تبليغاتX
حركت براي رهايي

واژه دين din كه در قرآن آمده از واژگان دخيل دانسته شده است. يعني در زبان‌هاي غير عربي و غير سامي نيز همين واژه با همين صورت آوايي وجود داشته است و از زبان‌هاي ديگر به زبان عربي وارد شده است مثلا در بخش‌هايي از اوستا، و در كتاب‌هايي مانند ارداويراف نامه، همچنين در سنگ نوشته‌ي همورابي كه مربوط به چهار هزار سال پيش است باز هم واژه دين با خطي متفاوت اما با همين صورت آوايي چندين بار تكرار شده است. در سنگ نوشته همورابي، واژه دين به معناي داوري و محاكمه كردن متهمين مي‌باشد

در تورات برخي مشتقات اين واژه به صورت اسم اشخاص ديده مي‌شود مانند «دان» و «دينه» كه اولي به معناي داوري كننده يا انتقام گيرنده است و دومي(دينه) به معناي داوري شده و انتقام گرفته شده است. دان نام يكي از پسران و دينه نام يكي از دختران يعقوب است. نام اين دو تن با داستاني كه تورات در باره آنان نقل مي‌كند هماهنگ است. در مجموعه‌ي تلمود واژه دين با تركيب «بيت‌دين» به معناي دادگاه يا محل دادرسي و محاكمه‌ي متهمين آمده است.
اگر چه در متون مربوط به فرهنگ سامي واژه دين به معناي داوري، انتقام، كيفر، و جزا آمده است اما كاربرد اين واژه در متون اوستايي و در قرآن به دو حوزه‌ي معنايي متفاوت اما مرتبط با هم تقسيم مي‌شود. يعني گاهي دين به معناي رفتار، آداب، و اعمال آدميان است كه به اختيار خود بر مي‌گزينند، و گاهي به معناي جزا، پاداش، و كيفري كه به سبب اعمالشان جبرا دريافت مي‌كنند و گريزي از آن ندارند. بنا براين مالكيت دين نيز در دو عرصه طرح مي‌شود. هرجا به آداب و اعمال زندگي انسان در اين جهان مربوط مي‌شود مالكيت آن در اختيار خود انسان است. از اين جهت در اين آيات سخني از دين خدا نيست و ضمير «كم»(شما) كه با كلمه دين همراه شده همين منظور را مي‌نماياند. مانند: «يا اهل‌الكتاب، لا تغلوا في دينكم و..»، همچنين «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم»، و « لكم دينكم، و ليُ دين»
اما در پايان كار، يا در آخرت كه هركسي كاري را كه خواسته انجام داده است، آنگاه اختيار واگشت يا اختيار نپذيرفتن جزاي كاري را كه انجام داده ندارد. يعني عمل در اختيار خود انسان است كه انجام دهد يا ندهد، اما هركاري كه انجام گرفت داراي عكس‌العملي است كه گريزي از آن نيست. آياتي در قرآن هست كه دين را در اين حوزه معنايي بيان مي‌كند مانند «ان‌الدين لواقع». چنين روزي در قرآن «يوم‌الدين» هم نام گرفته است و مالكيت اين روز در اختيار خداوند دانسته شده است. مانند«مالك يوم الدين»، «ما ادراك يوم‌الدين»، «الذين يكذبون بيوم الدين..»
نكته ديگري كه اشاره به آن را مناسب مي‌دانم اينكه واژه «دين» dinدر زبان‌ هاي عبري و عربي مشتقات ديگري هم پيدا كرده است كه مهمترين آن واژه دُين dayn (بدهي) مي‌باشد. نام هايي مانند «مدينه» و «مداين» هم با واژه دين خويشاوند هستند. قبلا نيز «بيت‌الدين» يعني دادگاه در شهرهايي كه يهوديان در آن مي‌زيستند وجود داشته است. اين دادگاه‌ها براي داوري وحل اختلاف ميان مردم بوده است كه به حقوق يكديگر تجاوز نكنند و كسي مديون ديگري نباشد. بسي محتمل است كه انتخاب واژه مدينه در صدر اسلام براي شهر يثرب از اين جهت بوده باشد.
با توجه به آنچه بيان شد و اينكه واژه دين در دو حوزه‌ي معنايي قرار دارد شايد بتوان گفت كه «دين عبارت است از مجموعه‌ي رفتار آدمي كه به اختيار و آزادي و انتخاب خود آدمي صورت مي‌گيرد. آيه «لااكراه في‌الدين.....» تا حدودي بيا كننده همين معنا است. ولي روي ديگر آن، پذيرفتنِ نتيجه و قبولِ فرجام كاري است كه هركسي انجام داده است و آيه «ان‌الدين لواقع» نيز به اين بخش ديگر دين اشاره دارد.*
******
توضيح نسبتا مفصل در باره واژه دين را مي توانيد در كتاب: دغدغه هاي فرجامين (معناشناسي واژه دين) نوشته علي طهماسبي ببينيد


+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 15:33  توسط آشناي ديرينه  | 


برگرفته از سایت دکتر علی طهماسبی:

عقل يعني «بستن» براي باز داشتن و پيشگيري كردن، «عقال» هم به ريسماني كوتاه را مي‌گفتند‍؛ كه زانوي شتر را با آن مي‌بستند شايد براي اينكه نتواند از جاي خود بلند شود و به‌اين طرف و آن‌طرف سرك بكشد. ريسماني را كه مرد عرب روي پارچه‌ي سر خويش مي‌گذارد نيز «عقال»مي گويند كه احتمالا نشانه‌اي است از روزگار صحرا گردي اعراب و پيوند آنان با شتر به‌عنوان مهمترين عنصر مؤثر در زندگي عرب. شايد هم نمادي از تعقل براي كسي كه عقال را برسر نهاده است.

عاقل به كسي مي‌گفتند كه به سن بلوغ رسيده باشد و بتواند خودش را ادراه كند و نيازي به اين نداشته باشد كه ديگران او را از كاري زيان بخش منع كنند و خودش بتواند اميالي را كه سبب ويراني‌اش مي‌شود تشخيص دهد و آن اميال را بند بزند.

در قرآن واژه «عقل» به صورت اسم نيامده است، بلكه هميشه به صورت فعل به‌كار رفته، مثل «تعقلون»، «يعقلون» و.... يعني اينكه در قرآن «تعقل» يك كنش انساني است نه يك گوهرِ مجرد از انسان. از همين رو در قرآن هيچ‌گاه بيان نشده كه مثلا خداوند هم عاقل است، زيرا از منظر قرآن، خداوند اميال نفسانيِ ويرانگر ندارد كه بخواهد آن اميال را بند بزند بنا براين نيازي به تعقل ندارد.

اما در دوره‌هاي بعد، يعني از اواخر قرن دوم هجري به اين سو، كه آثار فلسفي يوناني به عربي ترجمه مي‌شود و علم كلام و فلسفه در امپراطوريِ اسلامي شكل مي‌گيرد، تعقل هم كه قبلا در قرآن يك كنش انساني بود جاي عقل را مي گيردو به‌عنوان يك گوهر الهي معرفي مي‌شود. در اين تعريف كلامي، مقصود از «عقل» گوهر مجردي است كه صادر اول است. گوهر مجرد يعني موجودي كه جسم و ماده نيست و براي انجام فعل ، نيازي به ماده و جسم ندارد. به‌همين جهت عقل اول از خداوند دانسته شد و حديثي هم در اين مورد آورده اند كه: «اول ما خلق‌الله العقل»

تقسيم بندي‌هاي پيچيده‌ي فلسفي و كلامي بسياري در باره‌ي «عقل» پديد آمد[1] . در اين رويكرد، اتفاق مهمي كه پديد آمد شايد اين بود كه چون عقل گوهري آسماني و الهي دانسته شده بود بنا براين پايگاه ذاتي در انسان نداشت و بهره گرفتن از آن توسط انسان نيز مي بايست مبتني بر قواعد ويژه‌‌اي باشد كه در چارچوب الاهيات به‌آن‌گونه كه متكلمين و متالهين اسلامي مي‌گفتند قابل تعريف باشد. به تعبير ديگر، تعقل براي انسان بيشتر همين بود كه به فرامين خداوند عمل كند و همين بود كه گفتند «العقل ما عبد به‌الرحمن و اكتسب به‌الجنان».

