| پوپولیسم:خیزشی برای تشخص | ||||
| ||||
با یک امر بدیهی میتوان آغاز کرد: هر تکان و جنبشی هم محصول یکسلسله تغییرات است و هم منجر به یکسری تغییرات میشود. تغییراتی محصول مواجههي آگاهانه یا ناخودآگاه با وضعیتهای نامتعارف، حوادث غیرمترقبه، پیدایش مؤلفههای جدید و تحول ساختارها . تغییراتی ضروری و محتوم ، با موانع بسیار و جذابیتهای بیشمار. تغییراتی که میترساند و امید ایجاد میکند، ویران میکند و میسازد: منشاء خیر و زایندهي شر. خیر و شری که دو وجه لاینفک هر تحول اجتماعی است و گریز از آن توهم است و کنترل و مدیریت آن یک امید، یک پروژه. خیر و شری که منابع اصلی ستیزه، تقابل، کنش و واکنشهای اجتماعی را تشکیل میدهد و جوامع گوناگون را میدانهای مستعد بروز بحران میکند؛ بحرانی که موضوع آن نظم مستقر است و هدفش استقرار نظمی نوین و نامش اجتماع در حال گذار. | ||||
| تبليغ آزاد انديشي علیه فرهنگ كهن استبدادی | |||||
|
| ||||
2- جامعه ايراني با مشكلات سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فرهنگي متعددي رو به رو است .هر يك از اين مشكلات به سهم خود رفتار هاي فردي و جمعي ما را تحت تاثير خود قرار مي دهند . اما در ميان اين مشكلات ، يا بيماري ها ، يك مشكل را مي توان " ام الامراض " دانست و آن استبداد است .در جامعه ايراني ، علت تامه و غايي تمام ، يا بخش اعظم مشكلات و گرفتاري هاي فردي و جمعي ، استبداد كهن است . استبداد هر جامعه اي را مورد حمله قرار بدهد ، آن را نابود مي سازد . منظور من از استبداد ، تنها به نوع مناسبات سياسي و ساختار قدرت منحصر ومحدود نيست . بلكه در اينجا منظور از استبداد يك نظام و مجموعه اي است كه واجد زير مجموعه هاي اقتصادي ، فرهنگي ، اجتماعي و سياسي هماهنگ با فلسفه استبدادي مي باشد . به عنوان مثال ، استبداد علي الاصول اراده و اختيار انسان را نفي مي كند . اساس فرهنگ استبدادي بر نفي توان مندي انسان در تعيين سرنوشت خود مي باشد .فرهنگ استبدادي جوهر كرامت انساني را قبول ندارد ، انسان ها گوسفنداني هستند كه نياز به چوپان دارند ؛ انسان هاي استبداد زده خود باوري را از دست مي دهند ، اعتماد به نفس ندارند ، يا گرفتار عقده حقارت هستند ؛ روان پريش اند يا خود محور ، خود خواه ، خود بزرگ بين ، و در يك كلمه خود شيفته (نارسيست ) هستند. در جامعه استبداد زده مردم به دو گروه سلطه گر ، متجاوز و سلطه پذير و ظلم پذير تقسيم مي شوند . در دنياي استبداد زدگان ، همه چيز مطلق ، همه چيز سياه ، سياه يا سفيد است . مطلق بيني ، مطلق انديشي ، مطلق خواهي همه را مبتلا ساخته است ، استبداد قانون گريزاست و در جامعه استبداد زده قانون جنگل حاكم است . تملق ، تفتين، دورويي ، چاپلوسي ، اغراق گرايي ، دروغگويي ، ريا كاري سكه رايج است . استبداد با نفي اراده و اختيار مردم ، و نفي حق حاكميت مردم ، احساس تعلق اجتماعي را از آنان سلب مي نمايد. در نظام استبدادي مديريت به شدت متمركز است . توزيع قدرت نامتعادل است . مركز عالم ، قطب عالم هستي ، قلب توفنده جهان ، در جايي است كه " مستبد " مستقر است به همين علت ، وزن مخصوص قدرت در نهاد هاي گوناگون با دوري و نزديكي به كانون..... | |||||
| قرائت نبوي از جهان | |||||
|
| ||||
كلام نبوي از بررسي متن قرآن به مثابه شواهد تاريخي به دست ميآيد كه مدعاي آن انسان، كه در اين متن از نبوت او سخن ميرود، اين بوده كه سخني كه وي به صورت آيات براي مردم ميخواند و آنان را به قبول آن دعوت ميكند؛ گرچه كلام خود وي است ولي يك منشأ الهي دارد. آن نبي نميگفته كه اين متن كلام من نيست. بايد به اين نكته توجه كرد كه «كلام انسان» تنها با «معاني» كلام نميشود همانطور كه تنها با «الفاظ» كلام به وجود نميآيد. كلام انسان عبارت است از «مجموعه معاني و الفاظ» كه در داخل يك «سيستم اظهارات» كه زبان ناميده ميشود به وجود ميآيد (چنانكه بعداً توضيح خواهم داد). اگر تنها معاني يا تنها الفاظ به يك انسان نسبت داده شود كلام به او نسبت داده نشده است. وقتي پيامبر قبول داشته كه كلام، كلام او است قبول داشته كه هم معاني و هم الفاظ به او انتساب دارد و او به صفت تكلّم متصف است و متكلّم است. اما دعوي او اين بوده كه اينطور نيست كه خود وي به اين تكلم تصميم گرفته باشد. تجربه وي اين بوده كه او