

"خسرو گلسرخي" در سحرگاه 29 بهمن ماه 1352 , به رغم اين كه به خاطر گذراندن دوران حبس هرگز نميتوانست در طرح گروگانگيري "رضا پهلوي" شركت داشته باشد، به خاطر دفاع از عقايد خود به همراه "كرامت الله دانشيان" در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيتگر تير باران شد .
وقتي از او تقاضاي ندامت نامه ميكنند تا در نتيجه دادگاه تخفيف دهند، او ميگويد: هيچ كس از زندگي در كنار زن و فرزند گريزان نيست، من مثل هر انساني زندگي را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدري رنگ چشمان فرزندم را ببينم، اما راهي را كه انتخاب كرده ايم بايد به پايان ببريم. مرگ ما حيات ابدي است، ما مي رويم تا راه و رسم مبارزه بماند. اگر من ندامت نامه بنويسم كمر مادران را خرد كرده ام.
خون لاله ها
گل هاي وحشي جنگل
اينك به جست و جوي خون شهيدان نشسته اند
جنگل
كجاست جاي قطره هاي خون شهيدان ؟
آيا
امسال خواهد شكفت اين لاله هاي خون ؟
آيا پرندگان مهاجر
امسال
با بال هاي خونين
آن سوي سرزمين گرفتاران
آواز مي دهند ...؟آيا كنون
نام شهيدان شرقي ما را
آن سوي مرزها
تكرار مي كنند؟
امسال
جاي پايشان
باراني از ستاره خواهد ريخت ؟
امسال
سال دست هاي جوان است
بر ماشه هاي مسلسل
امسال
سال شكفتن عدالت مردم
امسال
سال مرگ دشمنان و هرزه درايان
امسال
دست هاي تازه تري شليك مي كنند
جنگل
پيراهن محافظ در ستيز خلق
باران بي امان شمالي
اگر بشويد خون
خون مبارزان
اين لاله هاي شكفته
در رنج و اشك ها
در برگ هاي سبز تو هر سال
زنده است
آوازهاي خونين
امسال زمزمه ماست
اما
در چشم ما
نه ترس و نه گريه
خشم بزرگ خلق
در هر نگاه ساكت ما
شعله مي كشد
بيانيه 5 تن از اعضاي اصلي شوراي انقلاب اسلامي در خصوص شرايط خطير كنوني كشور
به نام خدا
همميهنان گرامي
امضا كنندگان زير، جمعي از اعضاي اصلی شوراي انقلاب اسلامي هستند، كه نه طمعي به ورود در قدرت و حكومت دارند و نه در ربع قرن گذشته پس از انقلاب و استعفاي دولت موقت شادروان مهندس بازرگان منصبي و مسئوليتي در حكومت داشتهاند ولی همچنان خود را در برابر ملت مسئول ميدانند و با همان انگيزهاي كه در دوران پرتلاطم انقلاب در خطرناکترین شرایط سیاسی داوطلبانه دعوت به عضويت در شوراي انقلاب اسلامي را به منظور خدمت به ملت براي رضاي حق پذيرفتند، امروز هم با احساس تكليف در اداي ديني كه به ملت خود دارند به مناسبت سالگرد انقلاب نگراني عميق خود را از آنچه در ميهنمان ميگذرد با شما مردمان صادق و صبور ايران، صاحبان اصلي اين سرزمين در ميان ميگذاريم.
انقلاب اسلامي ايران در ادامه مبارزات ضد استبدادي و ضد استعماری، در طي يكصد سال گذشته، به دنبال تحقق آرمان آزادي و استقلال كشور در چارچوب يك نظام سياسي برخاسته از آراي ملت، به نام جمهوري اسلامي، صورت گرفت.
اكنون كه بيش از ربع قرن از پیروزی انقلاب ميگذرد و متأسفانه شاهد آن هستيم كه از آرمان بزرگ آزادي و حاكميت ملت جز پوستهاي سطحي و نمايشي چيزي باقي نمانده است. اگر چه انقلاب اسلامي به استيلاي بيگانگان بر امور كشورمان پايان داد و اگر چه هنوز هم كشورمان از استقلال سياسي برخوردار است اما اين نگراني وجود دارد كه با تعطيل شدن حقوق و آزاديهاي اساسي مردم و نفي حاكميت ملت و نفي سرشت جمهوريت نظام و جايگزيني آن با نوعي جديد از حكومت فردي به نام اسلام از يك طرف و پيگيري سياستهاي خارجي تنشزا از طرف ديگر، استقلال سياسي، اقتصادي و همچنين تماميت ارضي كشورمان دچار آسيبهاي جدي گردد.ناخشنودی به حق اکثریت مردم از وضع موجود متاسفانه باعث شده است که با بیتفاوتی به انتخاب مسئولینی و زمامداران و بالمال عدم مشارکت در روی کار آوردن شخصیتهای شایسته و توانمند، افرادی دستاند رکار قوای سه گانه کشور شدهاند که در شرایط کنونی اعم از داخل و فضای بینالمللی قادر به انجام چنین مسئولیت خطیری ......

اي زينب
اي زبان علي در كام!
با ملت خويش حرف بزن!
اي زن!
اي كه مردانگي ، در ركاب تو ،جوانمردي آموخت
زنان ملت ما اينان كه نام تو ، آتش و درد بر جانشان مي افكند
بتو محتاجند.
بيش از همه وقت ،
از يكسو به اسارت پنهان و ذلت تازه شان مي كشاند و از خويش و از تو
"جهل"
بيگانه شان مي سازد،
آنان را بر " استحمار كهنه و نو" بر بندگي "سنت هاي پوسيده"
و" دعوت هاي عفن " ، بر ملعبه سازان "تعصب قديم" و " تفنن جديد"
به نيروي فريادهائي كه بر سر يك شهر
شهر قساوت و وحشت
مي كوبيدي ،
و پايه هاي يك قصر
قصر جنايت وقدرت را
مي لرزاندي،
بيش از همه وقت ،
بر آشوب !
تا ، در خويش بر آشوبند ، و تار و پود اين پرده هاي عنكبوت فريب را
بدرند،
و تا در برابر اين طوفان بر باد دهنده اي كه بوزيدن آغاز كرده
است " ايستادن" را بياموزند،
و اين " ماشين هولناك" را كه از آنها " بازيچه هاي جديدي"مي سازد ، باز براي
بلعيدن حريصانه آنچه سرمايه داري به بازار مي آورد ، براي لذت بخشيدن به
كثيف بورژوازي ، براي شور آفريدن به تالارها و خلوت هاي بيشور و
هوسهاي
"اشرافيت جديد" ، و براي سرگرمي زندگي پوچ و بي هدف و سرد "جامعه بي روح رفاه "
در هم بشكنند ،
و خود را ، از "حرم هاي اسارت قديم "، و "بازارهاي بي حرمت جديد" ،
به امامت تو
نجات بخشند !
اي زبان علي در كام
اي رسالت حسين بر دوش!
اي كه از كربلا مي آيي ،
شهيدان را ، در ميان هياهوي هميشگي قداره بندان و جلادان ، همچنان
و پيام
به گوش تاريخ مي رساني ،
زينب !
با ما سخن بگو ،
مگو بر شما چه گذشت ،
مگو در آن صحراي سرخ چه ديدي ،
مگو جنايت آنجا تا به كجا رسيد ،
خداوند ، آن روز ، عزيزترين و پر شكوه ترين ارزشها و عظمت هايي را كه
مگو
آفريده است ،يكجا، در ساحل فرات ، و بر روي ريگزارهاي تفتيدهء بيابان
تف ، چگونه به نمايش آورد ،
و بر فرشتگانش عرضه كرد ،
تا بدانند كه چرا مي بايست بر آدم سجده مي كردند؟
آري زينب !