اما در عصر جديد، يعني از حدود صدسال پيش، در ميان روشنفكران ما، اندك اندك، نوع ديگري از عقل عنوان شد كه از آن به نام عقل خود بنياد ياد كرده اند. اين عقل جايگزين عقل ديني گرديد. يعني خردي كه پايه، اساس و خاستگاه آن نه در آسمان، و نه در عالم مجردات، بلكه در همين انسانِ زميني است. به‌نظر مي‌رسد كه مفهوم عقل خود بنياد، از جهتِ انساني بودن، و از اين جهت كه خاستگاه آن در انسان است، تا حدودي به مفهوم «تعقل» در قرآن نزديك‌تر باشد. اگرچه كاركرد و تعريف عقل خود بنياد با تعقلي كه در قرآن از آن ياد شده، تفاوت‌هايي هم دارد.


+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت 15:31  توسط آشناي ديرينه  | 


بازرگان سرفصل نوين درعرضه گفتمان ديني
به مناسبت يازدهمين سالگرد بزرگداشت بزرگ آزاد مرد ديندار ايران -

ايران ما -مجلس بزرگداشت یازدهمین سالگرد درگذشت آزادمرد ایران و اسلام، مدافع آزادی، عدالت و دمکراسی شادروان مهندس مهدی بازرگان رئيس نخستين دولتی که در پی انقلاب 57 ايران روی کار آمد، فردا ، پنجشنبه ٢٩ دیماه ١٣٨٤ از ساعت ٣٠/٢ بعدازظهر در حسینیه ارشاد برگزار می گردد اين بزرگ داشت همچون سا ل هاي پيش بهانه اى است تا انديشه هاى اين شخصيت سياسى و فرهنگى معاصر با ديدى علمى و فرهنگى مورد بحث و بازبينى قرارگيرد از همين رو به مناسبت يازدهمين سالگرد درگذشت آزاد مرد ايران متن سخنراني محسن كديور با عنوان “علم و دين” با تكيه بر ديدگاه بازرگان را كه سال گذشته در حسينيه ارشاد به مناسبت دهمين بزرگداشت نخستين رئيس جمهور ايران انجام گرفته است را در پي مي خوان


علم و دين با تكيه بر ديدگاه بازرگان

محسن كديوردر دهمين بزرگ داشت بازرگان سخنانش را به بررسي انديشه مهندس بازرگان در وضعيت ميان علم و دين اختصاص داد و گفت: بحث تعارض علم ودين در جامعه ما تا حدود نيم قرن قبل مطرح نشده بود.
وي افزود: اين تعارض در جامعه‌‏اي آشكار شد كه دانشگاه پاگرفته بود و علم به متن جامعه راه يافته بود.
كديور با بيان اينكه مهندس بازرگان پس از پايان تحصيلاتش در اروپا و بازگشت به ايران در جامعه آن زمان نخستين فردي بود كه هم دين داشت و هم به علم اشرف پيدا كرده بود، خاطر نشان كرد: او با تحصيل علوم جديد نه تنها دين خود را از دست نداده بود، بلكه داراي سبك جديد در نگاه علمي به دين شده بود.
وي ضمن اشاره به كتاب "راه طي شده" مهندس بازرگان، گفت: بازرگان در اين كتاب اين سوال را مطرح مي‌‏كند كه آيا راهي كه انبياء طي كرده‌‏اند، با راهي كه بشر با پاي خود طي كرده است، چه تناسبي با هم دارد؟ آيا متفاوت است و خود چنين نتيجه مي‌‏گيرد كه مقصد واحد است و بشر به تدريج به همان جايي مي رسد كه انبياء ارايه كرده بودند.
كديور ادامه داد: پس از "راه طي شده"، بازرگان، كتاب "عشق و پرستش" را منتشر كرد. در اين كتاب اولين برداشت علمي به دين مطرح مي‌‏شود و كوشش مي‌‏شود كه يكي از مهمترين مسايل اديان يعني پرستش خدا با بيان علم امروزي تعمين مي‌‏شود كه بازرگان در اين تعبير موفق بود.
اين روشنفكر ديني اظهار داشت: بازرگان زماني اين مسايل را مطرح كرد كه اسم بردن از دين و رفتار ديني ارزش شمرده نمي‌‏شد. بازرگان در اين كتاب ثابت كرد كه نه تنها دين با جهل همراه نيست، بلكه مي‌‏توان با رويكردهاي علمي، ايمان را تقويت كرد.
كديور با بيان اين كه بازرگان در كتاب "ذره بي‌‏انتها" نيز اين تز را دنبال كرد كه مي‌‏توان از محل علمي، جايگاه مستحكمي براي دين ايجاد كرد، تصريح كرد: پس از آن بازرگان وارد علمي كردن احكام و مباني فقهي شد و توانست به جامعه تحصيل كرده، اثبات كند كه اين احكام داراي پشتيباني علمي هستند.
وي افزود: بازرگان در تحقيقات بعديش توانست نشان دهد كه بسياري از پديده‌‏هاي طبيعي كه در قرآن ذكر شده است، با تكيه بر علم جديد قابل اثبات است و بر اين اساس توانست اعجاز قرآن را در اين زمينه نشان دهد.
محسن كديور در ادامه سخنانش ضمن ارزيابي تأثير ديدگاه مهندس بازرگان بر تئوري‌‏هاي مطرح، درباره نسبت علم و دين، سه رويكرد را در مورد اين امر قابل بيان دانست و گفت: رويكرد اول؛ رويكردي تعارض است و منتقدين به اين رويكرد علم و دين را متعارض مي‌‏دانند.
وي افزود: رويكرد دوم؛ رويكرد تمايل قلمروهاست. به اين معنا كه علم و دين در دو قلمرو كاملاً متفاوت قرار دارد و به همين دليل با هم تعارض پيدا نمي‌‏كنند.

Ilna-831029-02.jpg
وي رويكرد سوم را چنين بيان كرد: اين رويكرد علم و دين را دو امر متفاوتي مي‌‏دانند كه قلمرو واحدي دارند كه در تعبير مختلف از يك امر واحد دارند. يكي تبيين علمي و ديگري بينش الهياتي و علمي.
كديور انديشه بازرگان را متعلق به رويكرد سوم دانست و گفت: اين رويكرد با اين انتقاد مواجه است كه آيا اگر به علم مورد نظر بازرگان قايل نباشيم و از زاويه علم ديگري به دين بنگريم، آيا باز هم به نتايج بازرگان مي‌‏رسيم؟ اگر بپذيريم كه دين ثابت است و علم متغير؛ بي‏شك به اين امر نمي‌‏رسيم.
وي افزود: تلاش مهندس بازرگان به لحاظ تئوريك و علمي در مقطع خود قابل دفاع است، اما در دوران پس از او قابل اتكاء و پيگيري نخواهد بود.
كديور در پايان خاطر نشان كرد: اين انتقاد به مهندس بازرگان به هيچ وجه از ارزش تلاش‌‏هاي وي در ترويج دين در جامعه تحصيل كرده، نمي‌‏كاهد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 19:40  توسط آشناي ديرينه  | 


عبدالکريم سروش در تازه ترين سخنرانی خود در لندن با عنوان

"حکومت اسلامی مطلوب" به ناتوانی فقه برای پاسخگويی به

 بسياری از مسائل جامعه امروزی و همچنين موضوع چالشهایعبدالکريم سروش

 مسلمانان مهاجر در جوامع غيراسلامی اشاره کرده است.

 

او تاکيد کرد برخلاف گمان بسياری از متفکران مسلمان که فقه اسلامی را حاوی راه حل "تمام مسائل بشری" می دانستند، تجربه تاسيس جمهوری اسلامی توسط يک فقيه ايرانی ثابت کرد که فقه با همه گستردگی آن، پاسخ بسياری از سئوالات و معضلات انسان امروزی را با خود ندارد.