از سوي خداوند برگزيده (اصطفاء) و برانگيخته (مبعوث) شده و يك «امداد غيبي» به او ميرسد كه از آن به «وحي» تعبير شده و او بر اثر اين امداد، قادر به اين تكلّم يعني اظهار جملات معنادار و مفهومدار ميشود و به اين جهت آنچه در اين تكلم قرائت ميشود آيات (نمودهاي) خداوند است (معناي آيات را بعداً توضيح خواهم داد) كه چون از او نشأت گرفتهاند به او دلالت ميكنند و او را نشان ميدهند. از آيات قرآن به مثابه شواهد تاريخي، به دست ميآيد كه دعوي پيامبر درباره «آيات» همين بوده كه توضيح دادم. او دعوي نميكرده كه اين آيات «لفظاً و معناً» از سوي خدا ميآيد و او فقط آنها را قرائت ميكند. همانطور كه مثلاً يك قاري قرآن هيچ نقشي در معاني و الفاظ قرآن ندارد و فقط آنها را تلاوت ميكند. يا يك كانال صوتي كه صداهايي را منتقل ميكند. چند شاهد تاريخي قرآني را در اينجا توضيح ميدهم. استفاده از اين شواهد به معناي استفاده از آيات قرآن براي فهم معاني قرآن نيست. ما در اينجا براي به دست آوردن اين پرسش تاريخي كه دعوي نبي اسلام درباره كلام قرآني چه بوده، از اين شواهد فقط استفاده تاريخي ميكنيم. هركس قرآن را به عنوان يك متن تاريخي مطالعه كند به وضوح ميفهمد كه ميان پيامبر اسلام و قوم وي يك گفتگوي جدّي و قابل فهم از سوي دو طرف با سبكهاي مختلف آن درگرفته است. پيامبر در طول بيست و سه سال در وضعيتهاي متفاوت مرتباً و به شكلهاي مختلف دعوي نبوت خود و طلب ايمان به خداي واحد (توحيد) را براي مردم حجاز اعم از بتپرست، يهودي و مسيحي و غيره تكرار ميكرده و به شكلهاي گوناگون، از طريق آيات قرآن در برابر آنها احتجاج ميكرده و در اين راه با عزمي راسخ و تلاش خستگيناپذير به انواع فعاليتها ميپرداخته است. در اين آيات و احتجاجات انواع شيوههاي دعوت، از توجه دادن به حوادث طبيعت و تاريخ و بيان سرگذشت اقوام و انبياء گذشته و بيان سرنوشت انسان تا بيان حكمتهاي گوناگون و رفتارهاي اخلاقي ويژه و انذارها و تبشيرهاي گوناگون و آوردن مثلها و تصوير و تشبيههاي متنوع و ... به كار برده شده است. و نيز با پذيرش اين دعوت و عمل به اوامر و نواهي آن، در واقعيت عيني زندگي فردي و اجتماعي مردم حجاز تحولات بسيار زياد به وجود آمده است (تا آنجا كه اين جريان نهايتاً به پيدايش يك تمدن و فرهنگ انجاميده است). با توجه به اين واقعيتهاي تاريخي اين سؤال پيش ميآيد كه آيا ميتوان تصور كرد كه همه آن واقعيات از كلامي نشأت ميگرفت كه يك انسان آن را قرائت ميكرد ولي آنرا كلام خود نميدانست و الفاظ و معاني آنرا به خود نسبت نميداد؟ به عبارت ديگر بايد بپرسيم آيا چنين كلامي (اگر بشود آن را كلام ناميد كه نميتوان ناميد) اصلاً ميتوانست از سوي مخاطبان فهميده شود تا موافق و مخالف و يا مؤمن و كافر داشته باشد، چه رسد به اينكه منشأ مجاهدات فراوان، تحولات عظيم فرهنگي و اجتماعي و تمدن و فرهنگ شود؟ تأمل در شيوههاي سخنگويي انسان و تفاهم ميان انسانها نشان ميدهد كه اگر پيامبر اسلام خود را مانند يك بلندگو يا يك كانال صوتي معرفي ميكرد كه كار آن تنها منتقل كردن يك سلسله اصوات منظوم به مخاطبان است كه مثلاً در گوش خود ميشنود، يا فرشتهاي براي وي ميخواند (آنطور كه مثلاً پارهاي از متكلمان معتزله تصوير ميكردند)، سخن او از سوي مخاطبان اصلاً فهميده نميشد و براي آنها معنا و مفهوم نداشت و چنين كلامي نميتوانست مبناي دعوت وي و گفتگوي تاريخساز حاصل از آن باشد، و اصلاً ممكن نبود گفتگو و مفاهمهاي به وجود آيد. براي اينكه معناي اين مدعا خوب روشن شود لازم است در اينجا از نظر فلسفي به معنا و مفهوم زبان توجه كنيم، چون تنها با داشتن معنا و مفهومي از زبان هست كه ميتوانيم تصوري از كلام و گفتگو و مفاهمه و مانند اينها داشته باشيم. يك تعريف فلسفي از زبان را در اينجا ميآورم كه امروز بيشترين طرفدار را در ميان فيلسوفان زبان دارد و به فهم مطالب كمك فراواني ميكند. اين تعريف هم ماهيت زبان را روشن ميكند و هم مقومات قطعي آنرا بيان ميكند. آلبرت كلر Albert Keller فيلسوف آلماني مينويسد: «زبان يك سيستم از شكلهاي «اظهارات» است كه به وسيله انسان پديد آمده و تكامل يافته است. انسان اين سيستم را پيش ميكشد تا با آن خود را اظهار كند، خود را براي ديگران و آنها را براي خود مفهوم سازد، شناختهاي خود را با آن نظام ببخشد و ديگران را از آن آگاه سازد، و به انواع گوناگون با واقعيت چالش كند و با آن كنار آيد» .......... | |||||
