنی از "امت و امامت" تا بازگشت، چه سیر تحولی پذيرفت و نسبت آن با امر سياسی و حکومتی کدام بود؟ شاگردان و پویندگان راه شريعتی در چند دههی گذشته به بسیاری از ايندست پرسشها پاسخهای خوبی دادهاند، آنهم نه فقط در عالم نظر و قلم، بلکه با همت و قدم و وقف و بذل عمر و جان وجوانی خويش. هرچند بهترين مدافع شريعتی، طبعا خود وی بودهاست، او که دفاع از خود را حق و کار مستضعفان میدانست. تاريخ، مردم، درونمايههای حقانی-عقيدتی و ريشههای فرهنگی-بومی هم مددکار او بودند. تناقض منطقی انبوه انتقادات که خلافخوان يکديگر اند، اما بهترين راهنمای حل بسیاری از شبهات پراکندهی پيرامون نور شمع است.
فراسوی انديشه های پویا و نظریه های آزمونی خود، شريعتی روش انديشيدن را می آموزد که نيست مگر انديشیدن در برابر خود و عليه انديشه های متصلب جزمی. پس با برگزيدن اين و آن جمله از گوشه و کنار مجموعه ی آثارش نمی توان جز در بازار شيادیهای سياسی مدعی شناختن و شناساندن او شد. قدرتهای (و اقتدارگرايان) پيدا و پنهان با حذف نام و ياد و تصوير و تنديس شریعتی بيشتر به او و به مردم خدمت می کنند تا با "اهلی" و يا "بهداشتی"ساختنش! ازاينرو و در همين جا بايد از مسئولانی که از فرط مسئوليت با لغو زنجيرهای مجوز مراسمهای بزرگداشت به اين پاسداشت مسکوت ياری رساندند، تشکر نمود. زیرا اين تصميم با يادآوری دو نکته که شريعتی، همچون مورد ساير بزرگانی چون طالقانی، بازرگان ، سحابی، مصدق و ..، و همهی روشنفکران مردمی ديگر، از آن مردم و مشمول نحوهی برخورد مسئولان با ساير موارد میشود؛ و ديگر آنکه ارشاد حسينی و زينبی او به تعبیر خودش نه محصور ساختمانی در جادهی قديم شميران، نه نام خيابان و پارک و بیمارستان و خانهموزه، بلکه ديريست که به تک تک خانهها انتقال يافته است. دو نکتهی نغزی که در گذشته گاه در همهمهی نفرين و آفرينها فراموش میشد. پس چه باک! و مگر نه که "دولت" شمع که جز «ديدار يار ديدن» نبود، ديگر بر جریده ی عالم و در دلهای مردم و نسلهای جوان و خيل دوستدارانش ثبت و بل تثبیت شدهاست! پس هر کجا که غريو کرامت انسان و آزادی و بهروزی مردم است، یاد و نام و اعتبار شريعتی همآنجاست؛ اينرا جوانی میگفت که در یکی از راهپيماییهای پارسال تصوير او را، به یاد سی و دومين سالگرد خاموش او، به تنهایی در ميان انبوه جمعيت حمل میکرد و به کسانی که گهگاه به او میگفتند زمان شريعتی ديگر گذشته، پاسخ میداد: «زمان او هنوز فرانرسيدهاست!»

"... وقتی زور جامه تقوا میپوشد،
فجیعترین شکل تاریخ بوجود میآید..."
"... در تاريخ، طبقات قدرتمند حاکم عبارت بودند از سه لايهای که يک طبقهی حاکم را میساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند، و طبقه روحانی، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف، بههرحال، سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق..."
میدانم که در این روزهای سنگین " زر و زور و تزویر" این سه موجودی که دکتر با آن مبارزه کرد و با قلم و بیانش، در همیشه تاریخ انسانها را از آن هراسید و باز این مثلث در این کشور که قرنها شکل میگیرد و با خروش ملت دوباره کم رنگ و گاهی از بین میرود شکل گرفته و نیاز به یک ملت نه امت ! دارد تا سه ضلع آن از هم بگسلد.
به مناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی شماره هفتم "نسیم بیداری": ویژه نامه "دكتر علی شریعتی": که طیف دوستداران و شاگردان دکتر در این مجله مقالاتی نوشته اند. منتشر شد در زیر قسمتهایی از این ویژه نامه را که اسکن شده برای دوستداران دکتر می آورم.
البته خوشبختانه سایت مجله هم مطالب را بصورت کامل آورده .برای دوستانی که امکان دسترسی به مجله چاپی آن را ندارند.




سید مصطفی تاج زاده عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در سالروز دستگیری خود پس از انتخابات سال گذشته در نوشته ای به تحلیل برداشت خود از شرایط زندان، اتهامات، کیفرخواست و مسائل دیگر پرداخته و نوشته خود را تقدیم ندا آقا سلطان شهید جنبش سبز تقدیم کرده است.
براساس این نوشته که جهت انتشار در اختیار سایت امروز و پایگاه اطلاع رسانی نوروز قرار گرفته است، سیدمصطفی تاج زاده از علاقه مندان درخواست کرده سوالات و نظرات خود را در خصوص این نوشته درج کنند و ایشان در فرصت مناسب به آنها پاسخ خواهد داد.
متن کامل نوشته سیدمصطفی تاج زاده به شرح زیر است:
«پدر، مادر، ما باز هم متهميم!»
اول. دو نظام
تجربه زندان بهرغم همه تلخيهاي خود، نتوانست فرصت و امكان "گفت وگو" را از من دريغ دارد؛ امكان گفتوگو حتي در دشوارترين شرايط. با توجه به اين كه من و دوستانم نه به علت مبارزه با نظام، كه به دليل فعاليت در جهت پويايي و شكوفايي آن به زندان افتاده بوديم، با بازجويان درباره اصل نظام اختلاف نداشتيم و همين مسأله مشترك ميتوانست نقطه آغاز گفتوگوي ما باشد. با وجود اين، مؤلفههايي كه بعضي بازجوها براي جمهوري اسلامي ايران تشريح ميكردند با مؤلفههايي كه من در ذهن داشتم در بسياري موارد متفاوت و گاه متضاد بود.
به باور من، نظامي كه قدرتش را در اعترافگيري و توابسازي در سلولهاي انفرادي ببيند و نظامي كه از بحث آزاد و مناظره و گفتوگو در رسانهها تغذيه ميكند، دو سيستم كاملاً متفاوت هستند.