مگو كه در آنجا بر شما چه رفت ،
مگو كه دشمنانتان چه كردند ، دوستانتان چه كردند ؟
آري اي پيامبر انقلاب حسين !
ما مي دانيم ،
ما همه شنيده ايم ،
تو پيام كربلا را ، پيام شهيدان را به درستي گزارده اي ،
اما بگو ،
اي خواهر ،
بگو كه ما چه كنيم؟
لحظه اي بنگر كه ما چه مي كشيم !
دمي بما گوش كن تا مصائب خويش را با تو باز گوييم ،
با تو اي خواهر مهربان !
اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي ،
اي رسول امين برادر ،
كه از كربلا مي آيي و طول تاريخ ، بر همه نسلها مي گذري و پيام شهيدان را
مي رساني ،
كه از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي و بوي گلهاي نو شكفته آن ديار را ، در
پيراهن داري ،
اي دختر علي ،
اي خواهر ،
اي كه قافله سالار كاروان اسيراني ،
ما را نيز ، در پي اين قافله ، با خود ببر !
برگرفته از كتاب "نيايش" دكتر علي شريعتي"

معصومه شفیعی همسر اکبرگنجی عصر دوشنبه پس از هفده روز از آخرین ملاقات خود موفق به دیدار مجدد با وی شد.
شفیعی در این باره با انتشار نامه ای نسبت به وضعیت جسمانی همسر خود ابراز نگرانی کرد.
متن کامل این نامه در ادامه می آید:
عصر دوشنبه 17/11/84 پس از 17 روز با آقاي گنجي ملاقات داشتيم. وي همچنان در انفرادي فوق امنيتي حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران در سختترين شرايط و با حداقل امكانات زيستي يك انسان به سر ميبرد. متاسفانه شرايط جسماني ايشان نسبت به ملاقات پيش بدتر شده بود. طي 17 روز گذشته به علت تركيدگي لوله آب گرم و عدم توجه مسئولين مربوطه نتوانسته بود استحمام كند. تاكنون 157 روز است كه در انفرادي به سر ميبرد و طي 157 روز گذشته از ميوه و سبزيجات كاملا محروم بوده و به همين دليل به ناراحتيهاي گوارشي مزمني مبتلا شده است. از كمر درد شديد، زانو درد شديد، واريس، ناراحتي مزمن گوارشي و ضعف شديد جسماني به شدت رنج ميبرد؛ به حدي كه ما را نسبت به سلامتي ايشان و حياتش به شدت نگران كرده است. عليرغم تاكيد پزشك متخصص زندان بر انجام فيزيوتراپي، MRI كمر و تست سلسله اعصاب متاسفانه اقدامي در اين زمينه صورت نگرفته و فقط روز گذشته براي اولين بار اقدام به فيزيوتراپي در محل زندان انفرادي نموده است.
با اينكه 41 روز بيش به پايان محكوميت 6 ساله آقاي گنجي باقي نمانده ولي متاسفانه شرايط نگهداري ايشان به حدي سخت و طاقت فرساست كه دغدغه فكري و رواني ما را بيش از پيش نموده است. آخر اسفند ماه محكوميت 6 ساله ايشان تمام مي شود و همه ما چشم به راه رسيدن آن روز هستيم.
18/بهمن/1384
حق آزادي بيان گويا امروزه تکليفي شده است تا با نام محمد گستاخي و دليري کنند.
از اين خصمانه تر چنگ در خون آزادي نمي توان برد. مسلمانان از اين کار رائحه توطئه و تخريب مي شنوند و در آن رسم تطاول مي بينند و تباني و تلاقي سکولاريسم و بنيادگرايي را مي خوانند. بايد به خدا و خرد پناه برد از اينکه فوندامنتاليسم سکولار هيزم بر آتش فوندامنتاليسم ديني [که گاه به هوس نام غيرت ديني بر خود مي نهد] بريزد و آشوب و اشتلم برانگيزد.[*]
نيکخواهاني که در پي تحکيم ستون هاي ديالوگ هستند، از اينکه گردش گزاف قلمي همه جهد و جهاد آنان را غرقه سيلاب خشونت و خصومت کند، چرا اندوهگين نباشند؟
ناشران نافرهيخته آن نقوش نازيبا [در رسانه هاي دانمارک و نروژ و سوئد و اسپانيا...] بايد اينک شرمنده و پوزش خواه دل هاي بريان و چشم هاي گريان و جان هاي بي تاب و روح هاي مجروحي باشند که از نهيب آسيب آن بي حرمتي بر خود پيچيده اند و لرزيده اند.
آزادي بيان محترم است، چون آزادي آدمي محترم است و آزادي آدمي محترم است چون آدمي خود محترم است و اگر تيغ آزادي جامه حرمت آدمي را چاک کند چه جاي تيز کردن آن تيغ برهنه است؟ آزادي بيان نه يگانه حق آدمي است و نه برترين حقوق او. و اگر با ديگر حقوق آدميان موزون و مقيد نشود، قامت حقوق را ناساز و بي اندام خواهد کرد. آزادي نه يک مرکب شخصي بل يک مسابقه جمعي است و آنکه با نقض قواعد اين بازي چراغ رقابت خردورزانه را خاموش مي کند، از خرد و آزادي چه بر جاي خواهد گذاشت؟
ادب بيان ادب خاموشي هم هست و آنکه از حق آزادي بيان بهره مي جويد اما حق خاموشي را نمي گذارد، فقط به نيمي از حقيقت دست يافته است. حکيمان مگر نگفته اند:
دو چيز طيره عقل است، دم فرو بستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي
و که گفت که آزادي بيان جواز آزادي عمل هم هست؟ و مگر جاي انکار است که تخفيف و تحريک دو عمل اند نه دو سخن؟
امروزه به تقريب، ربع ساکنان ربع مسکون مسلمانانند که نام ناميراي محمد را هر روز در ماذنه ها به بلندي بانگ مي کنند و در نمازها با درود و ستايش بر زبان مي آورند. اين نام، ناموس مسلماني است. سرمايه و ثروت قدسي امت احمدي است. پرچم خجسته غرور و شعور و آرمان و انديشه و آبروي عالم اسلامي است. نماينده و نماد همه ارواح مکرم و پاکان دو عالم است. "نام احمد نام جمله انبياست".
خوار داشت اين نام، خوارداشت تمدن کلاني است که بر صورت صاحب آن نام ساخته شده است، خوار داشت هزاران هزار جان شيفته اي است که از او هويت مي گيرند و معنويت مي آموزند، خوار داشت صدها عالم و عارفي است که از سفره او قوت و قوت گرفته اند و مي گيرند. خوارداشت غرور و شعور و عشق و ايمان پاره بزرگي از بشريت است.
باکي نيست. سوزاندن اين عود چه به آتش "آزادي" و چه به آتش "غيرت"، عالم را عطرآگين خواهد کرد. اما آتش افروزي آيا ادب آزادي و دينداري است؟
قصد کرده ستند اين گلپاره ها
که بپوشانند خورشيد تو را
در دل که لعل ها دلال توست
باغ ها از خنده مالامال توست
اين قطعه را مي نوشتم که اخبار دل آزار آتش زدن سفارت خانه ها در دمشق و بيروت و تهران رسيد. دانستم که اين تندروها در برانگيختن آن تندروها نيک کامياب شده اند. اين کاميابي را، که عين ناکامي اعتدال و مداراست، بايد به جهان اسلام تسليت گفت. محمد [ص] که خود آموزگار آزادي و غيرت بود اينک قرباني جفاي آزادي درايان و غيرت فروشاني مي شود که خاک در ديده حريت مي زنند و چاک در دامن ديانت.
۱۸ بهمن ۱۳۸۴
منبع : سايت دكتر سروش
نمي خواهم بميرم
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
كجا بايد صدا سر داد ؟
در زير كدامين آسمان ،
روي كدامين كوه ؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد !
كجا بايد صدا سر داد ؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر ، آسمان كور است
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم !
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق
با اين مهر ، با اين ماه
با اين خاك با اين آب ...
پيوسته است .
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .
جهان بيمار و رنجور است .
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي ، چه دنيائي !
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...
نمي خواهم بميرم ، اي خدا !
اي آسمان !
اي شب !
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است ؟
برگرفته از کتاب (( آه باران)) فریدون مشیری


حسینه ارشاد از ساعت 19 تا 22:30 شب به بعد:
سخنرانان سه شنبه 18 بهمن (8محرم) : 1- خانم اعظم طالقاني ، 2- عمادالدين باقي 3- دكتر سيد هاشم آقاجري .
سخنرانان چهارشنبه 19بهمن(9محرم) : 1- فريبا داودي مهاجر 2- دكتر مصطفي ملكيان 3- حجتالاسلام دكتر محسن كديور
سخنرانان پنجشنبه 20 بهمن (10محرم) : 1- حجت الاسلام محمد ايازي 2- تقي رحماني 3- حجتالاسلام حسن يوسفي اشكوري
كانون توحيد اين مراسم هر شب از سال ۳۰/۲۰ در محل كانون توحيد به آدرس «پائين تر از ميدان توحيد، خ پرچم، كانون توحيد» برگزار مى شود:
دوشنبه، شب ۸ محرم (۱۷ بهمن ماه): «عليرضا علوى تبار» با موضوع «دين شناسى و امامت»
سه شنبه، شب ۹ محرم تاسوعاى حسينى (۱۸ بهمن ماه) :«محسن كديور» با موضوع «بازخوانى اسلام حسينى»
چهارشنبه، شب ۱۰ محرم عاشوراى حسينى (۱۹ بهمن ماه): «صادق كاملان» با موضوع «از عاشوراى حسين تا عاشوراى شيعه»
پنجشنبه، شب ۱۱ محرم (۲۰ بهمن ماه): «هاشم آقاجرى» با موضوع «شهادت پارادوكس مرگ و زندگى»
جمعه، شب ۱۲ محرم- (۲۱ بهمن ماه): «محسن آرمين» با موضوع «ريشه يابى راديكاليسم دينى در تفسير قرآن معاصر»
مراسم بزرگداشت تاسوعا و عاشوراى حسينى نوانديشان مذهبى در روزهاى چهارشنبه ۱۹ بهمن ماه (تاسوعا) و پنجشنبه ۲۰ بهمن ماه (عاشورا) طبق سنت همه ساله از ساعت ۳۰/۹ صبح در منزل «هاشم صباغيان» عضو شوراى مركزى نهضت آزادى واقع در خيابان پاسداران برگزار مى شود.«هاشم آقاجرى»، «مهدى چهل تنى»، «محسن كديور» و «ابراهيم يزدى» از سخنرانان اين جلسات هستند.
برگرفته از كتاب (يوماآنادا: فاخته بايد بخواند مهم نيست که نصف شب است)
و اما تو اي حسين!
با تو چه بگويم؟
" شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل"
و تو اي چراغ راه،
اي كشتي رهايي،
اي خوني كه از آن نقطهء صحرا ، جاودان مي طپي ، و مي جوشي ، و
در بستر زمان جاري هستي ، و بر همهء
نسلها مي گذري ، و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون
ميكني ، و هر بذر شايسته را در زير خاك ، مي شكافي
و مي شكوفايي، و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار
حيات و خرمي مي نشاني ،
اي آموزگار بزرگ شهادت!
برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما
بيفكن ،
قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيم مردهء ما
ساز ، و تفي از آن صحراي آتش خيز را به اين
جاري
زمستان سرد و فسردهء ما ببخش.
اي كه " مرگ سرخ " را برگزيدي تا عاشقانت را از " مرگ سياه"
برهاني ،
با قطرهء خونت ، ملتي را حيات بخشي ، و تاريخي را
تا
به طپش آري ، و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني ،
و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي !
ايمان ما ، ملت ما ، تاريخ فرداي ما ، كالبد زمان ما
" به خون تو محتاج است"
برگرفته از مجموعه آثار 8 (كتاب نيايش) دكتر علي شريعتي

۱۰ بهمن ۱۳۸۴
اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.
آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟
من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.
ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.
به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.
او کارگزار چه کساني است؟
فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.
حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:
بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مبار
اي آسمان ببار پي آبروي خويش
گفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است...
نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.
ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟
فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.
از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.
فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.
يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.
خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.
اين تفکر به چه مسيري مي رود؟
اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.
شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.
بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.
آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...
بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.
دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.
بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.
لوي اشتراوس؟
بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.
و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟
بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.
و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...
اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.
حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟
اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟
اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟
باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.
پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...
دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد.
نيکخواهان دهند پند وليک
نيک بختان بوند پند پذير
پند من گرچه نيک خواه توام
کي کند در تو سنگدل تاثير؟
حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.
بفرماييد
قصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.
در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:
خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاري
بختياري تو و بر مرکب اقبال سواري
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نورپايي که چنين با دگران فاصله داري
دولتي، اختر اقبال بلندي که بخندي
رحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....
تا آنجا که:
به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کرد
که حريفان قلم را به فقيهان مسپاری
ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
ايران ما - هفته نامه نيوزويك در تاريخ 1384/10/17 با آيت الله منتظري گفتگويي انجام داده است كه اخيرا اين مصاحبه را منتشر كرده مشروح اين مصاحبه را در پي مي خوانيد .
با توجه به اينكه حضرتعالي يكي از بنيانگذاران حكومت جمهوري اسلامي هستيد آن حكومتي كه شما پيش خودتان در اوائل انقلاب فرض ميكرديد، اين حكومت كه الان هست همان است يا اگر نيست چه فرقي با آن دارد؟
آيت الله منتظري : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين .
متأسفانه آن حكومتي كه آيت الله خميني در پاريس به مردم وعده ميداد ما هم در ايران براي آن تبليغ ميكرديم آن گونه كه ميخواستيم نشد. اگر يادتان باشد شعاري كه مردم ميدادند و خود آيت الله خميني هم به مردم ميگفتند: "استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي " بود. آزادي معنايش اين نيست كه فقط مسئولين آزاد باشند هر چه ميخواهند بگويند و انجام دهند، معنايش اين است كه مردم حرفشان را بتوانند بزنند. ما ميبينيم كه مولا اميرالمؤمنين (ع ) وقتي كه حكومت پيدا كردند با اينكه ايشان معصوم بودند فرمودند: "فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فاني لست في نفسي بفوق ان أخطيء و لا آمن ذلك من فعلي الا ان يكفي الله " (خطبه 216 نهج البلاغه ) باز نداريد خودتان را از گفتار حق و مشورت عادلانه ، زيرا من ذاتا بالاتر از خطا نيستم و از آن در كار خود ايمن نمي باشم مگر خدا مرا كفايت نمايد.
اگر كسي به عنوان نصيحت چيزي بگويد، آقايان با او خيلي تند برخورد ميكنند. اگر يادتان باشد اينجانب يك سخنراني به مناسبت سيزده رجب - سال 1376 - در اين حسينيه كردم و به عقيده خودم اين سخنراني دفاع از انقلاب و اسلام و آيت الله خميني بود، متجاوز از پنج سال مرا در همين خانه محصور كردند. و از آن روز تا حالا هشت سال است درب اين حسينيه را بسته اند. حسينيه اي كه داخلش درس فقه گفته ميشد، مراسم سوگواري ائمه (ع ) انجام ميشد. فقط عكس آيت الله خميني و آقاي خامنه اي را به ديوار اين حسينيه زده اند و در آن را بسته اند. خانه اي در اصفهان دفتر بنده بود و آنجا درس ، بحث ، مباحثه و مسائل ديني گفته ميشد، دادگاه ويژه روحانيت جلويش را گرفت ، يكي از قضات دادگاه ويژه حكم كرده كه خانه فروخته شود و به نفع آنها مصادره شود. خانه اي هم در مشهد دفتر من بود، آن را هم توقيف كرده اند. در حالي كه آنجا فقط درس و بحث و مباحثه بود. وقتي كه با بنده كه به قول شما خود از پايه گذاران نظام بوده ام اين گونه برخورد ميشود، واي به حال ديگران .