نويسنده: گابريل گارسيا ماركز
ترجمه: كاوه ميرعباسي
124 ص، تهران: انتشارات نيلوفر، 1386، چاپ اول

اين كتاب، آخرين رمان «گابريل گارسيا ماركز»، نويسنده و روزنامه نگار برجسته كلمبيايي است. او در اين رمان، حال و روز روزنامه نگاري را توصيف مي كند كه همه عمرش را بي زن و فرزند و در تنهايي گذرانده و در نود سالگي، بار ديگر عشق را تجربه كرده است. دلدادگي پيرانه سر، زندگي روزنامه نگار را دگرگون مي كند. نگاهش به محيط اطراف و آشنايانش، سمت و سويي ديگر مي گيرد و تصويري تازه از عالم و هستي در برابرش ظاهر مي شود. معشوقش دختركي است چهارده ساله و عامي و بي سواد. عشق او باعث مي شود كه روزنامه نگار پير، گذشته اش را به گونه اي نو باز شناسد و آينده مبهم و ظاهرا پايان يافته، پيش رويش يكباره نويد بخش شود. ترجمه زيبا و روان "كاوه ميرعباسي" نيز كه از زبان اصلي (اسپانيايي) انجام شده، بر جذابيت و دلنشيني اين رمان، براي خوانندگان فارسي زبان، افزوده است.
عکس چاپ شده بر روی کتاب به زبان اصلی

دوستاني كه مايل به گرفتن كتاب ميباشند . سايت ايرانيان بوك بصورت رايگان ارائه نموده است لينك زير:
http://www.iranianbook.org/Khaterate_Roospiane_Sodazade.pdf
| اگر جنگ شد | |||||
|
| ||||
آقاي شمس الواعظين روزنامه نگاري جدي و کارشناس است، کلمات را به دقت ارزيابي و انتخاب مي کند، از همين روست که سخن وي وقتي که مي گويد احمدي نژاد مسوول ضربه اي است اگر به ايران وارد شود، از شدت صحت و صراحت، به قاعده جا باز نمي گذارد براي گفتگو، اما قصد دارم با بخشي از آن درگير شوم و يا بهتر که بخشي از آن را بشکافم. که شاعر بيدر کجا نشسته اسماعيل خوئي مي گويد:چشم غزال رغبت صيادي آورد. فضائي که آقاي شمس و مرا که پيش از اين هرگز احتمالي براي حمله نظامي به کشور نمي داديم نگران مي دارد، فضائي است که نخبگان جهان را از پيش بيني فردا به حذر مي دارد، تنها پاورقي نويسانند که به تعبير نيچه معلقي مي زنند و دمي مي تکانند. فضائي است که کسي، مگر آقاي احمدي نژاد، نمي تواند حيثيت گرو گذارد که حمله اي صورت نمي گيرد. که او نيز مي گويد، و مي گويد کسي از شرايط ويژه حرف نزند اما همان زمان، براي هر کار خود از حساسيت زمان محملي مي تراشد: از سهميه بندي بنزين بگير تا تندروي دستگاه انتظامي اش در مقابله با مردم، سفرهاي تنها به قصد خودنمائي اش به اطراف عالم، و نسق کشي دستگاه تحت سرپرستي اش از روزنامه ها و دانشجويان و زنان. اين فضائي است که کسي مگر آقاي حسين شريعتمداري نمي تواند افزايش احتمال حمله نظامي به کشور را ساختگي و جنگ رواني بشمارد، که او نيز به همان سادگي که تاکنون ده ها بار تغيير مسير داده، فرداي مبادا ساز ديگر ساز خواهد کرد لابد. چنان که کرد با رسوائي "مگر سعيد عزيز ما چه کرده بود" يعني که حجاريان، و "عوامل موساد و سيا آمدند سعيد ما را زدند" يعني همکار و همدست خودش سعيد امامي. و تازه در اين ميدان کسي را براي گفته و نوشته آقاي شريعتمداري اعتباري نيست، و اگر هست به آن است که مي گويند چند روز در هفته بعد از نماز مغرب به شنيدن سخنان رهبر مفتخرست و از آن راه به اطلاعات دست اول راه دارد. فقط همين. تا اين فضا ترسيم شده باشد، و گفته شده باشد که چرا بعضي مي ترسند و چرا ترس آن ها به مراتب براي جامعه و مردمانش شريف ترست تا نترسي آقاي احمدي نژاد که به پشتياني رهبر هم مستظهرست و شارحش نيز آقاي شريعتمداري کيهان، اين کلام شفاف و بي سوسه را بخوانيد در فضيلت ترس. گسيختگيهاي ملي، اجتماعي و فرهنگردي در عرصه سياست، به ماجراجويي ختم ميشود. هم نظام سياسي و هم مخالفيناش، سياست را به ماجراجويي تنزل ميدهند. در فضاي گسيخته، صدا به صدا نميرسد، کسي شنواي سخن ديگري نيست. عرصه عمومي به مرگ خود نزديک ميشود و تنازع ...... | |||||
بنگر ستيغِ کوه را
چون سربلند از سرسپيدی هاست
سنگينیِ اندوه را
بنگر ، که در پيچ و خمش برجاست
منير طه
فرمان اعدام دکتر حسين فاطمی، چهره تابناک نهضت ملی ايران و يکی از شجاع ترين رهبران جبهه ملی و مدير روزنامه باختر امروز، از لندن و واشنگتن صادر شد و شاه و سرهنگانش در بيدادگاه نظامی ماموران آن بودند.