نظامي كه هر مخالفت يا حتي هر انتقادي را توطئه تلقي كند با نظامي كه چهره خود را در آينه انتقاد مخالفين می بیند و رفتارش را تصحيح ميكند، هرگز يكي نيست.
نظامي كه يكي از بديهيترين حقوق انسان يعني حق سفر آزاد را با ممنوعالخروج كردن شهروندان نقض كند و به دور خود ديوار بكشد و نه فقط براي كساني كه قصد مشاركت در عرصه مديريت كشور را دارند، بلكه براي شهروندان عادي نيز محدوديت های روزافزون بتراشد، بی تردید با نظامي كه از مشاركت و انتخاب آزاد مردم در عرصه سياست و اجتماع استقبال ميكند متفاوت است.
نظامي كه نظاميان صاحب اصلي آن شمرده شوند و «ايران» را يك پادگان بزرگ ببيند كه در آن «چون و چرا» معنا ندارد، با نظامي كه مردم صاحبان اصلي آن به شمار ميروند و پادگانهايش نيز مينياتوري از جامعه و به روي مطالبات شهروندانش گشوده است، چگونه ميتواند «يكي» باشد؟
نظامي كه اگر به شخصيت، ميانگين تحصيلات و هوش زندانيان سياسي اش نگاه كنيم، به اين نتيجه برسيم كه پاكترين و سرآمدترين قشرهايش در زندانها نمايندگي ميشوند، با نظامي كه شايستهترين نخبگانش بر كرسيهاي پارلماني يا مديريت اجرايي آن تكيه ميزنند یا در جامعه مدنی از امنیت کامل بهره مندند، هرگز يكي نیست.
نظامي كه از راهپيمايي مسالمتآميز شهروندان و شعار «الله اكبر» مردم بر پشتبامها هراسان شود با نظامي كه راهپيمايي اعتراضي را حق شهروندان و مايه اصلاح و قوت خود ميداند، يكي نيست.
نظامي كه در آن، احزاب مايل به تلاش در چارچوب قانون اساسي در دوران صلح و تثبيت سيستم سياسي، نتوانند رسماً و آشکارا به فعاليت سياسي بپردازند و شرط آزادي اعضا و رهبرانشان از زندانها و بازداشتهاي غيرقانوني، انحلال يا توقف فعاليت حزبشان باشد كجا با نظامي يكسان است كه در دهه اول انقلابش و در شرايط جنگي و وجود تروريسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگير نمی شوند؟
نظامي كه در آن استقلال قضايي به معناي بياعتنايي به افكار عمومي باشد و دادگاههاي نمايشي با احكام فرمايشي، دلسوزترين خادمان آيين و ميهن و مردم را محكوم و آنان را از حقوق خداداد خود محروم كنند، كجا با نظامي كه در آن قاضي مستقل از اركان حكومت و بياعتنا به فشارها و درخواستهاي نهادهاي امنيتي، اطلاعاتي و نظامي و تنها بر اساس موازين حقوقي و قانوني حكم صادر ميكند، يكي است؟
نظامي كه در آن بيشتر جوانان تحصيلكردهاش از دوره دبيرستان مشتاق مهاجرت به خارج از كشور باشند، نمايشگاه كتابش ياد دوران تفتيش عقايد را زنده كند، هنرمندانش كه حجم جوايز ملي و بينالملليشان از فضاي يك سلول انفرادي بيشتر است در زندان و در انفرادي به سر برند، كجا با وعدههاي امام در پاريس كه خطوط اصلي نظام جايگزين .....

ادوارنیوز: امروز 23 خرداد 1389 مصادف با اولین سالگرد بازداشت دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم) است.
365 روز از آن هنگام که ماموران کمین کرده در برابر منزل احمد زیدآبادی، شبانه و در حالی که کمتر از 12ساعت از اعلام نتایج اولیه انتخابات می گذشت با فریب و نیرنگ و همراه با ضرب و شتم زیدآبادی را از مقابل درب منزلش بدون ارائه حکم ربودند می گذرد، صحنه ای که همسر و کودکان نگران او که تا دیرهنگام منتظر بازگشت پدر به خانه بودند، آن را از آیفون خانه دیدند.
یکسال از آن هنگام می گذرد، پس از این آدم ربایی، دکتر زیدآبادی را سلول انفرادی منتقل می کنند و فصلی از تنهایی را با 141 روز که بالاترین مدت انفرادی است برای او رقم می زنند. اما چه سود برای استبداد کینه توز که حتی حسرت یک آخ نیز از سوی دبیرکل شجاع سازمان ادوار تحکیم بر دل اش ماند.
زیدآبادی در 17 روز ابتدایی بازداشت اش به اعتصاب غذا پرداخت و از این جهت نیز رکورددار زندانیان سیاسی پس از انتخابات است، شکنجه های جسمی و روحی و بازجویی های وحشیانه از او توسط یکی از بازجویان به حدی دور از انتظار بود که دکتر زیدآبادی که تجربه زندان بدنام عشرت آباد را در سال 79 داشت در اولین تماس با خانواده خود گفته بود همه آن تجارب در مقابل این دوره بازداشت در حد "پیک نیک" بود.
پس از مدتی و با برگزاری اولین دور دادگاه های نمایشی، احمد زیدآبادی درحالی که آثار ضرب و شتم آشکارا بر روی چهره اش پیدا بود به این نمایش های تلویزیونی آورده شد اما در سکوت و به عنوان ناظر. سازمان متبوع احمد زیدآبادی در واکنش به این بیدادگاه ها با گروگانگیری خواندن بازداشت زیدآبادی، در بیانیه ای در مورخ 13 مرداد 88 اعلام کرد: "بیدادگاه برپا شده برای محاکمه تعدادی از فعالان سیاسی و دهها تن از شهروندان معترض به کودتای 22 خرداد و کشتارها و سرکوبهای پس از آن نشان داد که فساد ناشی از تقلب در آراء ملت که در وهله اول دولت و قوه مجریه را از سلامت و مشروعیت انداخته بود، اینک همچون ویروس کشندهای به سایر اجزا و قوای حاکمیت رخنه کرده و دفاع کورکورانه زمامداران و هستههای اصلی قدرت از عدهای جاهل، جاعل و جانی میرود تا یکسره مشروعیت نظامی را که روزی برای تحقق آرمانهای والای ملی و اخلاقی ملت ایران از پس سالها تحمل مصائب مبارزه با استبداد و خودکامگی شکل گرفته بود، بر باد دهد".