حکومت ولايت فقيه و جامعه سکولار

اين استاد دانشگاه اشاره کرد: "متفکران اسلامی سنت گرا در پاسخ سئوال چگونه می توان به جامعه اسلامی مطلوب رسيد پاسخشان برای سال ها اين بود که ما مسلمانيم و قوانين شرع را داريم که همه لوازم يک جامعه در آن پيش بينی دارد و اگر قدرت سياسی داشته باشيم قادر خواهيم بود جامعه مطلوب اسلامی را به وجود آوريم."

او گفت: "آيت الله خمينی آن چه کرد و گفت و نوشت بر همين اساس بود اما وقتی جمهوری اسلامی ايران تاسيس شد، خيلی زودتر از آن که تصور می رفت واقعيت ها عرض اندام کردند و چنان که آيت الله خمينی خود فقه مصطلح حوزه ها را کافی ندانست و سعيد حجاريان هم به درستی نوشت، حکومت ولايت فقيه با تاکيد بر عنصر مصلحت تنها راه جامعه ای سکولار را گشود."

به گفته دکتر سروش، سئوال اين است که آيا حکومت، جامعه را ديندار می کند و يا جامعه، حکومت ديندار می سازد؟

او در پاسخ به اين سئوال گفت: "ايران شايد نخستين حکومتی است که در آن، قصد اين است که حکومت جامعه را ديندار کند. اما واقعيت اين است که ديندار کردن جامعه به دست جکومت، نه مطلوب است و نه ممکن. چون ايمان، اکراه بردار نيست و نيزچون، اعمال قدرت بهترين راه عرضه ايمان نيست."

وی در ادامه سخنان خود با تاکيد بر اين که وظيفه شرعی هيچ کسی نيست که ديگری را به اجبار مسلمان کند گفت: "دولت ها می توانند مردم را مجبور به پرداخت ماليات کنند اما هرگز نخواهند توانست ايمان به خدا و پيامبر را در قلب ها بدمند. ايمان از جنس عشق است و عشق را به زور نمی توان ايجاد کرد."

آزادی اخلاقی و دينداری

دکتر سروش با اين تاکيد که "می دانم آن چه می گويم با آن چه خوانده ايد موافق نيست" خطاب به مسلمانان حاضر در جلسه، درباره زندگی در جوامع غيرمسلمان گفت: "امروز نوزده ميليون مسلمان در اروپا زندگی می کنند، آيا وظيفه آنان است که به زادگاه های خود برگردند و يا در همان جا که هستند زندگی کنند و سعی کنند مسلمان بمانند و در بسط عدالت کوشش نمايند؟"

وی افزود: "وظيفه يک مسلمان مبارزه با ستم است نه لزوما به دست گرفتن قدرت و لذا اگر شما در جايی که زندگی می کنيد، از روشهای معمول و معقول کمک بگيريد و سايه عدالت را بگسترانيد، وظيفه دينی خود را به نحو احسن انجام داده ايد."

اين استاد فلسفه که از تدريس در دانشگاههای ايران محروم شده است، در پاسخ به سئوال خود درباره زندگی مسلمانان در جوامع غير مسلمان، توضيح داد: "آزادی اخلاقی معادل دينداری است و امام حسين نيز گفت يا ديندار باشيد يا آزادمرد."

به گفته اين انديشمند، آنچه تجربه های حکومت های آرمانی را دچار مشکلات مضاعفی کرده همزمانی با روزگاری است که در آن انفجار اطلاعات رخ داده و بلوک شرق به عنوان آخرين مجموعه ايدئولوژيک بر افتاده است.

او گفت: "اينک افکارعمومی و مطالباتش به عنوان واقعيتی غيرقابل انکار در برابر حکومت های جهان سربرآورده است. اين همان چيزی است که از تمام متون کلاسيک فقهی غايب است."

'مصباح يزدی نه فقيه است، نه فيلسوف'

دکتر سروش در پايان سخن خود خطای بزرگ حکومتگران را در حکومت دينی ايران آن جا ديد که به گفته او، "تنها به قانون و حکم و اجرای آن متوجهند و اخلاق در نظرشان ارج و قرب چندانی ندارد" و در پاسخ کسانی که در پی تحقق جامعه کامل اسلامی اند گفت "چنين وطنی مجو که بی وطن می مانی."

دانشمند ناراضی ايرانی در اين سخنرانی که به زبان انگليسی ايراد می شد گفت: "کاری که اخلاق می کند قانون قادر به انجامش نيست. اما فقها وقتی قدرت گرفتند در صدد برآمدند با قانون مردم را به دين برسانند و ديندار کنند. نا گفته پيداست که هيچ حکومتی تعيين کننده اخلاق جامعه نيست و آشکارست که قانون عقب تر از اخلاق گام بر می دارد. قانون حامل حداقل اخلاق است، اما جامعه به بيش از آن نياز دارد."

در پايان جلسه يکی از حاضران با اشاره به سخنان آيت الله مصباح يزدی و شاگردان وی درباره بی اهميت بودن رای و نظر مردم، پرسيد: "آيا تصور نمی کنيد که در چنين زمانی سخن گفتن شما از جامعه اسلامی مطوب ايده آليستی است."

دکتر سروش در پاسخ گفت: "وظيفه حکومت ها فراهم آوردن امکان زندگی اخلاقی است و جامعه مطلوب ما يک جامعه اخلاقی چندصدائی است. آقای مصباح، از قضا نه فقيه است نه فيلسوف سياسی و سخنانی که می گويد حتی از سخنان نجف آقای خمينی هم عقب تر است."


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 17:6  توسط آشناي ديرينه  | 

                                            

دكتر  هاشم آغاجري در ميزگرد بررسي برخوردهاي اخير با دانشجويان و كارگران در سازمان ادوار تحكيم وحدت در سخناني نسبت برخوردهاي اخير صورت گرفته با دانشجويان و كارگران به شدت انتقاد كرد. دكتر آغاجري در ابتدا ضمن انتقاد از روزنامه ها و خبرگزاريهاي داخلي از آنها خواست كه مانند صدا و سيما عمل نكنند و در انتشار اخبار سخنراني‌ها امانت را رعايت كرده و مطالب را سانسور نكنند. دكتر آغاجري همچنين ياد و خاطره اكبر گنجي و وكلاي در بند دكتر ناصر زرافشان و عبدالفتاح سلطاني و همچنين ساير زندانيان سياسي از جمله مهندس حشمت الله طبرزدي و دانشجويان زنداني  را گرامي داشت.

دكتر آغاجري با اشاره به اينكه دليل حضورش در اين مراسم محكوميت فعالان دانشجويي از جمله عبدالله مومني به دليل اعتراض به حكم اعدام صادره براي او و همچنين برخورد با فعالان كارگري است گفت: آقاياني كه سالها با شعار نان به جنگ آزادي رفته اند چه پاسخي دارند براي كارگراني كه تنها و تنها مي خواهند از ابتدايي ترين حقوق صنفي خود دفاع كنند؟

دكتر آغاجري برخورد با دانشجويان و كارگران را به اين دليل دانست كه اين دو گروه حق اعتراض كردن را براي خود محفوظ داشته اند و برخورد با اين دو گروه نشان مي دهد كه در اين جامعه ديگر آخ هم نبايد گفت و اعتراض هم نبايد كرد.

دكتر اغاجري گفت: در جامعه اي كه سلطه در همه زمينه هاي زندگي چنان رسوخ مي كند كه از لباس پوشيدن مردم تا مسائل آموزشي و علمي همه و همه به شكل سياسي تاويل مي‌گردد، پس با هرگونه اعتراض نيز برخورد سياسي صورت مي گيرد. اين موضوع نشانه آن است كه يك جريان سلطه طلب بر نمي‌تابد كه هيچ حوزه‌اي از حوزه سلطه او بيرون باشد. و در يك جامعه توتاليتر همه چيز سياسي مي شود.

استاد دانشگاه تربيت مدرس با ذكر اين نكته كه حاكمان بايد اين نكته را روشن كنند كه آيا حق اعتراض را به رسميت مي شناسند يا خير؟ گفت: زماني مقامات عاليه كشور گفتند خدا لعنت كند كساني را كه مي‌‏خواهند دانشگاه‌‏ها غير سياسي شود، اما اگر دانشجو سياسي باشد ولي حق اعتراض نداشته باشد، تنها تقليد سياست مي‌‏كند.