در سند سری شماره ۳۵۰ از سوی هندرسن سفير آمريکا در ايران به وزارت امور خارجه در بيست و يک اوت ۱۹۵۳ آمده است که:
« اين حقيقت که فاطمی هنوز زنده است علی رغم شايعات روز نوزده اوت در بارهء مرگ وی، بويژه دلسرد کننده است، زيرا که وی حيله گرترين و بدون ملاحظه ترين فرد از اطرافيان مصدق محسوب می شود. اين باور وجود داشت که وی با روحيه انتقام جويی ترديدی در کمک به پيوند اتحاد و همکاری ميان مليون و توده ای ها عليه غرب به خود راه نمی دهد.» ( اسناد سخن می گويند، احمد علی رجائی ص ۱۲۰۰ ).
کرميت روزولت، فرمانده عمليات کودتای بيست و هشت مرداد سی ودو ، در اول شهريور پس از کودتا به ايران می رود و می گويد:
« پس از برگذاری تشريفات، شاه به من اشاره کرد و اولين عبارتی که با لحن رسمی ادا کرد اين بود : « من تختم را مديون خدا و ملتم و ارتشم و شما هستم » ... و "روزولت " موضوع سرنوشت مصدق و ديگر رهبران جبهه ی ملی را عنوان ميکند و از محمد رضا شاه می پرسد: « ميل دارم بدانم در مورد مصدق، رياحی و ديگران، که عليه شما توطئه کرده اند، چه فکری کرده ايد؟»
شاه می گويد :
« در اين مورد زياد فکر کرده ام. مصدق محاکمه می شود.( در اين موقع لبهای شاه می لرزيد) و به سه سال محکوم خواهد گشت ... رياحی نيز مجازات مشابهی دارد. ولی يک استثنا وجود دارد و آن، حسين فاطمی است . او هنوز دستگير نشده ولی به زودی او را پيدا می کنند. فاطمی، بيش ازهمه ناسزاگويی کرد. هم او بود که توده ايها را واداشت مجسمه های من و پدرم را سرنگون و خرد کنند. او، پس از دستگيری، اعدام خواهد شد.» (کرميت روزولت ضد کودتا، ص ۲۰۱ ـ ۲۰۰ ).
در گزارش سام عضو سفارت انگلستان در بيروت به وزارت خارجه در سی سپتامبر ۱۹۵۳ برابر هشتم مهر ماه ۱۳۳۲ طبق سند شماره ۱۰۴۵۸۴/۰۳۷۱F آمده است که:
«تا آنجا که از مطالب روزنامه ها دستگيرم شده، اوضاع چندان هم بد پيش نمی رود. هرچند اطلاعات محرمانه ای ندارم. به احتمال زياد، اميدوارم شما از جريان اوضاع راضی باشيد. مصدق قطعا" مشکل ايجاد می کند. به گمانم چون در حمام خون کشته نشد، تبعيد بهترين راه حل باشد. اعدام بی رحمانه، صرفنظر از غير انسانی بودن آن، ممکن است در مورد مصدق عاقلانه نباشد ولی شايد برای فاطمی، اگر دستگير شود، بهترين راه حل باشد. تا زمانی که اينگونه افراد زنده هستند و در ايران به سر می برند، هميشه خطر ضد کودتا وجود دارد، شدت عمل ضروری است...»
دشمنان ملت ايران از هيچ فردی به اندازه دکتر فاطمی نمی هراسيدند.به هيچ کس باندازه او توهين نکردند و در مرگ هيچ کس باين اندازه شادی نکردند.آنان دليرترين دشمن استبداد و استعـمار را شناخته بودند.
زندگی فاطمی چنان مالامال از شوق مبارزه و از خود گذشتگی و فداکاری در راه آرمانهای بزرگ زحمتکشان ستمديده ميهن ما است و رنج و شادی او چنان با بحرانی ترين و شکوفان ترين روزهای تاريخ معـاصر ميهن ما آميخته است که ياد اين رجل سترگ در قلب هر ايرانی شرافتمندی هميشگی است.