همسر احمد زیدآبادی در یکی از گفتگوهای خود در اوایل مهرماه در خصوص شرایط زیدآبادی گفت: "آقای زیدآبادی به من گفت: «خشونت آنقدر اینجا وحشتناک است که برای تو قابل تصور نیست. روزهایی که بر من گذشته است، تو نمیتوانی تصور کنی» و معلوم بود که فشار روی او خیلی شدید است. میگفت: «از من خواستهاند که به اتهامات وحشتناکی، از جمله اتهامات اخلاقی، اقرار کنم. ولی من زیر بار آن نرفتهام.» اصلیترین اتهام همان نامه به مقام رهبری است، آن هم به این دلیل که چرا ایشان ننوشته: «مقام معظم رهبری.» خود او میگفت که به خاطر همین کلمهی «معظم» کلی به او فشار آوردهاند. نامهای که دو سال و نیم پیش نوشته شده ...".
به دنبال این افشاگری ها و آشکار شدن میزان تاثیر نامه به رهبری در پرونده زیدآبادی، سازمان ادوار تحکیم درپی 40 روز بی خبری مطلق از زیدآبادی در 3 آبان با بیانیه ای با عنوان " جرم زيدآبادی اين است که متراکمترين واحد اختيارات را به اندکی مسئوليت فراخوانده " صادر کرد. در بخشی از این بیانیه آمده بود: "احمد زیدآبادی چهل روز است که بار دیگر در مقابل بازجویان و کارشناسان کارگاه توابسازی بند 2الف قامت برافراشته و یکبار دیگر با تحمل مصائب و شکنجههایی که ابعاد آن جز نزد او و خدایاش برای احدی آشکار نیست، حسرت عذرخواهی و نگارش توبهنامه را بر دل عمال دیکتاتوری حاکم گذاشته است، گرچه حاکمانی که حتی از تشخیص منافع خود نیز عاجزند نه تنها از نمایش اعترافات سایر گروگانها سودی نبردند که تنها بر عمق نفرت عمومی نسبت به خویش افزودند و در این میان سرنوشتی شومتر را برای خود رقم زدند".
در ادامه این بیانیه آمده بود: "گناه نابخشودنی احمد زیدآبادی که این چنین مظلومانه بر سر آرمان آزادی و کرامت انسانیاش جانبازی میکند چیزی نیست جز پرسشگری؛ جرم او این است که متراکمترین واحد اختیارات و قدرت را به اندکی مسئولیت و سر سوزنی پاسخ فراخوانده و دریغا در کشوری که قرنها پیش حقوق انسان بر سنگ نوشته و اسطوره مردمان آن جانش را فدای مدارای با مخالفان کرده و از زبان بیلکنت مومنان در برابر حکمرانان سخن گفته است، این چنین با داغ و درفش به پرسشگر پاسخ میدهند".
سازمان ادوار تحکیم در بخش دیگری از این بیانیه هشدار داده بود که :"با این همه سرمستان از باده قدرت باید بدانند که احمد زیدآبادی تنها نیست، امروز یک ملت با حضور خود مشروعیت و تمامیت حاکمیت آنان را با شعارهای پرسشگرانه خود طی تجمعات میلیونی در خیابانها به زیر علامت سوال بزرگی کشاندهاند. موج میلیونی این ملت دیگر جسم نحیف زیدآبادی نیست که ماهها در سلول انفرادیاش بیاندازند و پوزشنامه در مقابل او بگذارند، بلکه این فوج انسانهای آزاده که به راه افتاده است تا برانداختن بساط ظلم و استبداد از حرکت باز نمیایستد".
اندکی بعد و درپی صدور حکم ناعادلانه و بی سابقه احمد زیدآبادی در دادگاه انقلاب که او را به 5 سال حبس، 6 سال تبعید در گناباد و محرومیت دائم العمر از فعالیت های سیاسی و مطبوعاتی و حتی تحلیل شفاهی محکوم کرده بود (حکمی که عینا در تجدیدنظر نیز تایید شد) بار دیگر سازمان دانش آموختگان در واکنش به این حکم در بیانیه ای با عنوان "تمام قد در کنار احمد زیدآبادی ایستاده ایم" آورد: "احمد زیدآبادی دبیر کل سازمان دانش آموختگان ایران(ادوار تحکیم وحدت) برای اهل قلم و سیاست نامی آشناست. روزنامه نگاری شجاع و اخلاق مدار و روشنفکری مومن و میهن دوست. مسلما انسانی با دانش و تخصص و ویژگیهای شخصیتی زید آبادی هر جای دیگر دنیا که بود، قدر می دید و بر صدر می نشست اما در کشوری که نخبه کشی و خرد ستیزی بخشی از فرهنگ سیاسی حاکم بر آن است، دکتر احمد زیدآبادی نه تنها به زندان می افتد بلکه در میان بهت و حیرت محافل حقوقی و سیاسی حکم به تبعید و سلب حقوق سیاسی وی نیز داده می شود. این حکم بار دیگر فقدان حداقلی از حقوق و آزادیهای سیاسی و مدنی را به همگان خاطرنشان کرد".
در بخش دیگری از این بیانیه که 9 آذر 88 صادر شد آمده بود: "در کجای قانون نامه به رهبری و طرح سوال از او منع شده است؟ اگر طرح سوال از رهبری جرم بود که قانون اساسی حکم به تشکیل نهادی به نام مجلس خبرگان برای نظارت بر عملکرد رهبر نمی داد! مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی حتی تلاش برای عزل و استیضاح رهبری از مجاری قانونی نیز جرم نیست. چه رسد به نگارش نامه و طرح دو پرسش ساده سازمان دانش آموختگان ایران در بخش دیگری از بیانیه خود اعلام کرده بود: "کدام مستند شرعی و قانونی چنین مجوزی به یک دادگاه می دهد که یک انسان را از ابتدایی ترین و بدیهی ترین حقوق خود آن هم به صورت مادام العمر محروم کند؟ مگر حق فعالیت سیاسی امتیازنامه ای دولتی است که دولت اعطا کرده باشد و خودش هم حق فسخ و لغو یک جانبه آن را داشته باشد؟"
اینک پس از گذشت یکسال از بازداشت زیدآبادی، و در حالی که بر خلاف قانون وی در زندان رجایی شهر کرج و در کنار مجرمان خطرناک و عادی نگهداری می شود، سازمان دانش آموختگان در آخرین بیانیه خود، اعلام کرده است که "رهاسازی زندانیان سیاسی مهمترین مطالبه جنبش سبز است". سازمان ادوار تحکیم در بیانیه اخیر خود به مناسب سالگرد کودتای انتخاباتی با اشاره به سالگرد بازداشت دبیرکل سرافرازش تصریح کرد این سازمان: "یکبار دیگر عاملان و آمران بازداشت ربایش گونه این عزیزان را نسبت به عواقب دنیوی واخروی این جفا و بی عدالتی عریان به تامل و تعقل فرا می خواند و تاکید می کند که دستگاهی که این آزادگان را مجرم می شمارد، نظامی بیمار و به خطا رفته است که حتی از تشخیص نفع و ضرر و دلسوزان و دشمنان خویش نیز ناتوان گشته است. تاکید می کنیم احکامی که در خصوص این اسرا و سایر فعالان سیاسی و مدنی صادر شده است، از آنجا که معیارهای حقوق دادرسی عادلانه و موازین قانونی موجود در جریان صدور آنان رعایت نشده است، فاقد اعتبار، وجاهت قانونی و ارزش اجتماعی بوده و از آنجا که افکار عمومی از صداقت و شرافت این اسراء آگاهی دارد، احکام صادر شده نشان های افتخار بر سینه این فرزندان ملت است".