در زمان اميرالمؤمنين (ع ) افراد عليه خود حضرت شعار ميدادند. عبدالله بن كواء در نماز عليه خود ايشان شعار داد، اصحاب و حضرت نگفتند بگيريد و با آنها برخورد كنيد. حضرت امير مادامي كه خوارج قيام مسلحانه نكردند و دست به كشتن نزدند با آنان برخورد نكرد، ما اصلا جايي نداريم كه در زمان پيغمبر(ص ) يا اميرالمؤمنين (ع ) كسي را به عنوان مخالف سياسي بازداشت و محاكمه كرده باشند، بازداشت سياسي و محاكمه سياسي در صدر اسلام نداشتيم . در زمان ما آقاي گنجي حرف زده و مطلب نوشته است ، قيام مسلحانه كه نكرده ، اسلحه هم كه ندارد، چند سال او را در زندان به حال بد و گاه در انفرادي نگه داشته اند و حتي حقوق بشر و زنداني نسبت به او رعايت نشده است . اينجانب كه يكي از پايه گذاران انقلاب بودم سالهاست از حقوق سياسي محروم ميباشم و اموال مرا مصادره ميكنند و هيچ روزنامه اي جرأت ندارد يك كلمه از من بنويسد، آيا اين معناي آزادي است ؟! آن آزادي كه ميخواستيم اين بود؟!
شعار مردم "جمهوري اسلامي " بود. آيت الله خميني ميفرمودند: "جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد". و خود ايشان بارها ميفرمودند: "ميزان رأي ملت است ". جمهوري يعني حكومت مردمي . اسلامي هم يعني حكومت بر اساس موازين اسلام . اين خواسته همه بود. حالا ميگويند: آيت الله خميني (ره ) به جمهوريت نظر نداشته است . نمي دانند كه اين توهين به آيت الله خميني (ره ) است . معنايش اين است كه آيت الله خميني خداي ناكرده آدم دروغگويي بود، كه جمله اي را به مردم القا ميكرد ولي مقصود واقعي اش نبود; ميگفته "ميزان رأي ملت است " ولي با مردم صادق نبوده است . من يادم هست ايشان در پاريس گفتند: "حتي كمونيستها در اظهار نظر آزادند". يعني فقط كساني كه قيام مسلحانه بكنند بايد با آنها برخورد بشود. مردم بايد آزاد باشند و حرفشان را بزنند. حال آن كه من مسلمان يك صحبت كردم بيش از پنج سال محصور و اموال من هنوز هم در توقيف آقايان است . هنوز هم از حقوق شهروندي محرومم .
چند روز گذشته آقاي رئيس جمهور گفت : حقوق بشر در ايران رعايت ميشود. اين سخنان براي من وقتي ميشنوم به طنز شبيه تر است . وقتي ميبينم با حقوق امثال من اين گونه برخورد ميكنند و مرا از حقوق خودم محروم ميكنند چگونه باور كنم حقوق ديگران را تضييع نمي كنند. بالاخره به شعارهايي دلشان را خوش كرده اند، و الان هم به اسم آيت الله خميني هر كاري ميخواهند ميكنند. در صورتي كه بر خلاف نظر ايشان است . به اسم اسلام كارهايي را انجام ميدهند و در نتيجه نسل جوان از اسلام هم زده شده اند. اسلام دين رحمت و عطوفت است . قرآن 114 سوره دارد، 113 سوره اولش (بسم الله الرحمن الرحيم ) است ، يعني به نام خداوند بخشنده مهربان . قرآن به پيغمبر(ص ) ميگويد: (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم في الامر) در اثر رحمت خدا اي پيغمبر تو نرمخو هستي ، اگر غليظ و خشن بودي مردم از تو دور و پراكنده ميشدند، مردم را عفو كن ، طلب مغفرت برايشان بكن - لابد آدمهايي را كه كار خلاف كرده اند ميگويد ببخش - با اينها در امور هم مشورت كن . يعني مخالفين را ببخش و با آنها مشورت كن . اين دين اسلام است اما متأسفانه با مثل آقاي اكبر گنجي كه اظهارنظراتي كرده است اين گونه برخورد ميكنند، و همه دنيا اعتراض ميكنند و كسي هم گوش نمي دهد.
من براي خودم نمي گويم ، حقوق ديگران هم به بهانه هاي مختلف از دست ميرود. وكيل دادگستري را ميگيرند زندان ميكنند براي اينكه از محكومين سياسي دفاع كرده است . يك آدم دانشمندي را كه سالها خدمت كرده به بهانه هايي زندان ميكنند.
آن حكومتي كه ما ميخواستيم اين نبود. حالا اميدواريم ان شاءالله مسئولين كمي به فكر بيفتند تجديد نظر كنند و ببينند نسل جوان را دارند از دست ميدهند. يك جوري رفتار بكنند كه نسل جوان نسبت به اسلام بيشتر از اين بدبين نشوند.
آيا به نظر شما نشانه هايي از اين تجديدنظر و تفكر جديد بين مسئولين ديده ميشود؟
آيت الله منتظري : نه ظاهرا; من كه نديدم . اگر بود علامتي پيدا بود. در هر حال تا مادامي كه در كارها تجديدنظر نكنند وضع همين است و خطرناك هم هست . ان شاءالله خدا به دل مسئولين بيندازد كه در درونشان تغيير يابند.
سؤال ديگر اين است كه به نظر بسياري از صاحب نظرها بحران اصلي كه در حال حاضر گريبان گير جمهوري اسلامي هست بحران مشروعيت است ، آيا به نظر شما اين نظر درست است ؟ اگر درست است دليل آن چيست ؟
آيت الله منتظري : براي اينكه مشكل مشروعيت پيش نيايد حكومت بايد بر اساس خواست مردم باشد. خود پيغمبراكرم (ص ) با اينكه در قرآن كريم آمده است : (النبي أولي بالمؤمنين من انفسهم ) تا مادامي كه مردم با پيغمبر بيعت نكردند متصدي حاكميت نشد. اميرالمؤمنين علي (ع ) تا مادامي كه مردم بيعت نكردند متصدي حكومت نشد. امام حسن مجتبي (ع ) در نامه اي كه به معاويه مينويسد ميگويد: وقتي كه اميرالمؤمنين از دنيا رفت "ولاني المسلمون الامر من بعده " مسلمانها بعد از پدرم مرا ولي قرار دادند. همه تكيه شان روي بيعت و روي خواست مردم بود با اينكه آنها معصوم بودند، با اينكه حكومت واقعا حق آنان بود، با اين حال بر بيعت اتكا ميكردند. آيت الله خميني بارها ميفرمود: "ميزان رأي مردم است ". بنابراين وقتي كه بنا باشد مردم يك حاكميتي را نخواهند با آن بيعت نمي كنند، و اينجاست كه بحران مشروعيت پيش ميآيد.