دکتر فاطمی چه در لباس روزنامه نگار و از سنگر مطبوعات و چه در پست معاون نخست وزير و وزير خارجه دکتر مصدق هر گز نقش شاه و دربار سلطنتی را بعنوان مرکز فساد و توطئه ستاد نيروهای ارتجاع و دست نشاندگان امپرياليسم ناديده نگرفت و در راه معـرفی اين لانه فساد سرسختانه کوشيد.
فاطمی در سال ۱۳۲۲ پس از سقوط رضا شاه در انتشار روزنامه باختر که صاحب امتياز آن برادر بزرگش بود شرکت کرد.
باختر امروز از همان روز نخست بدل بيکی از ابزار اصلی مبارزه مردم در برابر استبداد و استعمار شد، مبارزه ای که از همان ابتدا سخت و شديد بود و احتياج به افرادی فداکار و سرسخت داشت.
فاطمی که به اهميت اين مبارزه و لزوم پاک باختگی و از خود گذشتگی در راه آن پی برده بود، اولين شماره روزنامه را با اين جمله آغاز کرد:
" يا مرگ يا آزادی " در همين سرمقاله فاطمی با مردم ايران پيمان بست که تا آخرين قطره خون برای آزادی ايران مبارزه کند و تا آخرين دم حيات خود به اين پيمان وفادار ماند.
همان شماره اول باختر امروز دارای چنان قدرت مبارزه و تاثيری در مردم بود که هنوز شماره دوم توزيع نشده، عمله استبداد بسراغ وی آمدند، روزنامه را توقيف و صاحب آن را تهديد به مرگ کردند ولی اين تهديد جز کاهی در برابر کوه اراده فاطمی نبود.
عليرغم توقيف ها و تهديد های دستگاه حاکمه، باختر امروز بسرعت برق آسائی جای خود را در ميان مردم باز می کرد و هر روز عصر سرمقاله باختر امروز بقلم دکتر فاطمی رهنمودی برای مبارزه مردم بود، رهنمودی که از مردم و آلام آنان الهام می گرفت.
در سرمقاله شماره ۷۳ باختر امروز بتاريخ سوم آبان ۱۳۲۸ بمناسبت تشکيل جبهه ملی ايران تحت عنوان " مبارزين راه آزادی جبهه ملی را تشکيل داده اند " نوشت:
" من اقرار ميکنم که هيچوقت به لذت امروز مقاله ننوشته ام، امروز مانندعاشقی که پس از سالها مفارقـت و هجرت بوصل معـشوق خود رسيده است، مثل تشنه ای که روزها وشب ها در بيابانهای سوزان دويده و چشمه آب حيات را يافته است، همچون طالب مشتاقی که بکمال مطلوب خويش رسيده، در عين شوق و شعـف اين سطور را بپايان می برم، زيرا که می بينم که با تشکيل جبهه ملی يک صف منظم وقوی که مظهر اراده جامعـه ايرانی است، بوجود آمده است. ديگر برای کسانی که بذر نفاق و جاسوسی می پاشيد ند و نمی گذاشتند عناصر موثر و مفيد دور هم جمع بشوند، اميدی باقی نيست و از محو افراد و ترور در تاريکی شب نتيجه ای نخواهند گرفت زيرا چراغ اجتماع خاموش شدنی نيست و افکار آزاد ومترقی و زنده و بيدار آنها نخواهند مرد و هـمفـکرانشان دنبال ايده آلهای پاک آنها را خواهند گرفت."
روز دهم ارديبهشت ۱۳۳۰ دکتر مصدق زمام امور کشور را در دست گرفت و دکتر فاطمی را بمعـاونت نخست وزيری بر گزيد. روز ششم آبان ماه همين سال در هنگام سخنرانی بر مزار محمد مسعـود سر دبير روزنامه مرد امروز، دکتر فاطمی هدف گلوله عبد خدائی عضو گروه فدائيان اسلام قرار گرفت و بسختی مجروح شد.
فاطمی در انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی بنمايندگی مردم تهران انتخاب شد و در مهرماه ۱۳۳۱ پست پراهميت وزارت خارجه به او سپرده شد و بدستور دکتر مصدق امر پر اهميت قطع روابط ايران وانگليس را در روز سی ام مهرماه۱۳۳۱ بعهده گرفت و از همين جا کينه عميق مصدق و فاطمی در دل تايمز نشينان پديد آمد.