بسم الله الرحمن الرحیم
به سید حسن خمینی عزیز و سیادت سیلیخوردهاش
سید عزیز، رفتاری که با تو بر سر مزار جدت امام خمینی(ره) صورت گرفت، تقاص بدیهی رفتار خود ماست با مردمان بیپناهمان. ما به مردمی که از ظلم، از فساد، از پلیدی و تبعیض به تنگآمدهبودند، وعده دادیم که: اگر به نظام اسلامی ما، “آری” بگویید، ما افقهای روشنی از آزادی و درستی و ایمان و عدل را به روی شما خواهیم گشود و کاستیهای تاریخی شما را مرتفع خواهیم ساخت. به آنان وعده دادیم که: اگر به نظام پیشنهادی ما “آری” بگویید، عدل را از حوزهی فهم و حکومت علی(ع) به ساحت زندگی شما خواهیم آورد. و لذت رفتار او با خویشان و غریبگان را به شما خواهیم چشاند. گفتیم: مگر نه اینکه رژیم شاه و رژیمهای گذشته، قدر شما را ندانستند؟ حال، این “ما” که قدر شما را نیک میدانیم. ما شما را بر بلندای کرامت و شرافت انسانی مینشانیم و خستگی جهل تاریخی را از تن و فهم شما به در میکنیم. ما آمدهایم که هویت سیلیخورده و تحقیرشدهی شما را از قهقرا بهدرآوریم و قامت خمیدهی شخصیت ملی و مذهبی شما را استقامت بخشیم. اگر در حکومت پهلوی، از هزار فامیل و حاکمیت و غارت آنان در رنج بودهاید، ما با اعتنا به آموزههای دینی، و آهن گداختهای که علی به صورت برادرش عقیل نزدیک کرد، ریشهی فسادهای خویشاوندی و رفاقتهای پولی و رانتهای فرصتروب را از سرزمین خود بیرون خواهیم کشید. تجلی یک حکومت ناب و مردمی را به جهانیان نشان خواهیم داد. کاری خواهیم کرد که مردم از سراسر جهان به تماشای عدل و عقل و نظم و رشد ما شتاب کنند.
بله سید عزیز؛ به مردم تحقیرشدهی خود گفتیم: اگر ما را بپذیرید، کاری خواهیم کرد که کمونیستها و سایر نحلههای فکری در دانشگاهها کرسی تدریس داشته باشند. تو گرچه به یاد نداری، اما ما تمام این وعدههای تمامنشدنی را در سفرهی آرزوها و باور مردم گذاردیم و به برق همین وعدهها از آنان “آری” گرفتیم.
سید عزیز، ما برای اخذ آری از مردم، همهی اعتبار تاریخی و دینی خود را به صحنه آوردیم. مردم ما را باور کردند. و به ما “آری” گفتند. از چریک و تودهای و ملیگرا، تا مجاهد و مسلمان و ذوبشدگان در تشیع. از سنی و یهودی و مسیحی و زردشتی، تا همهی آنانی که میخواستند “انسان” باشند. ما با همان وعدههای چشمنواز و شوقآفرین، مردم خود را به عقد معاملهای فراخواندیم که یک سمتش ما بودیم و سمت دیگرش آنان. موضوع مورد معامله هم همین افقهای ناب بود. معامله خیلی زود جوش خورد؛ چراکه مردم، جدّ بزرگوار شما را و مردان برجستهای چون مطهری و طالقانی و منتظری و بهشتی را مردانی راستگو میدانستند؛ الحق نیز چنین بود. اینان در آزمونهای سخت، امتحان خود را پس داده و به باور عمیق مردم راه یافتهبودند. اما، سید عزیز، معامله که انجام شد، دغلکاریهای ما نیز شروع شد. و ما روز به روز و سال به سال، از موضوع آن قرارداد نورانی دور شدیم. مردم بهخاطر وقوع جنگ، جنگ قدرت داخلی را تحمل کردند. اما جنگ که تمام شد، جنگ مسئولین با مردم شروع شد و این، کمال نامردمی بود. بهنحوی که ما همان آزادی نیمبند زمان شاه را نیز از مردم خود سلب کردیم. با ایجاد چارچوبهای خشک، مردم خود را به زحمت و نفرت انداختیم. گشایشهای اجتماعی جایش را به سختگیریهای کودنانهی ما داد. مردمی که باید از مدیریت ما به آن آرزوهای نورانی دستمییافتند، خودشان موضوع آوارهای روز به روز ما شدند.
سید عزیز، قبول کن که ما در آن معاملهی بزرگ، “غش” کردیم. قبول کن که ما مردم خود را فریفتیم. به جای هزار فامیل، گسترهای از غارتهای لجامگسیخته را در آغوش گرفتیم. به افشاگریهای عباس پالیزدار نگاه کن و ببین چه مردان برجستهای، از مردان ایمانی، تا مردان حکومتی، دست به غارت اموال زدهاند. اینها تنها گوشهای از غارت بزرگان ماست. به مجلس نگاه کن؛ که چگونه با استقلال و قانون شوخی میکنیم! به دستگاه قضایی بنگر؛ آیا این بود آن عدالت معهود که امروزه در این دستگاه، دستبهدست میشود؟ به دولت بنگر. قرار ما با مردم این بود؟
بههمین دلیل است که میگویم آن سیلیای که دارودستهی رئیسجمهور زیر گوش تو زدند، بخشی از تقاص حقوق فراموششدهی مردم بود. البته تو نگران آبروی خویش مباش؛ چراکه خدای آبروپرداز، تو را بهزودی برخواهدکشید، و طراحان کودن آن فتنه را یه سیاهچال بیآبرویی درخواهدانداخت.