دكتر آغاجري تلاش افرادي را كه سعي مي كنند مرجعيت را از دانشگاه بگيرند را بيهوده دانست و گفت: مرجعيت دانشگاه را حكومت و قدرت به دانشگاه اعطا نكرده است كه حال بخواهد آن را بگيرد بلكه نهاد و قشري كه كانونش ذهن و دل مردم است و با افكار جامعه ارتباط برقرار مي كند، مرجعيت مي يابد و با هيچ بخشنامه اي مرجعيت ايجاد يا سلب نمي شود.

دكتر آغاجري گفت: در زمان پهلوي هم حكومت در برابر دانشگاه بود اما دانشگاه مرجعيت خود را از دست نداد. اما از سوي ديگر روحانيوني كه در قبل از انقلاب گروه مرجع بودند و مبارزه مي كردند ، امروز با فاصله گرفتن از مردم قرار گرفتن در متن و حاشيه سلطه ديگر نمي توانند مرجعيت خود را حفظ كنند.

دكتر آغاجري با اشاره به برخوردهاي اخير با جريان دانشجويي، تصريح كرد: چند ماه قبل و بعد از انتخابات شاهد برخورد با دانشجويان بوديم، برخي تصور مي‌‏كردند شرايطي به وجود خواهد آمد كه ما ديگر منتظر محكوميت و زنداني شدن كسي نيستيم، و برخي مي‌‏پنداشتند كه شايد شرايط عوض شود اما اكنون دوباره شاهد دوران جديد از برخورد هستيم. و دانشجويان به دليل اعتراض مسالمت اميز به اتهاماتي چون: اهانت به خدا و پيغمبر و مقامات عالي كشور و تبايغ عليه نظام متهم مي شوند.
آقاجري خاطرنشان كرد: برخورد در دوره اصلاحات قابل فهم بود، جريان اقتدارگرا قصد داشت جريان اصلاحي را متوقف و مايوس كند و براي كسب قدرت محكوميت، زندان و پرونده‌‏سازي مي‌‏كردند اما حالا نظام يكدست شده است و آنها براي حفظ قدرت اين نوع برخوردها را كرده‌‏اند.

 

دكتر آغاجري گفت: از صدور حكم بر عليه دانشجويان به دليل اعتراض به حكم اعدام بنده احساس سنگيني مي كنم و به حضراتي كه دانشجويان را محكوم كرده اند مي گويم كه حاضرم تمام مدت حبس اين دانشجويان را تحمل كنم.

دكتر آغاجري با اشاره به صدور احكام تعليقي گفت: مي خواهند با صدور احكام تعليقي قبرستان بسازند و  مي خواهند كه دانشجو خفه خون بگيرد وي افزود: شمايي كه مي گوييد دانشجو سياسي باشد آيا معناي دانشجوي سياسي بودن رقصيدن به ساز شما و مجيز و ثناگو بودن است؟

دكتر آغاجري گفت: از يك سو مي گويند كه مي خواهيم دانشجويان زنداني را در آستانه عيد قربان آزاد كنيم و از سوي ديگر احكام تعليقي و تعليق از تحصيل صادر مي كنند و اين تناقض چگونه توجيه پذير است؟ و آيا معني اين رفتار همان سياست چماق و هويج نيست؟

دكتر آغاجري با ذكر اين نكته كه در درون واحد ملي اساس تعامل مردم با حكومت بايد بر پايه عدل باشد گفت: وقتي حكومت بديهي ترين حقوق مردم را پايمال مي كند و با كساني كه به پايمال شدن اين حقوق معترضند برخورد مي كند، اين حكومت نمي تواند در عرصه بين المللي به سلطه و زور معترض باشد.

وي با ذكر اين نكته كه ما انتظار نداريم اينها كه ادعاي علي (ع) را دارند، مانند وي عمل كنند و همين كه با اعمال خود آبروي علي را نبرند كافي است اما اگر مي خواهند علوي باشند بدانند كه در حكومت علي، هيچ كس به جرم اهانت به خليفه و رهبر جامعه به زندان نرفت. البته هيچ كس از اهانت دفاع نمي كند اما اين گونه اتهامات شمشيري است به دست زنگيان مست كه به راحتي هر انتقادي را به اهانت تعبير كنند. و همين كه دانشجويي يا روشنفكري يا روزنامه‌اي گفت كه شخص اول مملكت فلان كار اشتباه را انجام داده است مي گويند كه اهانت كرده ايد.

 

دكتر آغاجري با اشاره به اينكه اعتراض كارگر و دانشجو  معلول است و بايد علتها يافته شود گفت: اگر مي توانيد مشكلات جامعه را حل كنيد مشكل نان و مسكن و اشتغال مردم را حل كنيد و عجيب اينكه در اين سالها مي گفتند اينها كه حرف از دموكراسي و آزادي مي زنند يك مشت مرفه روشنفكر برج عاج نشين هستند و مشكل مردم مشكل معيشتي و اقتصادي است. اما امروز اگر كارگري براي نان اعتراض كرد به زندان مي رود شعار نان و عدالت براي ايشان تا جايي خوب است كه از آن براي برخورد با دموكراسي و آزادي استفاده شود.

 

دكتر آغاجري گفت: اگر راست مي گوييد و نمي خواهيد همانطور كه از دين استفاده ابزاري كرديد از شعار نان و عدالت هم سوء استفاده كنيد، ما از آزادي و دموكراسي مي گذريم اما بدانيد كه نمي توانيد و مشكل ما مشكل سياسي است و تا ساختار اين كشور دموكراتيزه نشود كاري انجام نخواهد شد.

 

دكتر آغاجري در پايان ابراز اميدواري كرد كه اين احكام و برخوردها شروع يك جريان جديد نباشد زيرا كه در اين صورت آغاز كنندگان اين برخوردها از همه بيشتر متضرر خواهند شد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 17:51  توسط آشناي ديرينه  | 