دکتر فاطمی در کودتای نافرجام نيمه شب بيست وپنجم مرداد ماه ۱۳۳۲ بوسيله گارد شاهی بنحو اهانت آميزی بازداشت شد ولی سحرگاهان پيروزمندانه به خانه اش باز گشت ودر سرمقاله يکشنبه بيست و پنجم مرداد ۱۳۳۲ (شماره ۱۱۷۲) نوشت:
" ساعت يازده و نيم ديشب چند افسر مسلح و قريب پنجاه، شصت نفر سرباز گارد شاهنشاهی شصت تير بدست مثل راهزنانی که در کتابهای افسانهء قرون وسطائی خوانده ايد، بخانهء من ريختند و بدون اين که حتی اجازه دهند من کفش پا کنم در برابر شيون طفل يازده ماهه و مادرش مرا به سعد آباد ـ کاخ سلطنتی ـ توقيفگاه گارد شاهنشاهی بردند و در هر اطاق خانه ام نيز تا ساعت چهار صبح دوازده سرباز بيتوته فرمودند.... پس از حادثه نهم اسفند که خود شاه دخالت مستقيم در آن داشت، من ديگر تا آنوقت بدربار نرفته بودم، ولی ناگهان برای گفتن مطالبی تلفن کردم و يکسر گرسنه از وزارتخانه بکاخ اختصاصی رفتم، ديدم شاه از دکتر مصدق گله می کند و ميگويد، مصدق از من رنجيده است، بگمان اينکه در حادثهء نهم اسفند من دست داشته ام. شما چه ميگوئيد؟ بی پروا باو گفتم که من ترديد ندارم اعليحضرت بوجود آورنده اين صحنهء شرم آور بوده ايد. بعد بدو چشمان او که خيلی داعيهء معصوميت دارند، نگاه کرده، گفتم: بمن بفرمائيد تا کجا ميخواهيد برويد. آيا اعمال فاروق برای شما سرمشق نشده است که تا آنجا رفت که تاج و تخت خويش را در روز موعود از دست گذاشت. آيا شما هم از آن راه ميخواهيد برويد.؟...باو گفتم: يکبار در سی ام تير بدستور سفارت انگليس دکتر مصدق را مجبور باستعفا کرديد و سزای آنرا ديديد. آيا خيال ميکنيد ممکن است آن آزمايش تلخ را تکرار کرد؟»
ساعت چهار و هفت دقيقه بامداد روز چهارشنبه نوزدهم آبان ماه ۱۳۳۳ تيمور بختيار فرماندار نظامی و سرتيپ آزموده دادستان ارتش به زندان رفتند و حکم اعدام دکتر حسين فاطمی را در لشکر دو زرهی به وی ابلاغ کردند.
آزموده گفت اگر وصيتی داريد بفرمائيد، شما که مکرر می گفتيد: من از مرگ ابائی ندارم و مرگ حق است. دکتر فاطمی پاسخ داد: “ آری آقای آزموده مرگ حق است و من از مرگ ابائی ندارم، آنهم چنين مرگ پرافتخاری، من ميميرم که نسل جوان ايران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارد جاسوسان اجنبی بر اين کشور حکومت نمايند.”
دکتر فاطمی درخواست کرد که پيشوای ملت و يار و رهبرش دکتر مصدق را برای آخرين بار ملاقات کند. اين درخواست او رد شد و باو تنها اجازه دادند که با ياران زندانی ديگرش آقايان مهندس رضوی و دکتر شايگان ملاقات کند. در اين ملاقات دکتر فاطمی با صدائی محکم و اميد وار گفت:
گذشتن از اين جهان و وداع با اين دارفانی سرنوشت هر انسانی است و دير يا زود آن اهميت چندانی ندارد. در هر حال ملت ما در مبارزه خود پيروز خواهد شد. سپس دکتر فاطمی سفارش فرزند خود را نمود و پيشوای ملت را وکيل و وصی خود قرار داد.
دکتر شايگان گفته است: وقتی برای وداع پيشانيش را بوسيدم، متوجه شدم که بسيار گرم است و در آتش تبی شديد می سوزد. اعدام يک بيمار آنهم در آن حال در هيچ يک از کشورهای متمدن جهان سابقه ندارد.
قبل از اجرای حکم اعدام، دکتر فاطمی به آزموده می گويد:
“ آقای آزموده! مرگ بر دو قسم است، مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر ميکنم که در راه مبارزه با فسادشهيد می شوم...”
دکتر فاطمی قبل از تيرباران خطاب به افسران اظهار داشت: آقايان افسران، در آخرين ساعت حيات هيچ محکومی در مقام تظاهر و عوام فريبی آنهم برای مامورين اعدام خود بر نمی آيد. آنچه بشما در اين ساعت که از حيات خود نوميد و بمرگ خود يقين دارم، ميگويم، از صميم دل و از روی حقيقت و ايمان است. ما از نهضتی که در اين کشور به پيشوائی دکتر مصدق شروع کرديم، هيچ قصد و غرض جز تامين عزت و استقلال مملکت و قطع نفوذ اجانب و سعادت و سربلندی ملت ايران نداشتيم. ما در پی جاه و مقام و آش و پلو نبوديم. رهبر ما هفتاد سال سابقه شرافت و تقوا و وطن پرستی و جهاد و مبارزه با قلدران و زورگويان داخلی و خارجی دارد و او در راه نجات ايران از همه چيز خود صرفنظر کرده و حاضر است تا آخرين قطره خون خود رابرای ايران بدهد. آقايان افسران، کار کشور ما بر اثر صد سال استعمار بجائی رسيده بود که بيگانگان يک شاه را از روی تخت سلطنت برداشتند و شاه فعلی را بجای او گذاشتند.
آقايان افسران، ميدانيد چرا من کشته ميشوم؟ من برای اين کشته ميشوم که اولين اقدام من در وزارت امور خارجه بدستور پيشوای نهضت ملی بستن سفارت و قنسول خانه های انگليس در ايران بود و بنا بگفته پيشوای ما سرگذشت جبهه ملی بايد سرمشق مردمی شود که در خاور ميانه عليه مظالم انگليس قيام می کنند. ولی من به هيچوجه مايوس نيستم و يقين دارم که خون من درس عبرتی برای هزاران جوان ايرانی شده و آنها با تائيدات خداوند متعال قادر و عادل انتقام اين ملت ستمديده را از استعمار انگلستان و ايادی ناپاک آن خواهند گرفت.