سید عزیز، در آن روز نامبارک چهاردهم خرداد، در کنار مزار جدّت خمینی(ره)، رهبر ما نیز، نیک سخن نگفت. او با سخنان پدرانهی خود باید آب بر آتش فتنهی رئیسجمهور و دارودستهی او میافشاند. اما سخنان رهبرمان، متاسفانه، آن آتش فتنه را شعلهورتر ساخت. او بار دیگر از طلحه و زبیر گفت و مستقیم و بدون تخفیف، خود را به جای علی(ع) نشاند. من در نامهی اولم به رهبری، همین خطا را متذکر شدهام؛ که یعنی ما تنها زمانی میتوانیم دیگران را طلحه و زبیر بدانیم و خود را علی، که رفتارمان، نعلبالنعل، علیگونه باشد. علی کجا با مردم خود چنین میکرد که ما میکنیم؟ علی کجا به مردم خود وعده میداد و از پشت به آنها خنجر میزد؟
ما یک روز قرار بود شخصیت تحقیرشدهی مردم خود را ترمیم کنیم. امروز، مردم ما، یکی از تحقیرشدگان ملتهای حاضر دنیایند. رهبر ما اما به یک سخن طلایی امام(ره) نیز موکّداً تاکید کرد. اینکه: میزان حال فعلی افراد است. و با همین سخن دیگران را به باد انتقاد گرفت. غافل از اینکه سخن امام، ظاهراً باید با خود ایشان هم مطابقت داشتهباشد. رهبر ما، بیستویکیدوسال است که بعد از کوچ امام عزیز، رهبری جامعهی ما را به عهده دارند و متاسفانه، چندیست که از سیره و راه امام فاصله گرفتهاند و آن معامله با مردم را بهکلی از یاد بردهاند. امروز اغلب اطرافیان و بازوهای اجرایی امام، از وضع موجود و نحوهی رهبری ایشان ناراضی هستند. رهبری که باید درهمهحال، شان پدری خود را رعایت کند، مستقیم به جانبداری از فردی بیتعادل، پای به صحنه گذارده است. امام هرگز اجازه ندادند نهادهای تحتنظر رهبری، مثل شورای نگهبان و صداوسیما، بهحمایت از کاندیدایی وارد عمل شوند. اما ایشان، دست همگانِ خود را در این حمایت آشکار گشودند. امام دست و پای سپاه و نظامیان را از ورود به کارهای سیاسی و اقتصادی جمع کرد، و ایشان، سپاه و بسیج را، هم در مسائل سیاسی و هم در ورود به معاملات کلان اقتصادی بازگذارد و شتاب آنان را نیز امضا فرمود. در زمان امام، دستگاه قضایی و قاضی مستقل بودند و امروز، آلت دست بزرگترها و بویژه مرعوب ماموران وزارت اطلاعات شدهاند. در زمان امام، کجا یک رئیسجمهور ثروت مردم را غارت میکرد؟ امروز، اما میلیاردها پول گمشده، به شوخی گرفتهمیشود.
خلاصه سید عزیز، سخن در این خصوص، فراوان است. سرت سلامت و پشتت به رحمت و لطف خدا گرم. ما به تو و آینده امید فراوان داریم. مبادا از صحنه بهدر روی؟
یادمان نرفته آن نامهی شریف امام، که توصیه فرمود اگر از تریبون مجلس به کسی توهین شد، باید به وی فرصت دادهشود تا درپشت همان تریبون، از خودش دفاع کند. شما خود، مجلس امروز را، صدا و سیما را، و همهی منبرها و تریبونهای رسمی را تماشا کن که چگونه به آن توصیهی امام، لبخند میزنند. لبخندی که میتوان ذات کرامت و حق و انصاف را در اعماق اصطبلگون رویههای نادرست آن تماشا کرد.
در فرمان معروف هشتمادهای، امام به یک ضرورت اخلاقی نافذ تاکید میورزند؛ اینکه اگر درحین تعقیب نیروهای ضدانقلاب، در یک منزل، یا محل کار، یا هرجا، به مواردی غیراخلاقی برخوردید، حق پیگیری آن موارد را ندارید. اما امروز چه؟ پیشنهاد میکنم فیلم بازجویی از همسر سعید امامی را تماشا کنی تا به حال “فعلی” مامورانی که اسم خود را سربازان گمنام امام زمان گذاردهاند، دست یابی. من پس از دیدن این فیلم از خود پرسیدم: اگر یک روز از تو میپرسیدند انقلاب اسلامی موردعلاقهی تو یک روزی به جایی خواهد رسید که به اسم جمهوریاسلامی، از یک بانو، با چنین الفاظی بازجویی خواهد شد، ایا باز راضی به انقلاب و برچیدن رژیم شاه بودی؟ با اطمینان به خود پاسخ دادم: هرگز!
امروز، که حال فعلی ما و شما و رهبرمان است، رعایت اخلاق، و مسائل خصوصی مردم و حق و حقوق آنان، یک طنز سر گردنه است؛ حالا کرامت انسانی و خدا و پیغمبر و قرآن و دین خدا بماند!
سید عزیز، آیا داستان کهریزک، حال فعلی ما نیست؟ آیا مگر داغ ننگ چنین فضاحتی از پیشانی ما پاک خواهدشد؟
از نگاه امام، میزان رای مردم بود. امروزه اما میزان، ارادهی نیروهای انتظامی و ماموران امنیتی است. در تمام شئونات، از سیاست تا اقتصاد، تا مجلس و دولت و تا دستگاه قضایی، مردم آیا امروز در کجا حاکماند؟
امام میفرمود مخالفین تا اسلحه بهدست نگرفتهاند، آزادند. حال فعلی امروز ما اینگونه است که با حس و حالی معنادار، به آزادی مخالفین پوزخند میزنیم.
در زمان امام، مجلس از استقلال برخوردار بود. تنوع نمایندگان تماشایی بود، تنوعی که دیگر تکرار نشد. امروز اما مجلس خفیف ما، حتی از پیگیری مصوبات خود عاجز است، تا بلکه بتواند به خواستها و توپ و تشرهای رئیسجمهور، به اسم همراهی و مصلحت نظام، شکلی قانونی دهد.