به مناسبت ميلاد پيام آور مهر ودوستى
.كريسمس مبارك
 
076566.jpg
سال نوى مسيحى دوباره از راه رسيد. آذين هاى پرشماره كاج كريسمس در فصل سرد يك هزار و سيصد و هشتاد و سه خورشيدى رنگ آن سپيده را گرفته كه موسم گرمش شهره است تا بى كرانه. وقتى  خواستم سطرى و شطرى درباره كريسمس و ريشه هاى تاريخى مسيحيت قلمى كنم، باز هم يادها درهم تنيد، ريشه ها به هم رسيد و دو آيين ميترائيسم و مسيحيت اشتراكات را رخ نماياند!
نيك مى دانيم كه ايرانيان باستان پيش از زرتشت كيش مهرپرستى را خو داشته و معنويت خورشيد (مهر) را نمادى از آفريننده مى دانستند. آيين ميترائيسم تا قرن چهارم (سال ۳۲۵ ميلادى) دين رسمى قاره سبز بود و پس از اين ايام تاريخى است كه «كنستانتين»، مسيحيت را به عنوان دين رسمى مردمان، اعلام و متعاقب آن بسيار آيين هاى كيش مهرى و مراسم آن به دين جديد مى شوند! شب يلدا را مردمان ديار ما با زدن تفالى به آن رند زمينى!  به سپيده مى رسانندش و پس از آن چهارم دى ماه روز تولد آن آسمانى كه زمين را وادى صلح و آزادى مى خواست، به پيشواز مى روند.واگويه  پژوهنده بلژيكى «كومن» از اساطير متيرائيستى قابل توجه و تامل است. او به چگونگى ظهور مهر و شكل گيرى ميترئوم ها در غارها اشاره مى كند كه پيش از اين حرف و سخن آن در مطلب مربوط به «جشن مهرگان» آمد. كومن از اشعه اى مى گويد كه گرد سر مهر است و علت را جنگيدن او با خورشيد عنوان مى كند. «و چون خورشيد نيرويش را ديد پرتو خود را بر گرد سرش نهاد. مهر، داور روز جزاست و در آن جهان واسطه آدميان است. مهر،  خداى ميانجى، خداوند منتقم است و مسيح و موعوديست كه بار ديگر ظهور مى كند جهان را از عدل پر مى سازد و از ستمگران انتقام مى كشد...» (برخى بررسى ها درباره جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى در ايران، صفحه ۱۳۰)
«شارل آنشن» در «منشا مذهب» بحث ميترائيسم و مسيحيت را پيش مى كشد. او به مهرپرستان هنگام عبادت مهر اشاره مى كند، قربانى كردن به نام او و نيز مراسم مذهبى كه در آن نوعى مساوات را بين خود مراعات مى كردند و يكديگر را «برادر» مى خواندند.
به گفته «آنشن»، گرونده مى بايست از مراحل هفت گانه سلوك بگذرد. اين مراحل عبارت بوده اند از: كلاغ، پارسا، سرباز، شير، ايرانى، پيك، خورشيد و پدر (پير). جالب آنكه در مهرپرستى همچون مسيحيت مراسم تعميد اجرا مى شده! قربانى را در كنار ظرفى مشبك ذبح كرده كه زير آن كسى كه قرار بر تعميد دادنش بوده مى ايستاد و از خون ذبيحه تعميد مى پذيرفت و نيز اشتراك در وجود مراسم «عشاء ربانى» در مهرپرستى و مسيحيت. «عشاء ربانى» يعنى درآميختن با خداوند، از طريق خوردن نان و شراب (به مثابه گوشت و خون مهر). جالب آنكه نامگذارى روز تعطيل يكشنبه (Sunday) به معنى روز خورشيد،  همزمانى عجيبى دارد با روز جشن تولد مهر (روز ۲۵ دسامبر) يا پيروى از صليب و نواختن ناقوس و نوازندگى به هنگام دعاخوانى كه همگى به باور محققان از مهرپرستى به كيش مسيح منتقل شده اند. برخى پژوهندگان مدعى اند اين مراسم را مهرپرستان از ترسايان گرفته اند يا برعكس (تاريخ تمدن، ويل دورانت، كتاب دوم، جلد سوم، صفحه ۱۳۱) برخى پژوهشگران صحت اين نظريه را رد كرده و عنوان مى كنند كه حتى خود آباء كليساى مسيح چنين ادعايى نداشتند «آنها مانند قديس ژوستن شهيد در كتاب «مديحه» (Apologie) و ترتولين، در كتاب «اقوال ملحدان» برآنند كه اين شعبده شيطان است كه مسيحيت را چنين به مهرپرستى شبيه ساخته است.» (همان، ص ۱۳۱)با اين همه، به باور پژوهندگان اسطوره شناسى ، ۷ اسطوره مسيح نيز به مانند افسانه فنيقى و يونانى ادنيس، افسانه مصرى ازيريس، افسانه يونانى ديونزوس، افسانه آتيس متعلق به آسياى صغير و... كه به قول يو. پ. فرانتسف در «مصب دين و آزادانديشى» همگى حاكى از آمدن خدايان به ميان مردمان، مرگ آن ها و سپس رستاخيز آنهاست، پايه ريخته شده است. اما اشتراكات ميان ميترائيسم و مسيحيت همچنان كرانه مى گسترند. نيك مى دانيم و اشاره شد كه رنگ قرمز در آيين ميترائيسم از تقدس برخوردار است، اين رنگ اشاره اى سمبليك دارد به نبرد تاريخى تاريكى و روشنى.و اما درخت كاج كه اين روزها فروزان است در خانه مسيحيان، چهار درخت در آئين ايران باستان مقدس شمرده مى شدند. سرو، مورد، كاج و شمشاد و در قاره سبز به دليل فراوانى درخت كاج، اين درخت براى آذين بندى انتخاب شده است، البته دلايل و قرائن ديگرى نيز براى اين انتخاب ذكر شده است كه خود فلسفه برپايى اين آيين را در دل نهفته دارد. افروختن شمع، حلقه كريسمس و سرودخوانى ديگر آيين هاى اين بزم خوش آهنگ است. حلقه كريسمس كه حلقه اى است تزئينى از گل و روبان در كاشانه هموطنان مسيحى در چنين ايامى به وفور ديده مى شود. آنها حلقه اى را كه در واقع سمبل حلقه «مهر» است، به در خانه هاى خود آويزان مى كنند. بارى، گفته اند كه دين مسيح، دين صلح است و مهر دين دورى از كينه، خون و انتقام. منظور، اشاره به اصل مشهور «دگر دوستى مسيحى» است. پاپ لئو اول (۴۶۱-۴۴۰) كه از پايه گذاران كليساى كاتوليك محسوب مى شود، توبه را يكى از اساسى ترين اصول مسيحيت دانسته است. به باور او، رحمت خداوند به وسيله اعتراف، توبه و كفاره شامل گناهكاران مى شود. در واقع، گويى لطف خداوندگار، دايره بخشش را چنين تنظيم كرده است كه اين رحمت برگشت ناپذير، به دعاى كشيشان وابسته است و اين همان واسطه مردمان با خداى خود است كه در اديان ابراهيمى ديگر نيز نشانه هايى دارد.به باور كليساى كاتوليك، روحانيت، واسطه خدا و انسان است و خداى مسيح به خادمان كليسا قدرت و اختيار اعطا كرده از همين روست كه در سال هاى همپايى دين و دولت در اروپا، سال هايى كه دوران قرون وسطى مى خوانندش، خريد و فروش بهشت رونق خاصى داشته است! اين همه تا به آنجا همه گير مى شود كه قيام و شورش از درون خود كليسا آغاز مى شود. رفورمى دينى از درون ساختار كليسا. اعتراف به گناهان ديگر تجارت كليسا بود تا جايى كه كليساها در مقطعى از زمان به ثروتمندترين تشكيلات جهانى بدل شدند. و اما، اصل توبه و اعتراف چه سازوكارى داشته است. گفته اند كه ابتدا، كشيش عبارت مخصوص آمرزش را به فرد توبه كار مى خواند، عبارت اين گونه است: «من تو را از گناهانت آزاد مى كنم، به نام پدر و پسر و روح القدس. آمين» ماده اين عمل را سه اصل ندامت، اعتراف و رضايت در بازگشت شخص توبه كار عنوان كرده اند. جالب آنكه در كليساى كاتوليك روم، ندامت به تنهايى موجب غفران نمى شود.اين عمل بايد با اعتراف و خضوع او نسبت به كليسا توام باشد و اما اين رفورم دينى در حاكميت كليسا چه ريشه تاريخى داشته است؟ بايد به آن روزگار رفت كه نهضت پروتستان به رهبرى مارتين لوتر چهره نماياند. «لوتر» نهضتى را رهبرى كرد براى مبارزه با بازخريد گناهان، خريد و فروش جهنم و بهشت و... او خيلى زود مردمان از جمله روحانيون را در اختيار كردن همسر آزاد دانست، لوتر ايمان را براى نجات آدمى كافى دانست و وجود واسطه كليسا را براى نزديكى به پروردگار رد كرد.در فرقه پروتستان همگان قادرند كشيش شوند و نيز در اداره نهاد دينى كليسا شريك. زبان مذهبى پروتستان ها انگليسى است و شعائر آنها: ۱-تعميد ۲-اعتراف غيراجبارى۳-تناول و افطار۴-تلاوت كتاب مقدس ۵-حضور در كليسا و قرائت ادعيه لوتر۶-ازدواج .
سائوندرس، رويدادهاى گذشته را به پنجره اى مانند كرده كه به سوى شب گشوده مى شود. چراغ هايى كه ديده شده، بانگ هايى كه شنيده شده است!  آن گونه كه كتب مقدس، منشاء پيدايش انسان را مطرح مى كنند آدم، نخست پدر و نخست پيامبر است و پدر همه مردمان گيتى. ريشه اصلى اين واژه مشهور كه از Adamma لغت عبرى گرفته شده است، هنوز به درستى معلوم نيست. در كليه اديان ابراهيمى، اشاره به داستان آدم و سرگذشتش ديده مى شود. اما چون بحث ها اكنون درباره مسيحيت است، به ريشه هاى ماجرا در اين دين اشاره مى كنيم.
«آدم در نخستين روز سال نو آفريده شد و هرچه وابسته به وى بود در همان روز روى داد: در ساعت اول خاك او گرد آمد، در ساعت دوم، گل او سرشته و آماده شد، در ساعت سوم اندام هاى او برهم قرار گرفتند. در ساعت چهارم جان در او دميده شد، در ساعت پنجم او برخاست و راست ايستاد، در ساعت ششم بر همه چيز نام نهاد، در ساعت هفتم حوا را به نزد او آوردند. در ساعت هشتم آنها قابيل و هابيل را به وجود آوردند، در ساعت نهم هشدار داده شدند كه از درخت معرفت نيك و بد نخورند، در ساعت دهم مرتكب نافرمانى شدند، در ساعت يازدهم فرمان محكوميت برايشان فرود آمد و در ساعت دوازدهم، آنها را از باغ عدن بيرون كردند. ۱۳۰ سال بعد از ولادت هابيل و قابيل، شيث به دنيا آمد. عمر آدم ۹۳۰ سال بود.» (نشريه شبستان، شماره ،۳ قصه آدم، صفحه ۴۶)و اما آدم در انجيل لوقا، «پسر خدا»! خوانده شده و آن هنگام كه از تعميد عيسى به دست يحيى و فرود آمدن روح القدس بر او سخن رفته، گفته شده است «تو فرزند حبيب من هستى كه به تو خشنودم».«در اينجا عيسى و آدم هر دو فرزند خدا خوانده شده اند و اين فرزندى به هر معنى كه باشد از نوعى مناسبت ميان اين دو حكايت دارد. اين مناسبت در نامه هاى «پولوس» رسول با مقايسه آدم و مسيح تا حدود قابل ملاحظه اى روشن مى شود. بنا به گفته پولوس همچنان كه با نافرمانى و گناه يك انسان (= آدم) گناه و مرگ به جهان راه يافت و همه گناهكار و مرگ پذير شدند، با فرمانبردارى و بى گناهى يك انسان ديگر (= مسيح) و مرگ و رستاخيز او، همه از گناه پاك شدند و زندگى يافتند و چنان كه در آدم همه مى ميرند، در مسيح همه زنده مى شوند! ادامه گناه و كيفر در نوع بشر كه در نوشته هاى بين دو عهد عتيق و جديد مطرح شده بود در نامه پولوس با ظهور عيسى و مصلوب شدن و رستاخيز او پيوند مى يابد. مسيح قربانى مى شود و با خون خود گناه آدم را مى خرد... مسيح شبانى است كه جان خود را فداى گوسفندانش مى كند. مسيح دروازه نجات است و هر كس كه از اين دروازه به درون آيد نجات خواهد يافت. مسيح پيكرى است كه همه كسانى كه به او ايمان آورده و غسل تعميد يافته اند با آن يكى شده و با پيوستن به فرزند خدا، همگى فرزند خدا شمرده مى شوند. (همان، صفحه ۴۶ و ۴۷).اما هزاره گرايى هم در فلسفه تاريخ اديان و از جمله مسيحيت صبغه خاص خود را دارد. آن هنگام كه عيسى مسيح به روايت انجيل رخ در نقاب خاك كشيد، برخى از حواريون او ادله آوردند كه درست است كه او درگذشت و به خاك سپرده شد، ولى در روز سوم از قبر خود برخاسته و به آسمان رفته است و دوباره براى پادشاهى بر روى زمين باز خواهد گشت و نيز حرف و سخن پردامنه كردند كه عيسى براى آن كشته شد كه فداى گناهان مردم شود، دليل نيز آوردند كه پيامبران پيشين درد و رنج و تصليب وى را پيشگويى كرده اند. به هر روى به باور مسيحيان عيسى مسيح قربانى گناهان مردم شده است. «اين باور زيربناى مسيحيت بوده است و مسيحيان در تبليغات خود اين مسئله را بسيار مطرح مى كنند.پس از عروج حضرت عيسى، مسيحيان يقين داشتند كه او به زودى مى آيد زيرا از حضرت عيسى نقل مى شد كه درباره خود گفته است: پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش به اتفاق ملائكه خود و در آن وقت هر كس را موافق اعمالش جزا خواهد داد...»(نشريه موعود _ شماره ۱۷ هزاره گرايى در فلسفه تاريخ مسيحيت _ صفحه ۱۸ و ۱۹).جالب آن كه به رغم حركت برخى يهوديان در راستاى تاسيس مكتب صهيونيسم، هنوز بسيارى از آنان نيز در انتظار ظهور مسيح هستند.
زرتشتيان نيز معتقدند دور جهان دوازده هزار سال است كه به چند مقطع تقسيم مى شود و موعود آن دين كه «سوشيانت» ناميده مى شود در واپسين هزاره بر خواهد خاست. بارى! اينك ديگر فصل سرد آغاز شده است! يقين كه برف نو سرانجام باريدن مى آغازد و آلودگى از وادى فراموشى و مى زدايد! آذين هاى درخت كريسمس گواه بر اين همه اند. برف نو! سلام، سلام!
+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 20:49  توسط آشناي ديرينه  | 