خيلي از صاحب نظران خارجي ميگويند كه جمهوري اسلامي يك جمله متناقضي است . يعني هيچ حكومتي نمي تواند هم جمهوري باشد و دموكراتيك هم اينكه اسلامي باشد، نظر شما در مورد اينها چيست ؟
آيت الله منتظري : ببينيد مردم ايران اكثريت قاطعشان مسلمانند، اين را نمي شود منكر شد، چه شيعه و چه سني همه مسلمان هستند. دين مقدس اسلام بر حسب آنچه از كتاب و سنت به دست ميآيد ديني نيست كه فقط مسائل اخلاقي و عبادي را ذكر كند، بلكه تمام شئون مردم را اسلام زير نظر دارد، و حتي راجع به حاكميت از قرآن و سنت استفاده ميكنيم كه چه شرايطي براي حاكم هست ، اكثريت قاطع مسلمانند; بنابراين مردم رأي ميدهند كه حاكم بر اساس موازين اسلامي حكومت كند و اين خواست اكثريت مردم است . و اين دو با هم تناقضي ندارند. البته جمهوري اسلامي بايد به مردم بگويد اسلام حق است و از اسلام دفاع نمايد، اما چماقي نبايد باشد. خدا به پيغمبر در قرآن ميگويد: (فذكر انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر) اي پيغمبر تو تذكر بده ، تو تذكر دهنده اي ، تو سيطره بر مردم نداري . نمي تواني چماقي برخورد كني . بنابراين دين و حكومت نبايد ديكتاتوري باشد. از باب اينكه اكثريت قاطع مردم مسلمان هستند و در رژيم هاي سابق موازين اسلامي رعايت نمي شد گفتند: جمهوري اسلامي ، يعني حكومت مردمي كه خواهان اسلامند; و چون خواهان اسلامند بر طبق موازين اسلام بايد باشد، تركيب اين دو از اين جهت بوده است .
البته ايراد اصلي كه اين صاحب نظرها دارند به ولايت فقيه برمي گردد. ميگويند اصل ولايت فقيه با جمهوريت و دموكراسي سازگار نيست ، ميگويند به هرحال حكومت ميتواند ولايت فقيه باشد ولي ديگر نمي تواند جمهوري و دموكراتيك باشد.
آيت الله منتظري : اين ايراد وقتي پيش آمد كه آقايان آمدند كلمه "مطلقه " را هنگام بازنگري و در بحبوحه فوت آيت الله خميني اضافه كردند. من با اينكه خود از بنيانگذاران تئوري ولايت فقيه در مجلس خبرگان اول بودم به "ولايت مطلقه " رأي ندادم ، براي اينكه قبول نداشتم .
ولايت فقيه در نوشته ها و كتابهايم هست ولي مطلقه نيست . ولايت از آن فقيه است چون وقتي كسي ميخواهد بر طبق موازين اسلام حاكميت داشته باشد بايد آگاه به موازين اسلام باشد يعني فقيه باشد. ما در مجلس خبرگان مثال ميزديم ميگفتيم در شوروي سابق چون ميخواستند كشور را بر اساس نظريه ماركسيسم اداره كنند آنكه ايدئولوگ ماركسيسم بود سر كار ميآوردند تا بداند موازين ماركسيسم را چطور پياده كند، حالا وقتي كه بناست جمهوري بر طبق موازين اسلام در كشور باشد بايد حاكم كسي باشد كه كارشناس موازين اسلام ميباشد، و از آن به كلمه "فقيه " تعبير ميگردد. قرآن كريم هم ميگويد: (هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون ) آيا عالم و غير عالم با هم مساويند؟ قرآن ميگويد: (افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لا يهدي الا ان يهدي ) كسي كه به حق هدايت ميكند سزاوار است مورد پيروي قرار گيرد يا كسي كه خودش بايد هدايت شود. معناي ولايت فقيه همين حد است كه ولي فقيه بر طبق موازين اسلام حكومت كند. نه اينكه در همه كارها دخالت نمايد. سياست خارجي ، اقتصاد، فرهنگ و...هر يك خودش بايد متخصصيني داشته باشد تا طبق مصلحت اسلام كار كنند. اين درست نيست كه يك نفر همه كاره باشد. بنابراين منظور از ولايت فقيه اين بود كه يك فقيه كارشناس مسائل اسلامي در رأس باشد، چون بناست كشور بر اساس موازين اسلام اداره شود. آيت الله خميني به همين اعتقاد داشت و بيش از اين نمي گفت .
به نظر شما دليل اين صحبتها كه در مورد حكومت اسلامي - به جاي جمهوري اسلامي - گفته ميشود و نظريه كشف شدن ولي فقيه چيست ؟
آيت الله منتظري : اين حرفها بي اساس است .
اگر بي اساس هم باشد آيا به نظر شما چه هدفي دارند؟
آيت الله منتظري : لابد كساني ميخواهند حكومت از خودشان باشد. بعضي از آقايان گفتند كه ولايت فقيه نصب از طرف خداست و شخص خاص را ما كشف كرده ايم ، يعني خداوند يك فرد را نصب كرده است ; در صورتي كه اگر نصب درست باشد، نصب كننده به عنوان كلي "فقيه " را نصب كرده است . پس همه فقهاي عدول منصوب هستند نه يك شخص خاص . طرح حكومت اسلامي هم به جاي جمهوري اسلامي درست نيست چون پيغمبر(ص ) با اينكه پيغمبري اش از طرف مردم نبود اما حاكميتش را بر اثر بيعت با مردم به دست آورد. اميرالمؤمنين هم همين طور. پس بايد بيعت باشد، و ولايت مطلقه كه يك نفر همه كاره باشد و كاري به رأي و نظر مردم نداشته باشد را ما قبول نداريم .
با توجه به تمام اين صحبتهايي كه شد فكر ميكنيد كه در آينده نزديك يا آينده دور تغييري حاصل بشود، يعني آيا تغييري مثلا در حوزه ها به وجود ميآيد؟
آيت الله منتظري : من علم غيب ندارم و از آينده خبر ندارم ، بستگي به اين دارد كه آقايان تجديدنظر كنند. و اگر تجديدنظر نشود مردم به اين شعارها و به اين چيزها قانع نمي شوند. آقايان وقتي كه ميروند يك جا و مردم ميآيند به استقبال ، خيال ميكنند اينها همه پيرو و مطيع آنان هستند. من خودم يك بار به آيت الله خميني گفتم : آقا! اين مردم كه اينجا آمده اند و براي شما شعار ميدهند خيال نكنيد اينها همه موافق اين روشهاي حكومتي هستند. بعضي ها از رفتار حاكميت دلشان خون است ، اما چون مسلمانند به شما اعتقاد دارند براي اينكه يك مرجع تقليد هستيد، اما مسائل را خوب ميفهمند. اشكالي كه بعضي به من ميگرفتند اين بود كه من دو سه ماه يك بار ميرفتم مسائل را به ايشان تذكر ميدادم ، در عوض يك عده اي ناراحت بودند و ميرفتند چيزهاي ديگري ميگفتند. من به ايشان گفتم : آقا! من ميخواهم تا پنجاه سال ديگر سوژه اي عليه شما نباشد و انتقاد نكنند، يك رفتارهايي در آينده عليه شما سوژه ميشود. من به عنوان خيرخواهي چون به ايشان علاقه داشتم ميرفتم تذكر ميدادم ، وظيفه ام بود. اين وظيفه همگاني است ، كساني كه ساكت ميشوند در اين مسائل گناه ميكنند.
بزرگترين اشتباهات آن دوره را در چه چيزي ميدانيد؟
آيت الله منتظري : به طور خلاصه كساني خودشان را مطلق ميگرفتند و ميرفتند به ايشان حرفهايي ميزدند ايشان هم معصوم كه نبودند خواهي نخواهي تحت تأثير قرار ميگرفتند. ما معيار را نبايد فقط شخص آيت الله خميني بدانيم ، ايشان هم خود را معصوم نمي دانستند. بايد ببينيم كتاب و سنت چه گفتند و ائمه (ع ) رفتارشان چگونه بوده ، آنها ملاك و معيار هستند.
من منظورم اشتباهات حكومت در زمان ايشان بود.
آيت الله منتظري : از اشتباهات حكومت همين بگير و ببندها كه آن روز هم بود، زندان كردن افراد، بسياري از اعدامها كه در زندانها اتفاق افتاد، اينها و امثال اينها كارهاي خلاف بود.