سید عزیز، قبول میکنی که راز ناسزاها و بیادبیهای آن روز، در اسائهی ادبیست که خود ما به ساحت حق مردم روا داشتهایم؟ روزگار ما در فردا و فرداها، اسفبارتر از این خواهد بود. وقتی یک “بیتربیتی” فرصت ابراز پیدا میکند، همین بیتربیتی میتواند در فردای خود ما، مطالبات گستاخانه و بیادبانهای داشته باشد. دیروز، این بیتربیتی به سمت تو احاله دادهشد، اما فردا، همین بیتربیتی از دامان خودشان خواهدآویخت؛ چراکه بیتربیتی سامانپذیر نیست. مگر شعبان بیمخها را میشود در چارچوبی جای داد و انتظار تحرک در همان محدوده را داشت؟
سید عزیز، خداوند تورا و آبروی تو را برخواهد کشید، و بههمین نسبت، بار سنگینی امانتی بر شانههای تو واخواهدنهاد. خودت را برای روزهای گدازندهتر مهیا کن. تو، نور چشمی. مباد که من، فراتر از فهمی که باتوست، تنها به نسبت تو با امام چشم داشته باشم. فردا با تو، و با مردمانی است که خواهان حق و حقیقتاند و از پلیدی و زشتی بیزارند.
با احترام و ادب- محمد نوری زاد- زندان اوین
خبرگزاری هرانا – مجيد توکلی، فعال دانشجويی دربند در اولين سالگرد انتخابات بحث بر انگيز ايران، نامه ای را در وصف يکسال مبارزه دانشجويان و روزنامه نگاران و فعالين مدنی و مردم ايران نگاشته است.
متن اين نامه که به دست خبرگزاری هرانا رسيده است به قرار زير است:

خردادی ديگر رسيد، خردادی در سالهای سياه استبداد و خردادی در پی همه سالهای برای آزادی بيش از صد سال ماه اميد بود و ماه مردم شد.
سالی گذشت پر از تلخی و سالی گذشت سر شار از اميد
سالی تلخ از آن روز که شادی حضور مردم در جشن دموکراسی انتخاب رييس جمهور و رهبری سرزمينمان در توطئه ننگين و مهندسی آرا و صندوق های آواره ستاد انتخابات داستانی را سرآغاز شد، سالی تلخ در سوگ مرگ رای ما شده سرزمينمان در تقلب بزرگ ۲۲ خرداد، سالی تلخ در حمله شبانه به خانه های فعالان سياسی و مدنی و روزنامه نگاران؛ در يورش وحشيانه ای بامداد ۲۵ خرداد به کوی دانشگاه و در هجوم بی سابقه به جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه، سالی تلخ در آغازگر کشتار پس از جشن حضورو شعور مردم در ۲۵ خرداد سبز
و تلخی های فراوان از بازداشت های خود سر، تاخت و تاز چماق به دستان در شهرهايمان شليک گلوله به سينه و روی پسران و دختران سرزمينمان در مياه اشک و دود و خون برامدن گاز اشک آور و فرود آمدن باتوم ها. تلخی قصه زندان؛ انفرادی و شکنجه و تجاوز، نام کهريزک و نام امنيت بازداشتگاه سپاه و وزارت، بازجوهای سارالله و امنيت، مزدوری پليس و پليسی مزدورهای لباس شخصی
چرخه در جريان بودو دادگاه های ننگين از راه رسيد؛ فرياد بيداد بر کرسی داد نمايش قدرت شکنجه و محکوم سلول انفرادی قدرت تهديد خانواده و تحقير و فحاشی و صورت های بيجان مات شدگان بی دادگاه های جمهوری اسلامی نمايش دادگاه های فرمايشی، مصاحبه های رسوای سرپوشی و کنفرانسهای بی حيای ابروريزی
تلخی ميگذشت قصه مرگ عزيزان سرزمينمان از هفتاد گذشت، عاشورای ميبايست تا شهيدانمان از هفتاد و دو نفر بگذرد خيانت روز اول به جنايت رسيد، جنايت با رضالت دوام يافت تا وقاحت اين قوم پرکين استبداد اخرين بيان حيات بی داد در اين ديار استبداد باشد
اما ...
سالی گذشت سرشار از اميد؛ اميد به تغيير. اميدی که در دريايی بيشماری سبزهای معترض در خيابانهای شهرمان شور وحرکت ميگرفت تا صفحه های رسان خواه شتابانی پيام بيداری و اگاهی ملت ها را به گوش و چشم جهانيان برساند اميدی از غلبه ايمان حقيقت بر جان و منفعت اميدی که در تکرار حضور در شجاعت و صداقت رهبران در نفع خشونت و ايستادگی مردم در بيان شجاعانه و گويای مناديان آزادی خواهی و حقوق بشر سرزمينمان رقم خورد اميد به تغيير در تمسخر مردمان از شب و شب انديشی اميدی به تغيير در رسوايی دروغ و تقلب در رسوايی تجاوز و شکنجه در رسوايی قتل و کشتار و در رسوايی سرکوب و ارعاب در رسوايی باتوم و گاز اشک آور در رسوايی بازداشت و سلول انفرادی در رسوايی دادگاه های فرمايشی و بيدادگاه های نمايشی در رسوايی اشک های تمساح و خطابهای پر خطا منابر جمعه در رسوايی جمعه ننگين ۲۹ خرداد درپسان خطبه ننگن خونبار
سالی سرشار از اميد؛ در افتادن تشت رسوايی مدعيان بی اخلاق در بی ابرويی قرائت فاشيستی از اسلام در سر افکندگی بنياد گرايان حجره های ارتجاع – درگاه فساد تحجر و عقب مانگی و در گاه انجماد عزت و مردانگی
سالی برای مردود شدن ولايت فقيه سالی برای بطلان رسوايی جنايت سالی بر اصل و اساس خيانت سالی رای اميد به پيروزی سالی برای آزادی سالی برای دموکراسی و نگاه انسانی سالی برای زيست اخلاق و حفظ مسلمانی
زمانيست که بايد حرف را کوتاه کرد بر بلندی همت افزود و بيش از اين از ماه خرداد سالگرد شروع قصه تغيير بزرگمان نميگوييم اما روزها در شماره اند تا بگويند تشنه صدای مردميم تشنه حضور مردميم روزها در شماره اند تا از بی تابييمان بگوييم از بی قراری روزهای طوفانيمان. ميشد از سلول انفرادی گفت ميشد از روی صندلی اتاق بازجويی گفت ميشد از گلوی فشار شده گفت ميشد از دهانی پر از خون گفت ميشد از چشمانی خون بار از درد ضربات سخت گفت ميشد از نهاد اميخته و رنج و شکنجه گفت ولی مردم ايستادند و مقاومت کردند تا راحت بگوييم از آزادی خواهيمان . از استبداد ستيزی يمان
خرداد رسيد و باز ايرانمان در بند است خرداد رسيد خانواده هايمان پشت در های زندانند خرداد رسيد و انبوه ياران و دوستان چشم منتظر دارند خرداد رسيد و حق مردممان به دستان قاصب نشان دارند خرداد رسيد و خانواده هايی داغ دارند