مقاله دكتر عبدالكريم سروش كه در همايش آكادمي علوم انساني قرائت شد:
 

آزاديِ حقيقت و حقيقتِ آزادي                                            
 

يكي از مدّعيانِ فلسفه، و از فروشندگانِ حكمت به قدرت، سال‌ها پيش، در روزنامه‌ي كيهان، سخني نوشت كه به شدّت موردِ تحسينْ و تصويبِ گردانندگانِ روزنامه قرار گرفت. او گفته بود «همه كس آزاد است كه حق را بگويد». ظاهرِ آزاديخواهانه‌ي اين سخن، چنان بود كه دهانِ همه‌ي آزاديخواهان را مي‌بست و آنان را خلع سلاح مي‌كرد. امّا باطنِ مُزوّرانه‌ي آن، همان بود كه به كارِ كيهانيان مي‌آمد و ستايشِ آنان را برمي‌انگيخت.

بلي همه كس آزاد است كه حق را بگويد. خدا را شكر كه همين‌قدر را دستِ‌كم، قبول دارند و حقيقت را خاموش و مُرده نمي‌خواهند. امّا همه‌ي سخن درين است كه حقيقت چيست و كجاست و نزدِ كيست؟ اگر حقيقت، آشكار بود، اين‌همه نزاعِ ديني و فلسفي وجود نداشت. و ميان هفتاد و دو ملّت، جنگ در‌نمي‌گرفت، و «جُهود و مسلمان، نزاع نمي‌كردند» و «هركسي از ظنّ خود يارِ» آن نمي‌شد. نكند منظورشان اين باشد كه «حقّ» آن است كه نزد ماست و همه كس آزاد است كه حرف‌هاي ما را بزند، و اگر جز اين بگويد لايقِ آزادي نيست. بلي، منظورِ آن مدّعي هم، جز اين نبود و ستايشگرانِ او هم، سَمِّ قاتلِ نهفته در آن جمله را خوب مي‌شناختند و به‌جا تحسين مي‌كردند. شما هيچ آزادي‌ستيزي را پيدا نمي‌كنيد كه با آن سخنِ ظاهر فريب، مخالف باشد.

به شما اجازه و آزادي مي‌دهد كه حقّ را بگوييد و بجوييد، امّا معيار و مصداقِ حق بودن را خودش مُعيّن مي‌كند. و شعاع دايره‌ي آزادي را به پرگارِ «حقيقتِ خوديافته» تقدير مي‌كند.
از آن تزويرِ آزادي‌كُش بگذريم و تصويرِ وفادارتري از آزادي را ترسيم كنيم. چطور است بگوييم «همه‌كس آزاد است حقّ را بجويد»؟ اين، بسي صادق‌تر و كارسازتر است. در جستجويِ حقيقت، روان شدن، مسبوق به اين فرض است كه حقيقت، روشن نيست و چه اعترافِ عزيز و عظيمي است اين اعتراف! و چه فروتنيِ حكيمانه و سقراط‌واري، در آن، موج مي‌زند.