بجز اعدامها ديگر چه ؟
آيت الله منتظري : وعده هايي كه به مردم داده شد مثل آزادي و به آن عمل نشد. حقوق شهروندي افراد خيلي جاها تضييع ميشد. در اينجا باز هم من موعظه ميكنم اينهايي كه متصدي امور هستند تجديدنظر كنند و روش خود را اصلاح نمايند.
حضرت آيت الله ! آيا خود شما گاهي افسوس ميخوريد كه يك كاري را بايد ميكرديد كه اين كار انجام نشد؟
آيت الله منتظري : بنده تا آن اندازه كه قدرت داشتم فعاليت ميكردم و خيلي كارهاي ديگر شايد آن وقت به ذهنم نيامد كه انجام دهم ، من هم معصوم نيستم . ولي همين مسأله زندانها را من به ايشان نامه نوشتم و تعقيب كردم . من يادم هست وقتي كه آقايان نامه از آيت الله خميني براي اعدام مجاهدين خلق گرفتند، بعد نامه دومي را براي اعدام كمونيست ها از ايشان گرفتند، آقاي خامنه اي - آن روز رئيس جمهور بود - داخل همين خانه به من گفت : "يك عده آمده اند به من گفته اند از امام يك نامه گرفته اند براي اعدام كمونيست ها، و خيلي كار بدي است ." گفتم : "آن روز كه نامه گرفتند مجاهدين خلق را كه بالاخره مسلمان بودند اعدام نمايند و دو هزار و هشتصد نفرشان را اقلا اعدام كردند چطور شما آن را هيچ نگفتي ؟" ايشان گفت : "مگر نامه ديگري نوشته اند؟" گفتم : "شما كه رئيس جمهور هستي وقتي از آن نامه خبر نداري چه رئيس جمهوري هستي ؟!" آن وقت نامه دوم را كه گرفته بودند براي كمونيست ها ايشان فهميده بود و عصباني بود.
آقاي خامنه اي ميگفت : ما وقتي ميآييم اينجا اخبار دو سه ماهه را از شما كسب ميكنيم و ما ميبينيم شما منبع اخبار كشور هستيد.
يادم هست نامه اول كه از آيت الله خميني گرفته بودند راجع به مجاهدين خلق ، دو روز بعد يكي از قضات آمد و نامه را نشان داده و گفت ما چه كنيم با اين نامه ؟ من آن روز اصلا خوابم نبرد. خيلي فكر كردم تا اينكه نامه اي براي آيت الله خميني نوشتم و يك نسخه اش را هم فرستادم براي شوراي عالي قضايي آن زمان تا از اين اعدامها جلوگيري شود. منظور اين است كه اين مسائل را آن اندازه كه از من برمي آمد تعقيب ميكردم ، اما خيلي از آنها را هم شايد آن وقت توجه نداشتم .
حالا ما بپردازيم به مسأله هسته اي ايران ، دولتهاي غربي همان طور كه ميدانيد دغدغه خاطري دارند در مورد برنامه هسته اي ايران ، آيا به نظر شما حق دارند كه اين دغدغه خاطر را داشته باشند؟
آيت الله منتظري : آن روزها مثلي ميگفتند خرما خورده نمي تواند به ديگري بگويد خرما نخور. آمريكايي ها در هيروشيما و ناكازاكي بمب اتمي انداختند و اين همه مردم را تلف كردند و الان هم سلاح هسته اي دارند. روسيه ، هند، پاكستان ، اسرائيل و فرانسه هم دارند. حالا چطور به ايران ايراد ميگيرند؟ اينها نمي توانند به ايران بگويند شما از انرژي هسته اي حتي استفاده صلح آميز هم نكنيد. اينجا سازمان ملل مسئوليت دارد. سازمان ملل بايستي به آمريكا و اروپا بگويد خودتان كه سلاح هسته اي داريد بياييد اول اينها را نابود كنيد، ايران هم اگر داشته باشد بايد نابود كند. من نمي گويم ايران سلاح دارد يا ندارد اما ايران مدعي است من ميخواهم از انرژي هسته اي استفاده صلح آميز كنم و اين يك حق مشروع است . سازمان ملل بايد عدالت را رعايت كند. آمريكا و كشورهاي ديگر را نگذارد سوء استفاده كنند، ايران را هم نگذارد سوءاستفاده كند. اما اينكه اصلا انرژي هسته اي نداشته باشد مطلب نادرستي است .
با توجه به اينكه آمريكا نمي خواهد كه ايران حتي فن آوري هسته اي داشته باشد و با توجه به اينكه آمريكا تنها ابرقدرت موجود در دنياست ، آيا شما نگران اين نيستيد آمريكا و يا اسرائيل با توجه به صحبتهايي كه الان ميشود، يعني عدم همكاري ايران ، حمله كنند به مناطق استراتژيك ايران ؟
آيت الله منتظري : بايد مسئولين با زبان ديپلماسي اين مسأله را حل كنند و نگذارند كار به بحران و جنگ برسد. اينكه ما به طور كلي با آمريكا قطع رابطه كنيم درست نيست . بايد با زبان ديپلماسي كار كنند تا روابط دوستانه بشود، اين وظيفه مسئولين است . مسئولان نبايد تندي بكنند تا آنها لج كنند، سياستمداران در سياست نبايد به دنبال لجبازي و بحران آفريني باشند. من يادم هست آمريكايي ها وقتي كه در ويتنام جنگ ميكردند، در پاريس با ويتنامي ها نشستهاي دوستانه و ديپلماتيك داشتند.
آيا شما از آن دسته سياستمداراني هستيد كه ميگويند: ما تا رابطه مان را با آمريكا برقرار نكرده و مشكلاتمان را با آمريكا حل نكنيم رابطه ما كلا با دنياي خارج حل نمي شود؟
آيت الله منتظري : اگر ما با آن كشور روابط نداشته باشيم هر دو ضرر ميكنيم . حتي اشغال سفارت آمريكا - با اينكه من خودم آن وقت تأييد ميكردم - كار اشتباهي بود. سفارت آمريكا را اشغال كردن يعني جزئي از كشور آمريكا را اشغال كردن ، و اين كار درستي نبود.
پس برگرديم به آن سؤال قبل ; اگر افسوس ميخوريد كه شايد ميتوانستيد يك كاري كنيد اين اشغال سفارت يكي از آنها بوده ؟
آيت الله منتظري : درست است . در جو و تلقي آن روزها خيلي ها از جمله ما اين حركت را تأييد ميكرديم .
در مورد اين صحبتهاي جديد آقاي احمدي نژاد در مورد كشتار يهوديها و هلوكاست و اينها چي فكر ميكنيد، دليل اين صحبتها چيست ؟
آيت الله منتظري : اين حرف را سابقا من در نوشته هايم داشتم كه فرض ميكنيم كه نازي ها و لهستاني ها و اتريشي ها شش ميليون يهودي را قتل عام كردند چرا غرامتش را فلسطيني ها بدهند؟ اسرائيل را بر همين اساس با زور درست كردند، از اين جهت ما ميگوييم مشروع نيست . شصت هفتاد سال پيش دولت اسرائيل وجود نداشت ، در حال حاضر بايد سازمان ملل فكر اساسي بكند و نگذارد حقوق فلسطيني ها كه آواره شده اند پايمال شود. به عقيده من يك انتخابات همگاني بايد بشود. يهود و مسلمانها و مسيحيان همه رأي بدهند و يك حاكميتي انتخاب نمايند، نه اينكه امكانات دست اسرائيل باشد و فلسطيني ها حق نداشته باشند.
يك سؤال آخر هم هست كه آيا در شرايط حاضر فكر ميكنيد اين صحبتها درست باشد در حالي كه همه دارند...