ميتوانستم از آن مطالباتمان بنويسم متوانستم از کارهای برون رفت از اين بن بست بنويسم متوانستم آزاديمان را در صدر بازگشت آرمش بنشانم ميتوانستم شادی را مهمان شب و روز خانمان کنم ميتوانستم يادی از گذشته کنم ميتوانستم با بزرگانمان درد دلی کنم ميتوانستم از رهبران و انديشمندانمان بگويم ميتوانستم به رهبران کشورها فکر کنم و به انها بگويم مبدا دست که گلويی آزادی خواهان را فشرد به گرمی و دوستی فشار دهی مبادا پای ميز مذاکره تنها مشت کنيد که اگر حقوق بشر و آزادی و دموکراسی در ايران بميرد تا ما فردا صلح امنيت جهانی در خطر است ميتوانستم به جهانيان بگويم که اگر موتور جنگ افروزی و تجهيز اتمی و موشکی اندکی متوقف مانده از ازادی خواهی و ظلم ستيزی مردم اين سرزمين است ميتوانستم بگويم بدانيد آنها که امروز در خيابانها مردمشان را سرکوب ميکنند اگر فرصت بيابند آسمان و زمين شهرهای شما را امن نمی گذارند ميتوانستم بگويم اگر آزادی زنده نماند؛ اگر دموکراسی و حقوق بشر باقی نماند؛ بدانيد صلح و امنيت شما را رها خواهد کرد می توانستم يادی از دانشگاه کنم می توانستم گذری بر گذارمان داشته باشم می توانستم از مرام و رفتارمان بگويم می توانستم به گونه ای ديگر بنويسم يا حتی اصلا ننويسم
اما ...
مانده ايم و سختی به جان خريده ايم دوستانمان را در انبوه سختی هايشان در دانشگاه و روزنامه ها و رسانه ها و احزاب و کمپين ها ديديم صدای بيدار شجاع بيانيه ها را شنيده ايم تا بخواهيم تشکر کنيم از حضوری که پيشاپيش ميبينيم از حماسه ی ديگر که رقم ميزنيد از بام خانه هايتان از ميز کارتان از اتاق خانه و کنار همسر فرزندانتان از کودک در اغوشتان در خيابانها از استواری گامهايتان از خدا حافظی آخرتان؛ ميدانم بدهکاری کشورمان را به آزادی پرداخت خواهيد کرد
دارد ۲۲ خرداد با ياد ۲۵ خرداد ميرسد با ياد ۳۰ خرداد ۱۸تير و روز قدس ياد ۱۳ آبان و ۱۶ آذر ياد تکرار عاشورايی تاريخ ظلم ستيزی تکرار جشن پيروزی و شادی نوروزی؛ فرا رسيد و ما بيدارتريم می ميانيم و رسانه و اگاهی را پاس ميداريم برای رسوايی خشونت برای شکست استبداد هنوز ايستاده ايم و دست در دست هم در برابر ديکتاتورها خواهيم ايستاد و خواهيم گفت ما پيروزيم
۱۸ تير هم نزديک است همسايه خرداد اينبار يازدهمين سالگرد ان تلخی ديگر را ميهمان است سخنم با ياران دبستانی ام است سخنم با دانشجويان؛ هر دو جنبش و حرکت مردم و مرکز و اگاهی و بيداری مردم است سخنم با دانشجويان است با دانشجويان که سال هاست ايستاده اند تا باورمان نشود که بر اين استوار گاه گمانه نشستن توان برد دانشگاه کابوس حاکمان خيره سر است دانشگاه خواب از چشم ديکتاتوران و مستبدان ربوده است و اين ميراث ايستادگی تاريخ دانشگاه است دانشگاه اگر مردی سرزمين نميشناسد به آن دليل است که دانشگاه مقيم و اهلی دارد بنام دانشجو . دست از همه تعلقات و بندها آزاد و رها از يوغ استبداد ها
خردادمان رسيد و تير در راه است ياران دبستانيمان را که فراموش نکرده ايد ترکه بيداد خوردگان اين سالها را ديده ايد خون خواهران و برادرانتان ايا از جامعه ان روزتان پاک شد و ان هنگام که بر روی زانوی شما جان لبريز از ايمانشان را پرواز ميدادند پرت شدگان ازبام و پنجره ها خوابگاه ها را که فراموش نکرده ايد يادتان هست که چگونه سنگرهای دفاع از جان يارانتان را به اتش کشيدند چند دوست زندانی داريد چند يار پشت ميله های دانشگاه داريد اساتيدتان در زندان يا در تبعيد؟ ميگويند بايد اخراج شوند! مثل خودتان که به درد دانشگاههای اسلامی – ايدئولوژی باور – خودی پرور - استبدادی امروز نميخوريد فراموش نکرده ايد که دانشجوهستيد فراموش نکرده ايد که وارث چه ميراثی هستيد، عزيزان آن خون را فراموش نکنيد که چشم ملتتان به شماست هميشه ميگفتيد دانشجو ميميرد؛ ذلت نمی پذيرد من از پشت اين ديوار ها هم صدای شما را ميشنوم منتظرم تا بياييد و از پيروزی بگوييد از عزت و استواری بگوييد منتظرم شدی، سهمی از ازادی برای همه خانواده هايمان باشد رهبران سبزمان را تنها نگذاريد مردم بيدارمان را يارو ياور باشيد رهبر و راهور باشيد اين فرصت بزرگ تاريخی را غنيمت شماريد سعادت و حضور در بتن اين تغيير بزرگ را افتخار بدانيد سرنوشت نيک سرزمينتان را صورت بخشيد تلاش بيش از صد ساله را به نتيجه برسانيد در قله تاريخ بايستيد
سالها در کنارتان بوده ام و هميشه گفته ام که آرمان گرايی از ميان ما رخت بر بسته است ما نسلی هستيم که اميد و ارمانمان را صورت تحقق ميبخشيم ما برای اصول خواسته هايمان صبور نيستيم ما نسلی هستيم که جای صبر و بردباری شجاعت و فداکاری را سرلوحه قرار داديم ما در دل اصلاحات به پشتوانه حمايت ها شعار نميدهيم ما تريبون و کرسی و نشريه رسمی نداريم ما در قلب استبداد سخن ميگوييم ما با تکه بر ايمانمان فرياد ميزنيم ما در کنار هم هستيم و با تکه بر آگاهی و عزتمان امده ايم ما امده ايم تاريخمان را بنويسيم ما امده ايم اينده مان را بسازيم ما امده ايم ملتمان را جاودانه کنيم ميدانم ايستاده ايد چنانچه هميشه بوده ايد
مجيد توکلی
خرداد ۸۹ زندان اوين
دکتر عبدالکریم سروش، امروز در نامهای خطاب به مراجع تقلید از آنان خواست در برابر حاکمیت ساکت ننشینند. در این نامه آمده است: «اکنون نوبت شما خاموشان نا خرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه "بر در ارباب بی مروت دنیا" پیامی بفرستید و جوابی نشنوید.»