بلي، آنچه مطلوب ماست آزادي در جستجوي حقيقت است. نوبتِ بيانِ حقيقت بعداً در‌مي‌رسد. براي اين كار، دو راه بيشتر وجود ندارد: يكي تقليد و ديگري تحقيق. كساني هستند كه به گمانِ خود، حقيقت طلبند امّا همه‌ي حقيقت را فقط از مرجع و منبع خاصّي طلب مي‌كنند و به آن خرسندند. اين كار، معنايي جز تقليد ندارد و برابر است با فروختنِ عقلِ خود و به دنبالِ آن، آزاديِ خود به ديگري، و آسوده از زحمتِ تحقيق نشستن. مقلّدان، نه صورتاً نه مادّتاً، نه ظاهراً نه باطناً، خواهانِ آزادي نيستند و نداي آزاديخواهي سر نمي‌دهند، و چنين مقوله‌اي برايِ‌شان، از بُن، ناآشناست.
امّا رها كردنِ تقليد و حقيقت‌جوييِ مُجِدّانه، آزادي را با تمام قامت، در دستورِ كار قرار مي‌دهد. يك محقّقِ راستين، جز دلي حقيقت‌جو و روشي كارساز و آزاديِ سخاوتمندانه چه لازم دارد؟ نيّتِ پاك و ذهنِ بي‌غرض، كافي نيست، روش‌مندي و روش‌شناسي هم، لازم است. امّا اين هر دو، بدون آزادي به كاري نمي‌آيند و گوهرِ نابِ حقيقت را از دريايِ واقعيّت، صيد نمي‌كنند. ذهنِ بي‌غرض چون لوحِ سپيدِ كاغذ است و روش‌شناسي، چون قلم، امّا بدون مُرَكّبِ آزادي، اين صفحه، همچنان سپيد باقي خواهد ماند.

پس، آزادي و حقيقت هم عِنان‌اند. و يكديگر را صدا مي‌زنند و روز و شب، چون روز و شب، به‌دنبالِ هم مي‌دوند.
آنكه گذشتگان مي‌گفتند «حقيقت ما را آزاد خواهد كرد» سخني باطل نبود، امّا ناتمام بود. وقتي آن سخن كامل خواهد شد كه بر آن بيفزاييم و «آزادي ما را به حقيقت خواهد رساند».

حال، اگر درست است كه: «همه كس آزاد است كه حقّ را بجويد»، و حقّ در رَحِمِ آزادي پرورش مي‌يابد، آنگاه به حُكمِ منطق و به طريقِ اولي، اين‌هم درست است كه بگوييم: «همه‌كس آزاد است كه خطا كند». چون در جستجو، اُفت و خيز هست، كمال و نُقصان هست، راه و چاه هست، خستگي و نشاط هست، و هزار نكته‌ي باريك‌تر از مو هست، و هيچ آفريده، مصون از خطا نيست. پس جواز و رُخصتِ حقيقت‌طلبي، عينِ جواز و رخصتِ لغزش‌كاري است. لغزش‌ها در صِراطِ حقيقت، ‌همان‌قدر مهم‌اند كه صواب‌ها، و هَزيمت‌ها به‌قدرِ ظفرها ارزش دارند، و نقشِ سود و زيان درين راه يكي است. و درين جاست كه هم‌نوا با حافظ، به جرأت مي‌توان گفت «كه مستحقِ كِرامت گناه‌كارانند». و آنكه مي‌خواهد گناه و خطا نكند، به كرامتِ حقيقت و فضيلت، ظفر نخواهد يافت. و به‌قول مولانا:

تاجرِ ترسنده طبعِ شيشه جان               در طلب، نه سود بيند نه زيان
بل زيان بيند كه محروم است و خوار            نور، او نوشد كه باشد شعله‌خوار

به سراغِ دانشگاه مي‌آييم. نمي‌گويم دانشگاه، خانه و مخزنِ حقيقت است. و نمي‌گويم كه دانشگاه، مسجد و مَعبدِ حقيقت است. هيچكدامِ اينها نيست و نبايد باشد. دانش، نه خازن مي‌خواهد نه عابد. دانشگاه، جستجوگاهِ حقيقت است و چون چنين است و چون حقيقت‌جويي با آزادي ملازمه دارد، اگر يك‌جا، به حكمِ سرشت و ساختار، مستحقِ آزادي باشد، آن‌جا، دانشگاه است و آزاديِ آكادميك، معنايي و مبنايي جز اين ندارد. اگر آزادي را از حقيقت‌جويانِ دانشگاه بگيرند، آن‌را بَدَل به قربانگاهِ دانش كرده‌اند. آزادي‌ستيزان را به‌درستي، بايد حقيقت‌ستيزان خواند چون آزادي، مَعبَرِ حقيقت است و بستنِ راه آزادي، بُريدنِ نَفَسِ حقيقت است.

دانشگاهيان، اگر آزادانه و حقيقت‌جويانه و با آگاهي از احتمالِ لغزيدن، بحث و جدالِ ديني و فلسفي و سياسي نكنند، و در  اُفت و خيزها، راهِ كمال نپيمايند، و از اشتباهاتشان، درس نگيرند، و جرأتِ خطا كردن پيدا نكنند، چگونه جرأتِ دانستن و فرصتِ دانستن پيدا خواهند كرد؟

خنده‌دارتر از اين، چيزي نيست كه كساني اينك از حوزه به دانشگاه مي‌آيند تا به خيالِ خود، حقايقِ كشف شده و ثابت شده و انبار شده در جاي ديگر را براي دانشگاهيان به ارمغان بياورند و از آنان، تسليم و تَعبُّد بطلبند! دانشگاهيان بايد اين خِرمَن تعبّد و تسليم را به صاعقه‌ي سؤال بسوزانند و با دليريِ خردورزانه، وامِ حقيقت را بُگزارند.

هين قَفَس برگير تا اين يك نَفَس باقي است ما را
 اين يقينِ سينه سوزم بس كه در حبسِ گمانم

 شعارِ دانش‌طلبانه و حقيقت‌جويانه‌ي دانشگاهيان، همواره همين خواهد بود كه:

جرأتِ دانستن، داشته باش.
آزادي، ما را به حقيقت خواهد رساند.
آزادي‌ستيزي، عين حقيقت‌ستيزي است.
نقد كردن، بهترين راه فهميدن.

والسلام


+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 15:38  توسط آشناي ديرينه  | 


دين از جايي آغاز مي‌‏شود كه پاي عقلي قدرت رفتن را ندارد
سخنرانی هاشم آغاجری در مراسم دعای کمیل خانه عبدالله نوري -

ایران ما - در مراسم دعاي كميل پنجشنبه شب كه در منزل عبدالله نوري برگزار برخي از چهره هاي سياي و مذهبي حضور داشتند از جمله سيدهاشم آقاجري حضور داشت که در ارتباط با "معرفت شناسي ديني و رابطه عقل و دين" سخنرانی کرد . متن این سخنرانی را به نقل از خبرگزاری " ایلنا" در پی می خوانید.