آقايان افسران، ما سه سال در اين کشور حکومت کرديم و يکنفر از مخالفين خود را نکشتيم. برای اينکه ما نيامده بوديم برادر کشی کنيم. ما برای آن قيام کرديم که ايران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنيم.
شاه فکر ميکند با کشتن و زجر و شکنجه و حبس ميتواند مردم ايران را مرعوب و مغلوب سازد. اين اشتباه بزرگيست.
تکيه بسر نيزه توان کرد ليک / بر سر سرنيزه نشايد نشست.
اين افسرانی که امروز اينجا ايستاده اند و اين منظره رقت بار را مشاهده ميکنند، يکروز عليه اين دستگاه قيام خواهند کرد. شاه بايد از روزی بترسد که بسرنوشت لوئی شانزدهم و تزار روس و محمد علی ميرزا ورضا خان مبتلا گردد.
و سر انجام در تاريک روشن روز نوزدهم آبان ماه ۱۳۳۳ فرياد رسای آن يار وفادار مصدق راکه عاشقانه ايران را می ستود و دشمنان اين سرزمين را خشم می ورزيد، صفير گلوله های چهار مامور شليک برای هميشه در گلو خاموش ساخت. اما چهره آن روزنامه نگار شجاع و دلير، آن سرباز نهضت ملی ايران و آن يار صميمی و وفادار و تسخير ناپذير مصدق قهرمان، جاودانه بر سينه تاريخ نقش بست و تربتش زيارتگه رندان آزاده اين مرز و بوم گرديد.
گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند / جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد
عظمت مقام، استواری ايمان و ارج شهادت اوست که ابرمرد تاريخ ايران، دکتر محمد مصدق پيام تاريخی خود را به اولين کنگره جبهه ملی ايران با ياد او ميفرستد.
ملت ايران همواره خاطره دکتر حسين فاطمی را زنده نگاه خواهد داشت.
دکتر مصدق گفته است:
" اگر ملی شدن صنعـت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده، بايد از آن کسی که اول اين پيشنهاد را نمود سپاسگزاری کرد و آن کس شهيد راه وطن دکتر حسين فاطمی است"
دکتر پرويز داورپناه، ۱۹ آبان ماه ۱۳۸۶


در حالي که اخبار درباره محدوديت هاي بي سابقه براي نشريات سياسي و تهديد نشريات اجتماعي به گوش مي رسد دولت در قالب هيات نظارت بر مطبوعات نشريه علمي مدرسه را هم توقيف کرد که نشريه اي فلسفي و سنگين بود و در شش شماره به انتشار مباحث علمي پرداخت.
sردبير فصلنامه "مدرسه" از لغو امتياز و توقيف اين نشريه از سوي هيات نظارت بر مطبوعات خبر داد و در عين حال گفت كه اين موارد كتبا به آنها اعلام نشده است.
جلال توكليان در گفتوگو با خبرنگار فقه و حقوق ايسنا اظهار داشت: در تماسي كه از هيات نظارت بر مطبوعات با ما داشتند، خبر توقيف نشريه را به ما اعلام كردند و گفتند فصلنامهي مدرسه از سوي هيأت نظارت به اتفاق آرا و به دليل تبليغ عليه نظام و ترويج الحاد لغو امتياز و توقيف شد.
وي با بيان اينكه هنوز توقيف و لغو امتياز نشريه به صورت مكتوب به آنها ابلاغ نشده، گفت: اين تعطيلي و لغو امتياز و همچنين اتهامي كه مطرح شده براي ما بسيار شوكآور بود.
رضا خجستهرحيمي، دبير تحريريهي اين نشريه نيز گفته تاكنون 6 شماره از اين نشريه منتشر شده كه شماره آخر آن مربوط به تابستان بود و ما در حال صفحهبندي براي شماره پاييز بوديم.
وي توقيف يك نشريه تخصصي را دور از ذهن خواند و گفت كه توقع چنين برخوردي با نشريه را نداشتند.
انتشار نشريه اي که بزرگ ترين گناهش ميتواند اين باشد که دو مقاله از دکتر عبدالکريم سروش و چند فيلسوف ديگر به چاپ رسانده است و اين که چگونه ميتوان چنين کاري را تبليغ عليه نظام به حساب آورد همه را شگفت زده کرده و به گفته کارشناسان نشان ميدهد که دولت ديگر با کاسته شدن از محبوبيت و مشروعيتش نيازي به پرده پوشي هاي اوليه در خود نمي بيند و به کارهائي دست ميزند که حتي بخش تندرو قوه قضاييه هم از اعمال آن سر بازده است.
هفته گذشته محمود شمس الواعظين سخنگوي جامعه دفاع از آزادي مطبوعات خبر داده بود که اطلاع رساني کشور زير شديدترين فشارهاست که يا بايد تسليم شود و يا تعطيل.
روشي که دولت و وزارت ارشاد صفارهرندي در پيش گرفته عبارت است از تعطيل و توقيف مطبوعات و بعد از شکايت مديران نشريه و ماه ها دوندگي و از هم پاشيدگي امور تازه وقتي که حکم قوه قضاييه دال بر برائت صادر مي شود ديگر امکاني براي انتشار باقي نيست. اين شگرد در مورد چند نشريه ديگر هم به کار گرفته شده است.