دقٌ الباب
(فلاح خلق و صلاح علما)
واعظ ما بوی حق نشنید، بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
چون صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست وز رفیقان ره استمداد همت می کنم
به مشایخ و مراجع کرام درود می گویم و از آنان اذن ورود می طلبم.
سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر میشود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر. زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:
می دانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از این که معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پر آتش خود را به آب صبوری ساکن میکنید و "زبان بریده به کنجی نشسته" زیر لب لاحول میگویید و ربٌ یسٌر میخوانید و از نگاهها و پرسشهای سرزنش آلود مریدان و محارم میگریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه میفروشید و چون به خلوت میروید با خدا شکوه میکنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی. صد شکر. اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست نه نشاط اجتهاد. حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است. نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه. حجتها آیت و آیتها آلت قدرت گشته اند.
و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشستهاید و نظاره میکنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.
دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: "بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم: جاهلان قدر می بینند و بر صدر می نشینند و عالمان لجام به دهن دارند"(نهج البلاغه).
جاهلان سرور شدستند و ز بیم عاقلان سرها کشیده در گلیم
میدانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت میآورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل نه نان در سفره نه دانش در دفتر نه نشاط عیشی نه درمان دلی. به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است؟ محتسبان لبخندشان را ربودهاند و واعظان شحنه شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریدهاند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریدهاند. نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت میخوانند و به دنیا درس مهر و مدیریت می دهند اما خود زندانها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن میشمارند. گویی خود طاووسان عالم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. منکر معروفند و معروف به منکر. شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود میتوانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می کنید نه جاهی برای خود طلب میکنید.
رطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار میرود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این "طالبان نامطلوب" نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.
انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم میکنند. "هیچ ندانی" را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت دادهاند تا در ثنای رهبر مدیحه بخواند و سینه بزند واو را "کوثر" بنامد واز آن طرف در فجر تصدٌی ولایت که مقام رهبری دماغ مرجعیت میپخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خردهگیری کرد و او را از "افتاء بغیر علم" بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوسهای سیاه سپاهیان شود و ناخواسته در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.
دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند وبر دولت غاصب تاختند. ارادتی بخلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان نا خرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل وپریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه "بر در ارباب بی مروت دنیا" پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمیرود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. "خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست." اگر دهانها را بستهاند پای ها را که نشکستهاند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. "باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش" .
گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
بلی کاری پرهزینه و راهی پر مخاطره است اما شما یسر پس از عسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید وفلاح وصلاح خلق را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید وعتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: " چون فرشتگان جان ظالمانی را می ستانند که بر خود ستم کرده اند، ازآنان می پرسند درچه حال بودید؟ می گویند مستضعف ودرمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ می گویند: زمین خدا که فراخ بودومهاجرت که ممکن بود". (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم....نساء97 )
و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.
راهی به سوی عاقبت خیر می رود راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری
مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده ست. "سرهنگان شاه" که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر می کنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شبهه ناک را خواهد شکست و توهٌم تسلیم ننگین را خواهد زدود.
حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع می کند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون می تواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و
به بانگ چنگ بگویند آن حکایت ها که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و"سربازان بد نام امام زمان"، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قبح استبداد بگویند هم از حسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. والبته "عراق ونجف" نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد وگشاده دست و گشاده زبان باشند که "این وطن مصروعراق و شام نیست".
لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض ... (انفال ۳۷): "اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا می کند و ناپاکیها را بر هم مینهد و یکجا به آتش جهنم میسپارد."
آنگاه رطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشیاطین و "مشایخ بی نشان از عشق" و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می کنند و با غاصبان می نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می شکنند که "بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند" (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)
مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فرو کشند.
"آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان میگزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی بر گرفتند." (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا ... فرقان: ۲۷ و ۲۸ ).
می دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پر و دلها را خالی کردهاند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست. نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثهای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مهر خاتمت خواهد زد.
بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد وایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.
حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانهای و افسانهای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت ،علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می آورد که بارها فرمود "جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است" (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر. و
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر او رنگی
و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.
و اگر چه نظام ولایت مطلقه واسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار وعالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و "برغم مدعیانی که منع عشق کنند" اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.
از "هجمه کفر" هم باک ندارید. دینداران برهانهای قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و می کنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و "رونق این کارخانه کم نشده است" و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتابهای محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی روحانیان دیگر سروری نمی کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت می دهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز می کنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. "مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست" و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب می روند.
دشمنان با انبیا بر می تنند پس ملائک ربٌ سلٌم می زنند
کاین چراغی را که هست او نور دار از دم و پف های دزدان دوردار
بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فرٌ دولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند وافسر فرومایگان فروافتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح را آشکار کنند، روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.
************************
سخنی هم با عابدان و صالحان :
غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و "پیراهن چاک ماهرویان" دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می خروشند.
تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزنده باشد! در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند "چیرگی حاکمان بی رحم" بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک ... ولا تسلط علینا من لا یرحمنا :"خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم ... و کسانی را که به ما رحم نمی کنند بر ما چیره مکن"( جامع الاحادیث، جلال الدین سیوطی).یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام، مغولان و طالبان را شرمنده كرده اند.
نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.
شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
خرداد ۱۳۸۹
عبدالکریم سروش