هاشم آقاجري با اشاره به گسست معرفت‌‏شناختي كه در اين عرصه ميان دين و عقل ايجاد شده است، گفت: اين گسست و تنش امروز به اين معنا نيست كه در دنياي ماقبل مدرن، روابط ميان عقل و عرف, روابطي به دور از تنش بوده است.
وي با بيان اينكه در صدر اسلام نيز فاصله‌‏اي ميان شريعت و احكام شرعي با واقعيت اجتماعي رخ مي‌‏داد، گفت: در آن دوره برابر نهادن شريعت ملك در برابر شريعت دين بيانگر اين بود كه در همان دوران هم تلاش مي‌‏شد براي ايجاد يك حوزه موازي در كنار حوزه شرع، اقدام شود و دشواري‌‏ها و عدم رابطه ميان شروع و واقعيات اجتماعي را ايجاد كنند.
اين استاد دانشگاه با بيان اينكه در دوران امروز اين فاصله ميان دين و عقل به حدي زياد مي‌‏شود كه با نوعي گسست روبرو مي‌‏شويم، به رابطه عقل و دين پرداخت و در اين باره گفت: حجيت ‌‏عقل پذيرفته شده است و هيچكدام از گفتمان‌‏هاي ديني, حجيت عقل را نفي نمي‌‏كند اما مهم اينجاست كه بدانيم چه نسبتي در اين ميان بين اين دو وجود دارد.
آقاجري با اشاره به بازبودن باب اجتهاد در آئين تشييع برخلاف بسته بودن آن در آئين اهل سنت، گفت: هر چند در تشيع از انتتاح باب اجتهاد سخن فراوان آمده است اما ما در اين زمينه خواهيم ديد كه دست كمي از اهل سنت نداريم و بايد اين نكته را در نظر داشت كه باب اجتهاد زماني باز است كه باب عقل باز باشد.
آقاجري گفت: اگر بپذيريم كه وحي و دين به عنوان مكمل عقل بايد به نوعي با هم رابطه داشته باشند, اين پرسش پيش مي‌‏آيد كه آن عقل كه با افتتاحش به افتتاح باب اجتهاد مي‌‏رسيم چيست و كدام است.
وي در اين باره افزود: امروز با وحي مستقيم روبرو نيستيم و وحي امروز, همان چيز مكتوبي است كه در قالب كتاب مقدس و كلام مجيد براي ما باقي مانده است. در زمان پيامبر انسان به واسطه او با خدا ارتباط داشت و امروز از طريق كتاب مقدس و قرآن، رابطه انسان با وحي در قالب رابطه انسان با قرآن تعريف مي‌‏شود.
آقاجري گفت، با بيان اينكه اگر افق ديد ما با افق ديد قرآن دوگانگي داشته باشد، مفهوم نخواهد بود، خاطرنشان كرد: زماني وحي براي ما مفهوم مي شود كه وارد افق عقلي شود. ما به عنوان مخاطب كتاب آسماني مي‌‏خواهيم بدانيم كه خداوند از ما چه خواسته است و البته طبيعي است كه عقل ما با مختصات امروزي خودش اين موضوع را در‌‏مي‌‏يابد و مي خواهد بداند تكليفش چيست؟
وي با تأكيد بر اينكه هيچ دليل عقلي و شرعي وجود ندارد كه بتوانيم براساس آن بگوييم فهم و عقل دوره‌‏ها و نسل‌‏هاي گذشته براي ما حجت است, گفت: آنچه كه از گذشته مي‌‏شناسيم، عقل و وحي است اما عقل, عقل فراتاريخي نيست كه بتوانيم بگوييم فقط آن عقل به كشف وحي نايل شده است و ما بايد امروز آن را تكرار كنيم.
آقاجري نكته تفاوت اهل سنت و شيعه را در همين دانست و گفت: اهل سنت با اين اعتقاد كه عقل ائمه اربعه آنها، توانسته است دين را بفهمد، به آن تمسك كرده‌‏اند و اين تعريف ديني است كه آنها دارند و معتقدند دين همان است كه آنها گفته اند اما اهل شيعه و ما معتقديم كه باب اجتهاد همواره باز است، هر چند در تاريخ تشييع ما همواره به انفتاح باب اجتهاد پايبند نبوديم و گاهي انسدادهايي در باب اجتهاد نيز ايجاد شده است. در اين دوران مجتهد براساس همان عقل تاريخي به بررسي مسايل مي‌‏پرداخت و عقل مخاطب، كتاب مقدس نبوده بلكه مخاطب فقهاي گذشته بوده است.
وي با اشاره به جريان روشنفكري ديني كه در 150 سال اخير براي ايجاد يك رابطه مستقيم با دين تلاش كرده است، گفت: سعي اين جريان بر اين بوده است تا تلاش كنند و با ارجاع به كتاب مقدس, آن را با عقل امروزي خودش بفهمد.
اين استاد تاريخ دانشگاه تربيت مدرس با تقسيم بندي رابطه عقل و دين، گفت: نسبت عقل امروزي با وحي به عنوان متن قرآني نمي‌‏تواند عقلي بدون خواننده باشد. عقل بدون خواننده به معناي حفظ متن در همان افق تاريخي خودش است، بدون هيچ تلاش براي به روز كردن آن. عقل بدون خواننده، جز ايستايي نيست و اسم آن دگماتيسم و سنت‌‏گرايي مطلق است، هر چند سنت‌‏گرايان به نام هم ناچار بودند كه خواننده متن باشند و آن را با شرايط روز خود بخوانند.
وي در ادامه سخنان خود به تقسيم بندي نوع رابطه با كتاب مقدس و متن اشاره كرد و گفت: متن بدون خواننده, رابطه يك طرفه كتاب مقدس با ماست اما زماني كه خواننده بدون متن باشد، به معناي گذر كردن از تعهد ديني و عقل است و به خود فرماني كه قائل به خويش است، منجر مي‌‏شود، درست مثل عقل مدرن اروپايي.
وي افزود: اگر قرائت ما به خواننده‌‏اي بدون متن منجر شود، از آن مرگ مولف بيرون مي‌‏آيد، مثل اينكه اين متن، يك انبار ميان‌‏تهي است و هرچه كه عقل ما حكم ‏كند، در آن بريزيم. در اين حالت نمي توان از رابطه ما با كتاب مقدس سخن گفت و اين رابطه معنا ندارد.
وي همچنين به رابطه فعال ميان خواننده و متن اشاره كرد و اين رابطه را يك گفتمان دياليكتيك دانست كه ميان عقل و وحي ايجاد مي شود كه در آن هم انسان و هم عقل او وجود دارد و هم دين.
وي دين را به سه بخش اعتقادات, احكام و اخلاق تقسيم كرد و افزود: آنچه كه بشر عاقل و خردمند به آن نياز دارد، دين است تاكيد آيه اولي‌‏الامر روي اين مساله است كه جوامع قبيله‌‏اي را بايد با مفهوم دولت و حاكميت آشنا كرد و اين جامعه بايد بپذيرد كه وجود يك دولت فراگير شرط تكامل فكري است. اگر چه بعدها اينكه چه كسي اولي الامر است و اولي الامر كيست مورد اختلاف قرار گرفت.
سيد هاشم آقاجري گفت: دين از جايي آغاز مي‌‏شود كه پاي عقلي قدرت رفتن را ندارد و حقيقت دين در جايي است كه فراعقلي است و بشر با يأس خودش تا قيامت به آن نخواهد رسيد. ايمان, حل مساله مرگ, تفسير هستي و ... اينها همه چيزهايي هستند كه با عقل نمي توان به آنها رسيد.
آقاجري با تأكيد بر اينكه تكليف اساس هسته سخت دين به حساب مي‌‏آيد, بخش اصلي دين را اعتقاد و ايمان دانست و يادآور شد كه بخش عظيمي از قرآن به اين مساله پرداخته است.
وي همچنين حوزه اصلي دين را رابطه با خدا دانست و گفت: در زماني كه پيامبر به مدينه آمد و حكومت اسلامي تشكيل داد، احكامي وضع شد و به تدريج آياتي نازل شد كه كاملا وابسته به شان نزول آن بود.
آقاجري گفت: زماني كه شرايط يك دهه باعث مي شود كه احكام متفاوت داشته باشيم، چگونه مي‌‏توان انتظار داشت كه در طول قرن‌‏ها و سال‌‏هاي طولاني اين احكام و قوانين تغيير نكند.
وي در تأكيد سخنان خود با بيان اينكه وحي و دين براي تسهيل و تسريع حركت تاريخي عقل بشري آمده است، گفت: با اين حال اگر زماني تجربه عقل بشري از تجربه عرب‌‏هاي جاهليت جلوتر رفته، بايد گفت كه آيا عقل بشري اشتباه كرده است؟
اقاجري در پايان سخنانش گفت: اجتهاد به معناي اين است كه عقل را باز كنيم و به عقل ديني خود اجازه بدهيم تا تحولات بشري را در چارچوب كلي دين پذيرا باشد و بتواند اين عقل را با آن دين، در حوزه زيست جمعي ادغام كند و در هم بياميزد.



+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 15:34  توسط آشناي ديرينه  |