آيت الله منتظري : به نظرم بايد يك جور حرف زد كه با اصول ديپلماتيك مناسب باشد. به قول معروف : هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد. اگر حرفي درست هم باشد انسان بايد جايش را بسنجد و به گونه اي مطرح نمايد كه كمتر ضرر داشته باشد.
خيلي ممنون ، لطف كرديد.
آيت الله منتظري : موفق باشيد. هميشه وقايع را آن جوري كه هست انتقال دهيد، گزارش و اخبار غلط ندهيد و گزارش و اخبار غلط را هم ترتيب اثر ندهيد. چون حق بر همه چيز مقدم است . من وقتي به آيت الله خميني نامه مينوشتم ، يك عده به من ميگفتند اينها ممكن است باعث شود قائم مقامي رهبري از شما گرفته شود، ميگفتم : گرفته شود، ما بايد چيزي كه حق است و وظيفه مان است انجام بدهيم حالا به هر جا ميخواهد منتهي بشود. من هيچ وقت طالب مقام نبودم ، همه ما از اول كه در انقلاب شركت كرديم به عنوان اين وارد صحنه مبارزه شديم كه يك حكومت ديني عاقلانه اي به وجود بيايد كه حقوق همه حتي حقوق اقليت ها و مخالفين محفوظ باشد.
ان شاءالله موفق باشيد.
دفتر آيت الله العظمي منتظري
1384/11/8
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
در زير نامزدهايي كه براي دريافت سيمرغ بلورين در بخش مسابقه سينماي ايران بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر معرفي شدند .
اين نامزدها به شرح زير اعلام شدند
بهترين فيلم:
- بنام پدر به كارگرداني ابراهيم حاتمي كيا و تهيه كنندگي ابراهيم حاتمي كيا
-تقاطع به كارگرداني ابوالحسن داوودي و تهيه كنندگي ناصر شفق و سعيد حاجي ميري
-چهارشنبه سوري به كارگرداني اصغر فرهادي و تهيه كنندگي سيدجمال ساداتيان محصول بشرا فيلم
-عصر جمعه به كارگرداني مونا زندي حقيقي و تهيه كنندگي جهانگيركوثري
بهترين كارگرداني
ابراهيم حاتمي كيا براي فيلم بنام پدر
-ابوالحسن داودي براي فيلم تقاطع
-مونا زندي حقيقي براي فيلم عصر جمعه
-اصغر فرهادي براي فيلم چهارشنبه سوري
خسرو معصومي براي فيلم جايي در دوردست
بهترين فيلمنامه
فيلمنامه به آهستگي نوشته پرويز شهبازي
فيلمنامه بنام پدر نوشته ابراهيم حاتمي كيا
فيلمنامه چهارشنبه سوري نوشته اصغر فرهادي و ماني حقيقي
فيلمنامه وقتي همه خواب بودند نوشته فريدون حسن پور
فيلمنامه عصر جمعه نوشته فريد مصطفوي
بهترين بازيگر نقش اول زن :
گلاب آدينه براي بازي در فيلم وقتي همه خواب بودند
افسانه بايگان براي بازي در فيلم كافه ستاره
هديه تهراني براي بازي در فيلم چهارشنبه سوري
هانيه توسلي براي بازي در فيلم زمان مي ايستد
نيوشا ضيغمي براي بازي در فيلم شوريده
رويا نونهالي براي بازي در فيلم عصر جمعه
بهترين بازيگر نقش اول مرد:
عزت الله انتظامي براي بازي در فيلم ستاره مي شود
محمود پاك نيت براي بازي در فيلم سفر به هيدالو
پرويز پرستويي براي بازي در فيلم بنام پدر
امين تارخ براي بازي در فيلم پرونده هاوانا
حميد فرخ نژاد براي بازي در فيلم چهارشنبه سوري
يوسف مراديان براي بازي در فيلم شاهزاده ايراني
بهترين بازيگر نقش مكمل زن :
پانته آبهرام براي بازي در فيلم چهارشنبه سوري
آهو خردمند براي بازي در فيلم ستاره مي شود
ترانه عليدوستي براي بازي در فيلم چهارشنبه سوري
نيره فراهاني براي بازي در فيلم تقاطع
مهتاب نصير پور براي بازي در فيلم بنام پدر
بهترين بازيگر نقش مكمل مرد:
بيژن امكانيان براي بازي در فيلم تقاطع
عباس اميري براي بازي در فيلم جايي در دوردست
حسن پورشيرازي براي بازي در فيلم به آهستگي
كامبيز ديرباز براي بازي در فيلم بنام پدر
حميد لولايي براي بازي در فيلم چند مي گيري گريه كني
بهترين مدير فيلمبرداري
محمد آلادپوش براي فيلم ستاره مي شود
بهرام بدخشاني براي فيلم تقاطع
حسين جعفريان براي فيلم عصر جمعه
محمد داوودي براي فيلم زمستان است
نادر معصومي براي فيلم جايي در دوردست
بهترين تدوين :
حسن حسن دوست براي فيلم زمستان است
سهراب خسروي براي فيلم بنام پدر
بهرام دهقان براي فيلم تقاطع
حسين زندباف براي شاهزاده ايراني
سپيده عبدالوهاب براي فيلم عصر جمعه
هايده صفي ياري براي فيلم چهارشنبه سوري
بهترين موسيقي متن فيلم :
فردين خلعتبري براي فيلم زمان مي ايستد
محمد فرشته نژاد براي فيلم شاهزاده ايراني
محمد رضا درويشي براي فيلم شهر آشوب
كامبيز روشن روان براي فيلم سفر به هيدالو
محمد رضا عليقلي براي فيلم بنام پدر
بهترين چهره پردازي :
ايمان اميدواري براي فيلم زمان مي ايستد
سودابه خسروي براي فيلم شوريده
مهري شيرازي براي فيلم كافه ستاره
مهرداد مير كياني براي فيلم بنام پدر
مهرداد ميركياني براي فيلم عصر جمعه
نامزدهاي بهترين صدابرداري:
بهمن اردلان براي فيلم سفر به هيدالو
ايرج شهزادي و امين مير شكاري براي فيلم كافه ستاره
جهانگير ميرشكاري براي فيلم جايي در دوردست
مهران ملكوتي براي فيلم پرونده هاوانا
يدالله نجفي براي فيلم زمستان است
بهترين صداگذاري :
حسين ابوالصدق براي فيلم چهارشنبه سوري
پرويز آبنار براي فيلم زاگرس
فريدون خوشابافرد براي فيلم قتل آنلاين
محمد رضا دلپاك براي فيلم زمان مي ايستد
بهترين طراحي صحنه و لباس :
امير اثباتي براي فيلم تقاطع
فاضل ژيان براي فيلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر
حسين روحپروري براي فيلم سفر به هيدالو
ايرج رامين فر براي فيلم شاهزاده ايراني
ژيلا مهرجويي براي فيلم عصر جمعه
جلوه هاي ويژه :
محسن شاه ابراهيمي براي فيلم زاگرس
محسن روزبهاني براي فيلم شهرآشوب
داود رسوليان براي فيلم وقتي همه خواب بودند
بهترين فيلم هنر و تجربه :
زمان مي ايستد به كارگرداني عليرضا اميني
كارگران مشغول كارند ساخته ماني حقيقي
سفر به هيدالو ساخته مجتبي راعي
وقتي همه خواب بودند ساخته فريدون حسن پور
بهترين فيلم كوتاه داستاني :
با او ساخته نقي نعمتي
روايت شتابزده داستان ساده با پايان خوش ساخته بهرام توكلي
كمي بالاتر ساخته مهدي جعفري
بخش مسابقه فيلم هاي اول و دوم :
فيلم اول :
شبانه ساخته اميد بنكداري و كيوان علي محمدي
از دوردست ساخته رامين محسني
عصر جمعه ساخته مونا زندي حقيقي
فيلم دوم :
به آهستگي ساخته مازيار ميري
چند كيلو خرما براي مراسم تدفين ساخته سامان سالور
شاهزاده ايراني ساخته محمد نوري زاد
اين روزها و اين شبها مشغول ديدن فيلمهاي جشنواره هستم و از اينكه مطالبي را نميتوانم
روي وب بگذارم ، عذرخواهي مينمايم در زير لينك جشنواره فيلم فجر جهت اطلاع از آخرين اخبار
اين جشنواره:

در سکوت شب
رابيندرانات تاگور
ترجمه خسرو ناقد
پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،
بهغايتِ مرزهای توانايیام رسيدهام.