ادعانامه تلخ تر از زهر تاج زاده
جام تلخ واقعيات را، رهبر
و دولت او بايد سر بکشند

در يک پرونده سازی امنيتی- قضائی، نشريه "شما" ارگان جمعيت تازه حزب شده موتلفه اسلامی مقاله ای عليه مصطفی تاج زاده منتشر کرده است. تاج زاده پاسخی به اين مقاله نوشته و خواهان انتشار آن در همان نشريه شده که مطابق معمول موتلفه اسلامی از انتشار پاسخ تاج زاده طفره رفته است. متن پاسخ تاج زاده روز گذشته روی اينترنت قرار گرفت. آنچه دراين پاسخ طرح شده، نه پاسخی به موتلفه اسلامی، که ادعانامه ايست، به حق، فراتر از موتلفه اسلامی. اين پاسخ ادعانامه ايست عليه احمد جنتی، دولت ماجرا جوی احمدی نژاد و صد البته رهبر جمهوری اسلامی که آنچه درجمهوری اسلامی می گذرد در "يد" اوست. يکسال پس از سرنگونی رژيم شاه، بسياری از طرفداران و کاربدستان آن رژيم و منتقدانی شاه که پس از انقلاب سکان رهبری جمهوری اسلامی را بدست گرفتند، بالاتفاق معتقد بودند، شاه پس از کودتای 28 مرداد دو باره برای نجات تاج و تخت خود تاخير کرد و بار سوم ديگر فرصتی برای جبران اين تاخير ها نداشت. يکبار در آغاز دهه 1340 و درجريان مقابله با علی امينی و اصلاحاتی که او شروع کرده بود، بار ديگر پس از انتشار اولين نامه علی اصغر حاج سيدجوادی به هويدا و سپس رئيس دفتر شاه، که اگر خودباوری و به صف شدن ژنرال های ارتش در برابر شاه نبود، بايد همان موقع و سريع دست به تغييرات می زد و امثال سيد جوادی و بازرگان و ديگران را به ميدان حکومت آورده و دست و پای اعضای دربار را جمع می کرد. بار سوم که ديگر فرصتی نبود، سال انقلاب 57 است. سالی که حتی به علی امينی التماس می کرد چاره ای بيانديشد و به ميدان بيايد و او سياس تر از آن بود که نداند کار از کار گذشته است.
پاسخ تاج زاده به موتلفه اسلامی به نامه ابتدای سال 1356 سيد جوادی به هويدا می ماند. سيدجوادی به هويدا نوشت تا شاه بخواند و بنظر ما تاج زاده نيز به موتلفه نوشته که رهبر بخواند و بيانديشد. خودخواهی و توهم قدرت و ذوق موشکی و اتمی به او اين فرصت را خواهد داد؟ آينده نشان ميدهد.
نامه تاج زاده را، فارغ از مقدمه و موخره اش بخوانيد:
1- درباره شكايت آقای جنتی از اينجانب و بر عكس
پس از برگزاری انتخابات مجلس ششم، دبير شورای نگهبان و رئيس ستاد انتخابات كشور از يكديگر شكايت كردند. با ارائه گزارش سازمان بازرسی كل كشور دادگاه اينجانب تشكيل شد و اگرچه به دلايل سياسی مجازات شدم تا وزارت كشور را ترك كنم، ولی به تقلب در انتخابات محكوم نشدم. علت نيز آنگونه كه در هفتهنامه «شما» آمده است، «برخورداری مستقيم از حاشيه امنيتی – سياسی قدرتمند» نبود. بلكه اساساً هيچ تقلبی صورت نگرفته بود و در دادگاه ثابت نشد. جالب آنكه بهرغم سه بار بازشماری حدود 1350 صندوق، آرای منتخبان حتی اندكی افزايش يافت. با وجود اين و با گذشت نزديك به هفت سال از تبرئه اينجانب، باز هم ارگان حزب موتلفه اسلامی مدعی شده است من در انتخابات مجلس ششم تقلب كردهام!؟
جالب آنكه در اين هفت سال به شكايت اينجانب از آقای جنتی رسيدگی نشده و حزب مؤتلفه هرگز به اين تبعيض آشكار انتقاد نكرده است. طبق استنادات و مدارك غيرقابل انكار، آقای جنتی حدود هفتصد هزار رأی شهروندان تهرانی را به طور غيرقانونی باطل كرد. به اين ترتيب آقای عليرضا رجايی منتخب مردم تهران از ورود به مجلس محروم و در عوض آقای حدادعادل كه رأی نياورده بود، به ناحق روانه مجلس شد.
2- در مورد حكم محكوميت اخير اينجانب
پيرو شكايت نماينده آيتالله جنتی در بازشماری آرای مردم تهران در انتخابات مجلس ششم از اينجانب، به اتهام ايراد توهين به وی، شعبه 1083 دادگاه عمومی جزايی تهران در دوم مردادماه سال جاری مجدداً مرا به جرم «نشر اكاذيب» و «افترا» ناشی از «دفاعيات غيرموجه متهم در دادگاه هفت سال پيش » محكوم كرد....