سد کرده است راه مرا،
ديواری از صخرههای سخت.
تاب و توان خود از دست دادهام
و زمان، زمانِ فرورفتن
در سکوتِ شب است.
اما ببين، چه بیانتهاست خواهش تو در درون من.
و اگر واژههای کهنه بميرند در تنم،
آهنگهای تازه بجوشند از دلم؛
و آنجا که امتدادِ راهِ رفته،
گُم شود از ديدگان من،
باری چه باک، رخ مینمايد،
گسترده و شگرف، افق تازهای در برابرم

در ميان مصاحبههايی که کارل پوپر در آخرين سالهای حياتش انجام داد، گفتوگوی حاضر که يکی از خصوصیترين آنهاست، کمتر شناخته شده است. اين گفتوشنود را هنرمند و عکاس سرشناس آلمانی، «هِرلينده کولبل» با پوپر صورت داد و در مجموعهای منتشر کرد که در آن افزون بر انتشار گفت و گوهايی کوتاه با شخصيتهای علمی و اجتماعی و فرهنگی و هنری، عکسهای جالب نيز که خود از چهرهی آنان فراهم آورده بود، به چاپ رساند.1
اين شخصيتها که اغلب يهودی يا يهودی تباراند، در دورهای خاص، سرنوشتی مشترک داشتهاند: اينان هر يک بهگونهای - گاه معجزه آسا - موفق شدند در سالهای هولناکی که سلطهی شوم نازيسم و فاشيسم بر بخش بزرگی از اروپا سايه افکنده بود و فاجعهی عظيم جنگ جهانی دوم و کشتار دسته جمعی يهوديان و بهاسارت کشاندن و کشتن دگرانديشان، مُهر ننگی بر پيشانی «بشريت متمدن» زده بود، از آن مهلکه جان سالم بدر برند.
تأثير اين دوران بر افکار پوپر، و نيز مشاهده ی پيامد سياست های دهشتناکی که به نام ايدئولوژی مارکسيسم و تحت لوای «سوسياليسم علمی» در بخش ديگری از اروپا اعمال می شد و «پاکسازی» و کشتار انسانهای بيشماری را در پی داشت، زمينه ساز تأليف يکی از مشهورترين آثار او، يعنی کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» گرديد.
فرارسيدن دهمين سالمرگ کارل پوپر بهانه ای شد تا من يکی از آخرين گفت و گوی های او را ترجمه و بار ديگر از اين انديشمند بزرگ ياد کنم. من از کارل پوپر و نظرات و نظريه های او بسيار آموخته ام. با اين همه، خوشبينی بی حد و حصر او نسبت به آينده، گاه مرا به شگفت وامی داشت. به ويژه در مواقعی که به عين می ديدم و می بينم، بسياری از همنوعان ما چه سخت در چهارچوب تنگ و تاريک ايدئولوژی های گوناگون اسيرند و با خشم و خشونت بی اندازه، زمانی به حکم تاريخ، گاه به نام خدا و يا حتی به بهانه «گسترش دمکراسی»، کمر به نابودی دستاوردهای مادی و معنوی بشريت بسته اند. پوپر به رغم تجربه ترسناک دو جنگ جهانی و رويدادهای دردناک سال های پايانی قرن بيستم و به رغم مشاهده ی گسترش درگيری های خشونت بار در گوشه و کنار جهان، در هر حال به آينده خوشبين و اميدوار ماند و به راستی که سزاوار لقب «خوشبين ترين فيلسوف معاصر» است. او همواره اين سخن سقراط را بر لب داشت كه می گويد: «آدمي بايد از ارتكاب ظلم بيشتر بهراسد تا از تحمل ظلم. و همه ی كوشش انسان بايد صرف آن شود كه چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی به راستی نيك باشد و نه آنكه به ديده ی مردمان نيك بنمايد. و اگر مرتكب گناهی شد، بايد كيفر ببيند تا از پليدي گناه پاك گردد. و از هر گونه چاپلوسی، چه در برابر خويش و چه در برابر ديگران بپرهيزد. و سخنوری و هر هنر ديگر را فقط براي خدمت به عدالت به كار بندد».
در اینجا قسمتی از این مصاحبه میباشد جهت مطالعه کامل از لینک زیر استفاده نمایید:
http://naghed.net/Tarjome_ha/Popper-goftogu.htm
شما زمانی بر اين نظر بوديد که در ميان آرمان های سياسی، آنکه ادعای خوشبخت کردن بشريت را دارد، شايد از همه خطرناک تر است. اين را نيم قرن پيش از اين به زبان آورديد. آيا هنوز بر سر سخن خود باقی مانده ايد؟
> بله، واضح است که هنوز بر سر حرفم باقی ام. البته بديهی است که برای خوشبختی دوستان نزديک بايد تلاش کرد؛ ولی نه برای «بشريت». البته من در آن زمان اين را هم اضافه کردم که تلاش برای برپايی بهشت بر روی زمين، هميشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشريت را سعادتمند کنند، آدم های خطرناکی اند.
- چرا معتقديد که اين انسانها خطرناکند؟ آدمی خواهی نخواهی اميد به خوشبختی دارد و رؤيای زندگی بهتری را در سر می پروراند.
> اما اين رؤيا، رؤيای خطرناکی است. چرا که آدمی پس از مدتی تصور می کند که محق است «انسان های شرور» بيشماری را از ميان بردار تا ديگران را خوشبخت کند. به عبارت ديگر، هدف وسيله را توجيه و تقديس می کند.
- معتقديد که اين رؤيا در هر حال و ناگزير راه به جهنم می برد؟
> تازه وقتی هم که اين رؤيا به واقعيت پيوست، همه بد و بيراه می گويند و ناسزا نثار دنيا می کنند. ما در دنيای خوبی زندگی می کنيم؛ در مقايسه با گذشته ها، تفاوت از زمين تا آسمان است. با اين همه هيچ کس اين واقعيت را بر زبان نمی آورد و همه به دنيا بد و بيراه می گويند. واقعيت اين است که متوليان دين و روشنفکران جاه طلب مدام مردم را وسوسه می کنند و فريب می دهند. منظورم روزنامه ها و راديو و تلويزيون است که مرتب به ما می گويند در چه دنيای بدی زندگی می کنيم.
...
آيا برای شما چيزی هم مثل «يهوديتِ من» وجود دارد؟ يا آنکه چنين مقوله ای برايتان بی اهميت است؟7
> من يکی از مخالفان مقوله هايی چون «آلمانيت» و نيز «يهوديت» ام. برخی از آلمانی ها يا برخی از از پيروان مسحيت، يهوديت و يا دين اسلام، خدماتی بزرگ انجام داده اند؛ درست مثل برخی از فرانسوی ها يا انگليسی ها و يا معتقدان به لااَدريگری. اما من هر شکلی از ملت گرايی (ناسيوناليسم) را خودپرستی تبه کارانه و يا آميزه ای از حماقت و بزدلی می دانم. فرد ناسيوناليست در واقع ترسو و بزدل است چون که محتاج حمايت توده هاست؛ او جرأت ندارد به تنهايی سر پای خود بايستاد. نادانی و حماقت او نيز از آنجا سرچشمه می گيرد که خود و همپالگی هايش را بهتر و برتر از ديگران می پندارد.
..
